معنی شعر و اارایه های ادبی شعر اواز عشق

وزن : مفتعلن   فاعلن  مفتعلن   فاعلن          نوع ادبی : غنایی ،               نوع توصیف : نمادین

1بیت- پیوسته آواز عشق ، از هر طرف به گوش ما می رسد (عشق ما را می خواند ) ما به آسمان (بارگاه دوست) می رویم ، چه کسی قصد دیدار محبوب را دارد؟

آرایه : آواز عشق : استعاره مکنیه (تشخیص) ، چپ و راست : تضاد – راست و راست : جناس (جناس مرکب = امروزه با جناس افزایشی مطابقت دارد. )

2- جایگاه اصلی ما در آسمان (جوار قرب الهی ) بوده است و با فرشتگان همراه و یار بوده ایم ، بنابراین  دوباره همگی به وطن اصلی خود بر می گردیم زیرا وطن اصلی ما آنجاست .

بیت دوم مناسبت دارد با :  

ما ز دریاییم و دریا می رویم             

                            ما ز بالاییم و بالا می رویم      (مولوی)

هر چه از دریا به دریا می رود          

                             از همانجا کامد آن جا می رود    (مولوی)

به اصل خویش راجع گشت اشیا

                                  همه یک چیز شد پنهان و پیدا      (شبستری )

هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش

                                 بازجوید روزگار وصل خویش     (مولوی)

آرایه :

تلمیح به حدیث : کل شیء یرجع الی اصله

جناس : فلک و ملک

بیت 3 : ارزش و منزلت ما از آسمان و فرشتگان برتر و بالاتر است ، پس چرا از آسمان و فرشتگان نگذریم (بالاتر نرویم ) زیرا منزلگاه واقعی ما در جوار عظمت و بزرگی حق تعالی است .

قافیه ی میانی : برتریم ، افزون تریم ، نگذریم 

آرایه : جناس : فلک و ملک 

بیت 4 : بخت و اقبال با ما سازگار و موافق است و ایثار و جانبازی در راه محبوب کار ماست ، در این راه پیشوای ما حضرت محمد (ص) است که مایه ی افتخار همه ی مردم جهان است .

آرایه : جناس : (یار ، کار) – ( جوان ، جان ) ، ( جان و جهان) افزایشی    جهان : مجاز (علاقه محلیه یا کلیه) کنایه : جان دادن = جانبازی و بذل جان (مردن)

بیت 5 : از دیدن چهره ی زیبای چون ماه او (حضرت محمد (ص) ) ، ماه آسمان به دو نیمه شد ، زیرا تاب دیدار آن همه زیبایی را نداشت . ماه که کمترین گدای درگاه حق تعالی است آن چنان بخت و اقبالی یافته است که معجزه حضرت رسول شده است .

آرایه : مه اول  استعاره از چهره حضرت رسول (ص)      ماه دوم ماه آسمان

برنتافتن = کنایه از تحمل نکردن – تلمیح به معجزه ی پیامبر ، شق القمر

تشبیه ماه به گدا وجه شبه = حالت هلالی ماه  به کاسه گدایی و دیگر این که ماه نور خود را از خورشید گدایی می کند .

بیت قافیه میانی دارد . ( شکافت ، نتافت ، یافت )

بیت 6 – نسیم ، بوی خوش و معطر  خود را از چین و شکن گیسوی حضرت رسول گرفته است (منظور این است که تمام زیبایی ها و طراوت های این جهان به سبب وجود پیامبر است ) و درخشش و نور خیال ما از چهره ی نورانی مثل آفتاب حضرت محمد (ص) گرفته شده است.

آرایه : استعاره مکنیه : شعشعه ی خیال – تلمیح : «والضحا»          اشاره به آیه ی و الشمس و الضحیها 

تشبیه : رخ به والضحی (ضحی به معنی : 1- آفتاب    2- هنگام طلوع آفتاب  )

بیت 7 – مردم مثل مرغابیانی هستند که از دریای جان و روح مطلق (حق) پدید آمده اند. پس مرغ جان ما کی می تواند در این دنیا اقامت کند ؟ جانی که از دریای بی منتهای جان و روح مطلق به وجود آمده است .

آرایه : تشبیه : خلق به مرغابیان  / دریای جان      مراعات : مرغ – مرغابی

 مرغ استعاره از روح انسان / بحر استعاره از جان و جهان معنویت 

مصراع دوم استفهام انکاری – هم مضمون با بیت منتسب به مولانا 

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک              چند روزی قفسی ساخته اند بهر تنم

بیت 8 – پیمان الست (عهد و پیمان الهی که در آغاز با انسان بسته شد) مثل موجی بر روح انسان وارد شد و جسم و قالب انسان مثل یک کشتی به وجود آمد پس دوباره وقتی جسم انسان نابود شود نوبت وصال و دیدار روح و جان با روح کل فرا می رسد.

آرایه : تشبیه : موج الست ، کشتی قالب

تلمیح : به آیه : الست بربکم قالوا بلی  ( اعراف- 172 )

مصراع دوم : کشتی : استعاره از جسم – مراعات : کشتی و موج

کشتی شکست   کنایه : مرگ فرا رسید.

ساره خزاعی زاده

 

صادق هدایت


زادروز
۲۸بهمن۱۲۸۱
۱۷فوریهٔ۱۹۰۳ تهران،ایران
پدر و مادر
هدایت‌قلی خان هدایتاعتضادالملک
زیورالملولک
مرگ
۱۹فروردین۱۳۳۰ (۴۸ سال)
۹آوریل۱۹۵۱ پاریس،فرانسه
ملیت
ایران
محل زندگی
ایران
هندوستان
فرانسه
علت مرگ
خودکشیبا گاز
جایگاه خاکسپاری
قطعهٔ ۸۵گورستان پرلاشز،پاریس[۲]
پیشه
نویسنده،داستان‌نویس،مترجم،
حسابداربانک ملی ایران کارمند وزارت خارجه
سال‌های نویسندگی
(۱۳۲۹-۱۳۰۲)
دانشگاه
دانشکدهٔ هنرهای زیبای تهران
وب‌گاه رسمی
وب‌گاه رسمی «صادق هدایت»
امضا  
صادق هدایت (زادهٔ ۲۸ بهمن۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریهٔ ۱۹۰۳ در تهران - درگذشتهٔ ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ برابر با ۹ آوریل ۱۹۵۱ در آپارتمان اجاره‌ای مکرر، خیابان شامپیونه، پاریس) نویسنده، داستان‌نویس، مترجم و روشنفکر ایرانی بود.[۳]
هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود. بسیاری از محققان، رمانِ «بوف کور» او را، مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند.[۴][۵][۶] هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، اما آثاری از نویسندگانی بزرگ را نظیر ژان پل سارتر، فرانتس کافکا و آنتون چخوف نیز ترجمه کرده‌است. حجم آثار و مقالات نوشته شده دربارهٔ نوشته‌ها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیان‌گر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است.[۷]
صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریسخودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز، قطعهٔ ۸۵، در پاریس واقع است.
 
محتویات ۱ زندگی‌نامه ۱.۱ از کودکی تا آغاز جوانی ۱.۲ گیاه‌خواری ۱.۳ عزیمت به اروپا ۱.۴ اقدام اول خودکشی و نخستین داستان‌ها ۱.۵ بازگشت به تهران ۱.۶ گروه ربعه ۱.۷ سفر به هندوستان ۱.۸ بازگشت از هندوستان ۱.۹ اشغال ایران توسط متفقین و بازشدن فضای سیاسی ۱.۱۰ پایان جنگ و یأس و نومیدی ۱.۱۱ شرح حال صادق هدایت به قلم خودش ۲ فعالیت‌ها و سمت و سوی هنریِ هدایت ۳ ویژگی‌های ساختاری و محتوایی ۴ نقدها ۵ خانهٔ صادق هدایت ۶ هدایت نقاش ۷ هدایت در افغانستان ۸ کتاب‌شناسی ۸.۱ نوشته‌های هدایت ۸.۲ ترجمه‌ها ۸.۲.۱ ترجمه از زبان فرانسه ۸.۲.۲ ترجمه از متون پهلوی به زبان فارسی ۸.۳ مقالات ۸.۴ آثار درباره هدایت ۹ جستارهای وابسته ۱۰ پانویس ۱۱ منابع ۱۲ پیوند به بیرون
زندگی‌نامه
از کودکی تا آغاز جوانی
 
صادق هدایت در سن پنج سالگی با لباس سفید، همراه با خواهران، برادران و عمو زاده‌هایش در باغ پدربزرگ (نیر الملک).[۸]
 
صادق هدایت در سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران متولد شد. پدرش هدایت قلی‌خان (اعتضاد الملک، فرزند نیرالملک وزیر علوم، در دوره ناصرالدین شاه) و نام مادرش زیور الملوک (دختر عموی هدایت‌قلی‌خان، دختر حسین‌قلی مخبرالدوله)است.[۹] جدّ اعلای صادق رضاقلی‌خان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتاب‌هایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. صادق کوچک‌ترین پسر خانواده بود و دو برادر و دو خواهر بزرگ‌تر از خود و یک خواهر کوچکتر از خود داشت. (از برادرانش محمود خان، قاضی دیوان عالی کشور بود که در زمان نخست وزیری سپهبد رزم آرا، سمت معاون نخست وزیری را داشت. عیسی خان، سرلشکر و از رؤسای سابق دانشگاه جنگ بود. هر دو برادر در هنر و ادبیات دستی داشتند). سپهبد حاج‌علی رزم‌آرا همسر انورالملوک هدایت، شوهر خواهر صادق هدایت، بود[۱۰]
صادق هدایت در سال ۱۲۸۷ تحصیلات ابتدایی را در سن ۶ سالگی در مدرسهٔ علمیهٔ تهران آغاز نمود. در سال ۱۲۹۳ روزنامه دیواری ندای اموات را در مدرسه انتشار داد و دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز نمود. ولی در سال ۱۲۹۵ به خاطر بیماری چشم‌درد مدرسه را ترک کرد و در سال ۱۲۹۶ در مدرسهٔ سن‌لویی که مدرسهٔ فرانسوی‌ها بود، به تحصیل پرداخت.[۱۱] به گفتهٔ خود هدایت اولین آشنایی‌اش با ادبیّات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی می‌داد و کشیش هم او را با ادبیّات جهانی آشنا می‌کرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین سال صادق اولین مقالهٔ خود را در روزنامهٔ هفتگی (به مدیریت نصرالله فلسفی) به چاپ رساند و به‌عنوان جایزه سه ماه اشتراک مجانی دریافت نمود. همچنین همکاری‌هایی با مجله ترقی داشت. صادق در همین دوران گیاه‌خوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش مبنی بر ترک آن وقعی نمی‌نهاد. در سال ۱۳۰۳، درحالی‌که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود، یک کتاب کوچک انتشار داد: انسان و حیوان، که راجع به مهربانی با حیوانات بود و در سال ۱۳۰۶ کتاب فواید گیاه‌خواری در برلین به چاپ رسید. تصحیحی از رباعیات خیام با نام رباعیات خیام (با کتاب ترانه‌های خیام اشتباه نشود) به همراه مقدمه‌ای مفصّل در سال ۱۳۰۲ منتشر شد. در سال ۱۳۰۳ بود که صادق داستان کوتاه «شرح حال یک الاغ هنگام مرگ» را در مجلهٔ وفا، سال دوم، شماره ۶-۵ منتشر کرد.[۱۲]
گیاه‌خواری
صادق هدایت در جوانی گیاه‌خوار شد و کتابی در فواید گیاه‌خواری نیز نوشت. او تا پایان عمر گیاه‌خوار باقی ماند. بزرگ علوی در این باره می‌نویسد: «یک بار دیدم که در کافه لاله‌زار یک نان گوشتی را که به زبان روسی بولکی می‌گفتند، به این قصد که لای آن شیرینی است، گاز زد و ناگهان چشم‌هایش سرخ شد، عرق به پیشانی‌اش نشست و داشت قی می‌کرد که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لقمهٔ نجویده را در آن تف کرد.»[۱۳]
او معتقد بود اگر انسان بخواهد دست از جنگ بردارد باید اول دست از کشتن و خوردن حیوانات بردارد.[۱۴]
عزیمت به اروپا
هدایت در ۱۳۰۳ از مدرسه سن لویی فارغ‌التحصیل گشت و در همین سال بود که با تقی رضوی آشنا شد. در سال ۱۳۰۵ با اوّلین گروه دانش‌آموزان اعزامی به خارج راهی بلژیک شد و در رشتهٔ ریاضیات محض به تحصیل پرداخت. در همین سال داستان «مرگ» را در مجلهٔ ایرانشهر شمارهٔ ۱۱، که در آلمان منتشر می‌شد به چاپ رسانید و مقاله‌ای به فرانسوی به نام «جادوگری در ایران» در مجلهٔ له‌ویل دلیس، شماره ۷۹ نوشت. هدایت از وضع تحصیل و رشته‌اش در بلژیک راضی نبود و مترصد بود که خود را به فرانسه و در آن‌جا به پاریس که آن زمان مرکز تمدن غرب بود برساند. سرانجام در اسفند ۱۳۰۵ پس از تغییر رشته و دوندگی فراوان به پاریس منتقل شد. در همین سال نسخهٔ کامل‌تری از کتاب «انسان و حیوان» و کتاب دیگری به نام «فواید گیاهخواری» با مقدمهٔ حسین کاظم‌زادهٔ ایرانشهر در برلین آلمان به چاپ رساند.[۱۵]
اقدام اول خودکشی و نخستین داستان‌ها
 
صادق هدایت پس از اولین خودکشی نافرجامش در پاریس، این عکس در خانه عیسی هدایت در پاریس (۱۳۰۷) گرفته شده‌است.[۱۶]
صادق هدایت در سال ۱۳۰۷ اقدام به خودکشی در رودخانه مارن (فرانسه) کرد، لیکن سرنشینان یک قایق او را نجات دادند. در همین دوران در پاریس با دختری به نام ترز دوست بود. صادق در مورد خودکشی‌اش به برادرش محمود می‌نویسد: «یک دیوانگی کردم به خیر گذشت.» ادعا شده‌است که راجع به خودکشی نخستش توضیحی به هیچ‌کس نداده‌است.[۱۷] اما م. فرزانه سال‌ها بعد از زبان هدایت (سال‌ها بعد از خودکشی اولش) نقل می‌کند که علت خودکشی مسائل عاطفی بوده‌است.
نخستین نمونه‌های داستان‌های کوتاه هدایت در همان سال خودکشی نافرجامش صورت گرفت. نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان»، «زنده به گور» و داستان کوتاه «مادلن» را در همین دوران نوشته‌است.[۱۸]
بازگشت به تهران
هدایت در سال ۱۳۰۹، بی آنکه تحصیلاتش را به پایان رسانده باشد، به تهران بازگشت و در بانک ملی (در قسمت محاسباتی و دفتر ارسال مرسلات) مشغول به کار شد. لیکن از وضع کارش راضی نبود و در نامه‌ای که به تقی رضوی (که دوستیشان در دوران متوسطه آغاز شده بود) در پاریس نوشته‌است، از حال و روز خود شکایت می‌کند. دوستی با حسن قائمیان که پس از مرگ هدایت خود را وقف شناساندن او کرد در بانک ملی اتفاق افتاد. در همین سال مجموعه داستان «زنده‌به‌گور» و نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان» را در تهران منتشر کرد. هدایت در این سال با مسعود فرزاد، بزرگ علوی و مجتبی مینوی آشنا شده و حلقهٔ دوستی‌ای ایجاد می‌شود که گروه ربعه نامیده شد.[۱۹]
گروه ربعه
نوشتار اصلی: گروه ربعه
در آن دوران گروهی از نویسندگان و ادیبان فاخر بودند که به آن‌ها ادبای سبعه می‌گفتند و به گفتهٔ مجتبی مینوی «هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به فارسی منتشر می‌شد از آثار قلم آن‌ها خالی نبود.»[۲۰] این هفت تن که در واقع بیشتر از هفت تن بودند[۲۱] شامل کسانی چون محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیع‌الزمان فروزانفر و محمد قزوینی می‌شدند. گروه ربعه این نام را برای دهن‌کجی به این افراد (که به نظر ایشان کهنه‌پرست بودند) انتخاب کردند. گفتگو و دیدارهای گروه ربعه در رستوران‌ها و کافه‌های تهران بود از آن جمله کافه قنادی رُزنوار که در حدود سال ۱۳۱۰ پاتوق صادق هدایت و دوستان به‌شمار می‌آمد.[۲۲] بعدها نیز افراد دیگری چون پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین نوشین، غلامحسین مین‌باشیان و نیما یوشیج به گروه ربعه اضافه شدند. این گروه به فعالیت‌های ادبی و فرهنگی پرداختند و آثاری چند در این سالها با همکاری همدیگر انتشار دادند. مینوی در بارهٔ این دوران می‌گوید: «ما با تعصب جنگ می‌کردیم و برای تحصیل آزادی می‌کوشیدیم و مرکز دایرهٔ ما صادق هدایت بود.»[۲۳]
سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ برای هدایت دورانی پربار محسوب می‌شود و آثار تحقیقی و داستانی بسیاری انتشار داد. از جمله این آثار می‌توان به مجموعه انیران اشاره کرد که شامل سه داستان «فتح اسکندر» از ش. پرتو، «هجوم اعراب» از بزرگ علوی و «حمله مغول» از صادق هدایت می‌باشد. این کتاب به ذبیح بهروز تقدیم شده‌است. مجموعهٔ داستان‌های کوتاه سایه‌روشن (حاوی ۷ داستان)، نمایشنامهٔ «مازیار» با مقدمهٔ مینوی، کتاب مستطاب وغ‌وغ ساهاب با همکاری مسعود فرزاد. (این کتاب در سال ۱۳۱۳ به چاپ رسید و در سال ۱۳۱۴ هدایت به خاطر آن به نظمیهٔ تهران احضار شد این شکایت از طرف مستقیمِ علی اصغر حکمت وزیرِ معارفِ وقت تنظیم شده بود و اینگونه صادق هدایت از اولین ممنوع‌القلم‌های تاریخِ سانسورِ ایران شد.[۲۴]). مجموعه داستان‌های کوتاه سه قطره خون و چندین داستان کوتاه دیگر نظیر «گرداب»، «دون ژوان کرج»، «مردی که نفسش را کشت»، «صورتکها»، «چنگال»، «لاله»، «آفرینگان»، «طلب آمرزش»، «محلل»، «مرده‌خورها»، «عروسک پشت پرده»، چاپ نخست «علویه خانم» و همچنین سفرنامهٔ «اصفهان نصف جهان»، در این دوران به چاپ رسید.[۲۵]
سفر به هندوستان
 
هدایت در اواخر عمر
هدایت در سال ۱۳۱۵ به همراه شین پرتو به هند رفت و در آپارتمان او اقامت گزید. در هند به فراگیری زبان پهلوی نزد دانشمند پارسی (از پارسیان هند) بهرام گور انکلساریا پرداخت و کارنامهٔ اردشیر پاپکان را در هند از پهلوی به فارسی ترجمه کرد.
در طی اقامت خود در بمبئی اثر معروف خود بوف کور راکه در پاریس نوشته بود پس از اندکی دگرگونی با دست برروی کاغذ استنیسل نوشته، به‌صورت پلی‌کپی در پنجاه نسخه انتشار داد و برای دوستان خود فرستاد؛ از جمله نسخه‌ای برای مجتبی مینوی که در لندن اقامت داشت و نسخه‌ای برای جمالزاده که آن زمان در ژنو بود. عده‌ای داستان بوف کور را برآمده از حال و هوای هند می‌دانند، ولی چنانکه از گفتگوهای هدایت و فرزانه برمی‌آید هدایت کار روی این اثر را از سالها پیش آغاز کرده بود به قول هدایت در گلویش گیر کرده بود[نیازمند منبع]. در نسخهٔ پلی‌کپی‌ای که از بوف کور در هند انتشار داد نوشته بود که چاپ اثر در ایران ممنوع است. علاوه بر اینها هدایت دو داستان به زبان فرانسوی در هند به چاپ رساند: "Lunatique" و "Sampingue".
هدایت پس از سفر به هند به‌شدت در مضیقه مالی قرار داشته و خرج زندگی‌اش توسط ش. پرتو تقبل می‌شده‌است، همین فقر و شکست از بی‌اعتنایی جامعه سبب شد هدایت روی به طنز نویسی بیاورد و همین طنز تلخ زخم‌های در سینه وی را بیشتر هویدا می‌کرد.[۲۶]
بازگشت از هندوستان
صادق هدایت در سال ۱۳۱۶ از هند بازگشت و دوباره در بانک ملی مشغول به کار شد. سال بعد از بانک ملی استعفا داده، در وزارت فرهنگ استخدام شد. او تا سال ۱۳۲۰ که متفقین ایران رااشغال کردند به فعالیت‌های ادبی پرداخت و چندین داستان و مقاله انتشار داد. کارنامهٔ اردشیر بابکان را در مجلهٔ موسیقی و گجسته ابالیش (ترجمه از متن پهلوی) را جداگانه (در انتشارات ابن سینا) چاپ کرد. با وجود این بوف کور همچنان در ایران منتشر نشده بود.[۲۷]
اشغال ایران توسط متفقین و بازشدن فضای سیاسی
در سال ۱۳۲۱ مجموعهٔ سگ ولگرد را انتشار داده، ترجمه‌هایی از شهرستان‌های ایرانگزارش گمان‌شکن و یادگار جاماسپ از پهلوی به فارسی صورت داد.[۲۸] بعد از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ و پایان جنگ جهانی دوم انتقادهای اجتماعی صادق هدایت شدت می‌گیرد. داستان بلند حاجی‌آقا داستان کوتاه «آب زندگی» و مجموعهٔ ولنگاری که همه مضامین اجتماعی دارند در این دوران به چاپ رسیدند. علاوه بر این فعالیت‌ها هدایت به نوشتن مقاله‌های نقد ادبی و ترجمهٔ آثاری از کافکا نیز پرداخت و در نشریه‌های مختلف به چاپ رساند. چند اثر دیگر پهلوی را هم ترجمه کرد. در سال ۱۳۲۴ هدایت سفری به تاشکند داشت و در انجمن فرهنگی ایران و شوروی از او تقدیر شد.[۲۹]
در این دوران بسیاری از دوستان هدایت از جمله علوی و عبدالحسین نوشین به حزب توده پیوسته بودند و در مجموع نشست و برخاست وی با توده‌ای‌ها بیشتر شده بود و حتی مقالاتی در روزنامهٔ مردم که ارگان حزب توده بود با نام مستعار به چاپ رساند. لیکن علی‌رغم اصرار سردمداران حزب هرگز به حزب توده نپیوست.[۳۰]
پایان جنگ و یأس و نومیدی
پس از پایان جنگ و پیش‌آمدن مسائل کردستان وآذربایجان هدایت از توده‌ای‌ها هم سرخورده شد و بیش از پیش به شرایط بدبین شد.[۳۱] بدبینی او به شرایط در نامه‌هایی که به جمال‌زاده و شهیدنورایی نوشته‌است، دیده می‌شود.
در سال ۱۳۲۶ به نوشتن توپ مرواری پرداخت اما این اثر تا پس از مرگش به چاپ نرسید. معروف‌ترین نام مستعار او که توپ مرواری هم تحت آن منتشر شد هادی صداقت است. در ۱۳۲۷ مقالهٔ «پیام کافکا» به‌صورت مقدمه‌ای بر کتاب گروه محکومین نوشتهٔ کافکا و ترجمهٔ حسن قائمیان نوشت. در سال ۱۳۲۹ با همکاری حسن قائمیان داستان «مسخ» کافکا را ترجمه کرد و در مجلهٔ سخن انتشار داد. در ۱۲ آذر همان سال با گرفتن گواهی پزشکی (برای اخذ روادید) و فروختن کتابهایش به فرانسه رفت. در طول اقامت در فرانسه سفری به هامبورگ داشت و نیز سعی کرد به لندن برود که موفق نشد. سرانجام در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در آپارتمان اجاره‌ای‌اش در پاریس با گاز خودکشی کرد. او نخستین نویسنده و ادیب ایرانی محسوب می‌شود که خودکشی کرده‌است. وی چند روز قبل از انتحار بسیاری از داستان‌های چاپ‌نشده‌اش را نابود کرده بود. هدایت را در قبرستان پرلاشز به خاک سپردند. مراسم خاکسپاری‌اش با حضور عده‌ای قلیل از ایرانیان و فرانسویان صورت گرفت.[۳۲]
شرح حال صادق هدایت به قلم خودش
 
دست‌خط صادق هدایت، آذر ۱۳۲۴
من همان قدر از شرح حال خودم رَم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی‌مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجّمین مشورت کرده‌ام، اما پیش‌بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم. بعلاوه، خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند.
از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به‌طوری‌که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازدهٔ بی‌مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.[۳۳]
فعالیت‌ها و سمت و سوی هنریِ هدایت
ایدئولوژی
بیگانه‌ستیزی و به‌ویژه عرب‌ستیزی، پرستش نژاد ایرانی، ضدیت با اسلام به‌عنوان یک دین غیرایرانی و همچنین پرستش ایران باستان و ایران دوره ساسانی در آثار صادق هدایت دیده می‌شوند.[۳۴] از جمله بنمایه‌های نوشته‌های هدایت ناسیونالیسم ایرانی او و تأثرش نسبت به وضع ایران روزگار خود است که وی در رسالهٔ طنزآمیز کاروان اسلام (البعثة الاسلامیة الی البلاد الافرنجیة) به آن اشاره می‌کند.[۳۵]
ویژگی‌های ساختاری و محتوایی
عمده‌ترین ویژگی ساختاری و محتوایی نوشته‌های هدایت را می‌توان چنین برشمرد: درون‌مایهٔ اغلب داستان‌های هدایت، مرگ‌اندیشی، انتقاد از جامعهٔ تحت استبداد و نفی خرافه‌پرستی است. تصویرها و توصیفات و شخصیت‌ها و چهره‌های داستان‌های او اغلب رنگ ملی دارند. نثر هدایت ساده و بی‌پیرایه و عاری از دشوارنویسی‌ست. نثر وی مستحکم، منسجم و قوی‌مایه است. او از زبان و فرهنگ مردم به خوبی و در حد اعجاز بهره می‌گیرد و همین مایهٔ غنای داستان‌هایش می‌گردد. توصیفات هدایت رئالیستی، دقیق و واقع‌بینانه است. او به جنبه‌های روانی و درونی چهره‌ها و اشخاص داستانی خود می‌اندیشید، ضمن آنکه از وصف ظاهر آنها نیز در نمی‌ماند. برخی از داستان‌های هدایت، انعکاس مسائل روحی و روانی خود نویسنده است. طنز قوی و مؤثر و انتقادیِ هدایت در سرتاسر آثار داستانی و تحقیقیِ وی سایه افکنده‌است. وجود این خصیصه، در رفتارهای اجتماعی او هم گزارش شده‌است. به‌عنوان نمونه، دربارهٔ شیرینکاری صادق هدایت در جشن عروسی جلال آل احمد با سیمین دانشور در سال ۱۳۲۹ خورشیدی، نقل شده‌است که هدایت جعبهٔ بزرگ کادوپیچی‌شده‌ای را به‌عنوان هدیه به عروس خانم می‌دهد و وقتی که آن جعبه را باز می‌کنند، می‌بینند که یک جعبهٔ دیگر در آن است. جعبهٔ دوم را که باز می‌کنند، باز می‌بینند که یک جعبهٔ دیگر در آن است، و این قضیه چندین بار تکرار می‌شود تا اینکه بالاخره به جعبهٔ کوچکی می‌رسند که در داخل آن، یک قاشق مرباخوری گذاشته شده بود![۳۶] اندیشه و تفکّری در پس داستان‌های اوست که وی را متفکری اندیشمند معرفی می‌کند. او به زندگی مردم و نقد رفتار آن‌ها توجهی خاص داشت و همدل و همداستان مردم فرودست بود. هدایت در نویسندگان پس از خود تأثیر ژرفی بر جای گذاشت.[۳۷]
نقدها
یکی از مهمترین انتقاداتی که همواره به هدایت می‌شده، کم‌توجهی به متن اصلی و عدم وفاداری به ترجمه -خصوصاً در آثار کافکا- بوده‌است.[۳۸] همچنین هدایت در مقالاتش نظر شخصی‌اش را دخیل می‌کرده و واقعیات را در جایگاه دوم قرار می‌داده‌است. به‌عنوان مثال، وی همواره در مقالاتش کافکا و خیام را، با وجود تفاوت‌های عظیم، یکسان فرض کرده‌است.[۳۹]
داریوش آشوری عنوان کرده که صادق هدایت «نفرت عجیبی نسبت به اعراب و اسلام» داشته‌است.[۴۰]
خانهٔ صادق هدایت
خانه صادق هدایت در تهران، خیابان سعدی، بالاتر از خیابان منوچهری، ضلع جنوب‌شرقی بیمارستان امیر اعلم، خیابان شهید تقوی (خیابان هدایت) پلاک ۳، کنار خانهٔ سفیر کبیر دانمارک واقع شده‌است.[نیازمند منبع]
خانه مورد نظر توسط پدر صادق هدایت بنا شده و شکل و ساختار بنا به سبک اواخر دوران قاجار برمی‌گردد. در دههٔ ۱۳۵۰ خورشیدی، دفتر فرح پهلوی اقدام به خرید خانهٔ پدری صادق هدایت کرد و اشیاء شخصی‌اش را از بازماندگان وی جمع‌آوری کردند تا آن را تبدیل به موزه برای صادق هدایت کنند. پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران این کار انجام نگرفت. رژیم جدید ملک را مصادره کرد و در اختیار دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار داد. سپس، به‌عنوان مهدکودک کارکنان «مهد کودک صادقیه» مورد بهره‌برداری قرار گرفت.
نهایتاً عمارت مذکور در تاریخ ۲۶ آبان ماه ۱۳۷۸ در سیاههٔ آثار ملی ایران با شمارهٔ ۲۴۹۱ به ثبت رسید.[۴۱]
سال ۱۳۸۱ برادرزاده هدایت - جهانگیر هدایت - و جمعی دیگر به نوع کاربری این خانه توسط دانشگاه علوم پزشکی اعتراض کردند و کاربری خانه از مهدکودک به کتابخانه تغییر پیدا کرد. این اعتراض‌ها برای تغییر نهایی خانه به موزه ادامه دارد. [۴۲] در سال ۱۳۹۲ حیاط و محوطهٔ خانهٔ صادق هدایت تبدیل به انبار ضایعات بیمارستان شده‌است.[نیازمند منبع]
هدایت نقاش
 
آهوی تنها، اثر صادق هدایت.[۴۳]
صادق هدایت نقّاشی هم می‌کرد و برخی طرح‌های او موجود است. از جمله آهویی که در مجموعه آثار هدایت چاپ انتشارات امیرکبیر بر جلد کتاب‌های او نقش بسته‌است.جهانگیر هدایت، برادرزادهٔ او مجموعه‌ای از این نقاشی‌ها را با عنوان «آهوی تنها» منتشر کرده‌است.[۴۴]
هدایت در افغانستان
صادق هدایت در افغانستان نیز به‌شدت مطرح است. رمان بوف کور صادق هدایت از روی متن دست‌نویس او به‌صورت کامل و بدون سانسور در پاییز ۱۳۹۱ برای نخستین بار در افغانستان به کوشش منوچهر فرادیس چاپ شد.[نیازمند منبع]
کتاب‌شناسی
نوشته‌های هدایت
 
بخشی از دست‌نوشتهٔ بوف کور
 
آرامگاه صادق هدایت در قطعهٔ ۸۵ گورستان پرلاشز، پاریس.[۴۵] (این سنگ مزار توسط خانواده‌اش در سال ۱۳۴۰ نصب شده‌است.) رباعیات خیام (صادق هدایت) (۱۳۰۲) فواید گیاه‌خواری (۱۳۰۶) زنده‌بگور (۱۳۰۸) (مجموعه داستان کوتاه) پروین دختر ساسان (۱۳۰۹) (نمایشامه) سایه مغول (۱۳۱۰) اصفهان نصف جهان (۱۳۱۱) (سفرنامه) سه قطره خون (۱۳۱۱) (مجموعه داستان کوتاه) نیرنگستان (۱۳۱۲) سایه روشن (۱۳۱۲) (مجموعه داستان کوتاه) مازیار (۱۳۱۲) (جستار تاریخی و یک نمایشنامه) با همکاری مجتبی مینوی وغ‌وغ ساهاب (۱۳۱۳) با همکاری مسعود فرزاد ترانه‌های خیام (۱۳۱۳) بوف کور (۱۳۱۵) علویه خانم (۱۳۲۲) حاجی آقا (۱۳۲۴) افسانه آفرینش (۱۳۲۵) (خیمه‌شب‌بازی در سه پرده) ولنگاری (۱۳۲۳) توپ مرواری (۱۳۲۷) سگ ولگرد (مجموعه داستان کوتاه) البعثة الاسلامیة الی البلاد الافرنجیة نوشته‌های پراکنده (به کوشش حسن قائمیان) س.گ.ل.ل (۱۳۲۱) گچسته دژ
ترجمه‌ها
ترجمه از زبان فرانسه کور و برادرش (۱۳۱۰) نوشته آرتور شنیتسلر کلاغ پیر (۱۳۱۰) نوشته الکساندر لانژ کیلاند نویسنده نروژی تمشک تیغ دار (۱۳۱۰) نوشته آنتون چخوف مرداب حبشه (۱۳۱۰) نوشته گاستون شرو نویسنده فرانسوی جلو قانون نوشته فرانتس کافکا مسخ نوشته فرانتس کافکا گراکوس شکارچی نوشته فرانتس کافکا گروه محکومین نوشته فرانتس کافکا دیوار نوشته ژان پل سارتر
ترجمه از متون پهلوی به زبان فارسی گجسته ابالیش (۱۳۱۹) گزارش گمان‌شکن (۱۳۲۲) یادگار جاماسب (۱۳۲۲) کارنامه اردشیر بابکان (۱۳۲۲) زند وهومن یسن (۱۳۲۳) آمدن شاه بهرام ورجاوند (۱۳۲۴)
مقالات مقدمه‌ای بر رباعیات خیام انسان و حیوان (۱۳۰۳) پیام کافکا
آثار درباره هدایت نوشتار اصلی: آثار درباره صادق هدایت داش آکل
جستارهای وابسته
سخنان صادق هدایت
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.صادق هدایت
 
عشق چیست؟ برای همه رجاله ها یک هرزگی  یک ولنگاری موقتی است . عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار میکنند پیدا کرد .صادق هدایت
 
در زندگی زخم هایی هست كه مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند  و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند .صادق هدایت
 
 
فقط با سايه ي خودم خوب ميتوانم حرف بزنم ، اوست كه مرا وادار به حرف زدن مي كند ، فقط او ميتواند مرا بشناسد ، او حتماً مي فهمد ... مي خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگي خودم را چكه چكه در گلوي خشك سايه ام چكانيده به او بگويم: " ايــن زنـــــدگــــي ِ مـن اســت ! " صادق هدایت
  
مرگ، همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند نه توانگر می شناسد و نه گدا. صادق هدایت
 
مرگ، مادر مهربانی است که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و می خواباند. صادق هدایت
 
مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنج ها و بیدادگری های زندگانی است. صادق هدایت
 
انسان چهره مرگ را ترسناک کرده و از آن گریزان است. صادق هدایت
 
ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگانی نجات می دهد. صادق هدایت
   
اگر مرگ نبود فریادهای نا امیدی به آسمان بلند می شد، به طبیعت نفرین می فرستاد.صادق هدایت
 
 
کتابهای صادق هدایت:بوف کور،زنده بگور ،سگ ولگرد ،سه قطره خون ،افسانه آفرینش ،سگ ولگرد ،کاروان اسلام و...  
چرایی خودکشی صادق هدایت
 
 
بیوگرافی شعرا و نویسندگان,رزم آرا,حسن شهید نورائی , پاریس, سالگرد صادق هدایت, جهانگیر هدایت, ,بی بی سی, خودکشی, صادق هدایت, خودکشی صادق هدایت, خودکشی صادق هدایت,
دلیل واقعی خودکشی صادق هدایت چه بود؟
 
همانطور که جهانگیر هدایت در ویژه برنامه بی بی سی یادآور شد و توسط بسیاری از دوستان و آشنایان او تایید شده و در کتابهایی که دکتر کاتوزیان نوشته، به طور مستند این مطالب آورده شده، هدایت در آخرین سفر با امید فراوانی قدم به پاریس می گذارد تا از فضای خفه کننده ایران دور شده و بقیه عمر را به دور از لکاته ها و خنزرپنزری ها بگذراند و از طرفی کتابهای خود را در فرانسه چاپ نموده و به شهرت و جایگاهی که لایق آن است برسد و با درآمد حاصل از آن زندگی ای مستقل، که در آن که زیر دین خانواده اش نباشد، تشکیل دهد. هدایت با ویزای پزشکی دو ماهه و با عنوان بیمار روحی!!! برای معالجه عازم پاریس می شود و از این مساله بسیار دلخور است، اما بخاطر امیدی که در دل دارد زیر بار این ماجرا می رود. شمارش معکوس دو ماهه شروع شده، اما در پاریس دوستش حسن شهید نورائی که در چاپ کتابهای هدایت کمک زیادی به او می کرد در بستر بیماری است و کاری از دستش ساخته نیست. هدایت حتی به دنبال ویزا برای رفتن به ژنو یا لندن است تا نزد دوستان خود یعنی جمالزاده یا فرزاد برود، اما به هر علتی جور نمی شود. مدت مرخصی کم کم رو به اتمام است و اگر هدایت دست خالی (مدارک پزشکی) به تهران بازگردد شغل خود را در دانشکده هنرهای زیبایی از دست می دهد و از دست رفتن شغل هم یعنی بی پولی و هدایت پیش از پیش سربار خانواده اش می شود و ازین موضوع متنفر است ! حال شهید نورائی هم روز به روز وخیم تر می شود. و اما تیر خلاص؛ رزم آرا1 در تهران ترور می شود و امید هدایت به سفارت که قبل از ترور رزم آرا به واسطه نسبت خانوادگیش با وی ،هدایت را بسیار تحویل می گرفتند و احتمال آن بود که کار اقامتش را ردیف کنند و اکنون جواب سلامش را به زور می دهند نقش برآب می شود. ایده خودکشی که مدت زیادی با او بوده، دوباره جان می گیرد. به سراغ مصطفی فرزانه می رود تا پولی که به وی سپرده بود، را پس بگیرد و پول کفن و دفن را جدا و با مابقی آن خانه ای مجهز به گاز اجاره میکند و آدرسش را به هیچ کس جز یکی از دوستان دوره دبستان نمی دهد2 تا این چند روز باقی مانده از اقامت را بدون مزاحمت دیگران خوش بگذراند و نهایت استفاده را از آن ببرد. شهید نورایی شب قبل از خودکشی می میرد و هدایت را در تصمیمش مصمم تر می کند، اما تصمیم به خودکشی کافی نیست و به انگیزه بیشتر و جرات نیاز دارد، جرات و انگیزه لازم را همان عللی که خیلی از شما دوستان بدان اشاره کردید در طول زندگی به هدایت داده بودند و سرانجام راوی بوف کور در تعقیب گلدان راغه از پا میافتد. این بود نظر من درباره خودکشی هدایت نازنین .... هرچند بازهم اشاره می کنم خودکشی هدایت مهم است نه آنقدر که شخصیت خود هدایت و داستانهایش را به حاشیه براند.--------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن 1 : رزم آرا شوهرخواهر هدایت بود. پ.ن 2 : این دوست را به مهمانی مرگ دعوت میکند! هدفش این بود که جنازه اش بو نگیرد و از مرگش مطلع شوند. ساعت 9 شب این دوست به در خانه هدایت می آید اما کسی در را نمی گشاید، تصمیم به بازگشت می گیرد اما از آنجا که هدایت فردی خوش قول بوده شکاک می شود و متوجه بوی گاز شده و در را باز کرده و ....
تهیه کننده: تینا شیبانی مقدم

نمونه سوالات تستی درس1و2

1- در همه ی گزینه ها، به جز گزینه ی ............، آرایه ی سجع مشهود است؟       

1) صیّاد بی روزی، ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل، در خشک نمیرد.

2) نصیحت پادشاهان کردن، کسی را مسلّم بود که بیم سر ندارد یا امید زر.

3) با چندین فضیلت که دست راست را هست، خاتم در انگشت چپ می کنند.

4) ارادت بی چون، یکی را از تخت شاهی فرو آرد و دیگری را در شکم ماهی، نکو دارد.

 

2- در عبارت «به نام آن خدای که مهر او بلانشینان را کشتی نوح است.» «مشبّه» کدام است؟ آزاد پزشکی 

1) بلانشینان              2) کشتی                           3) نام                      4) مهر

  3-در کدام گزینه، آرایه جناس وجود دارد؟              

1) سلام او در وقت صباح مؤمنان را صبوح است.

2) الهی، عذر ما بپذیر، برعیب های ما مگیر.

3) الهی، ترسانم از بدی خود، بیامرز مرا به خوبی خود.

4)ذکر او مرهم دل مجروح است و مر او بلانشینان را کشتی نوح است.

 4- شهریار در شعر «همای رحمت» کدام بیت را عیناً از شعر حافظ، نقل کرده است؟           

1) به امید آن که شاید برسد به خاک پایت                  چه پیام ها سپردم، همه سوز دل، صبا را

2) چه زنم چو نای هر دم، ز نوای شوق او دم؟              که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

3) ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دلِ شب      غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

4) همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی   به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

 

5- «که ز کوی او غباری به من آر توتیا را»، «را» چگونه رایی است؟            

1) نشانه ی مفعولی                2) حرف اضافه            3) حرف ربط              4) فکّ اضافه- با توجّه به معنی «را» کدام گزینه با دیگر گزینه ها تناسب ندارد؟               

1) که ز کویی او غباری به من آر توتیا را           2) چو علی که می تواند که به سر برد وفا را؟

3) که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را              4) که به ما سوا فکندی همه سایه ی هم را

 

6-با توجّه به بیت «چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم / که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را» همه ی گزینه ها به جز .............. قید است.

1) هر دم                  2) دم            3) خوشتر                 4) چه           

 7-با توجّه به مفهوم بیت «چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان / چو علی که می تواند که به سر برد وفا را» کدام صفت در باب علی (ع) صادق است؟                  1

1) وفادارترین             2) پاک بازترین           3) دوست داشتنی ترین           4) تواناترین

 

8-مفهوم مصراع «چو علی که می تواند که به سر برد وفا را» با کدام گزینه مناسب تر است؟                 

1) برای وفاداری با سر بشتابد.                        2) بی وفایی رااز سر بدر کند.

3) رسم وفاداری را خاتمه دهد.                      4)شرط وفاداری را تماماً به جای آورد.

 

9-چرا شاعر در بیت زیر راجع به حضرت علی (ع) گفته است «نه بشر توانمش گفت»               

«نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت                متحیّرم چه نامم شه ملک لافتی را؟»

1) زیرا از نظر جسمانی فوق العاده قوی بود.                           2) زیرا همیشه مشغول عبادت بود.

3) زیرا در مرتبه ای برتر از صالحان و بندگان خدا بود.               4) زیرا صاحب ذوالفقار و جوانی بی نظیر بود.

 

10- کدام گزینه صحیح است؟ 1) ایلیاد و ادیسه، حماسه ی مصنوعی است که آن را هومر یونانی سروده است.

2) حمله ی حیدری، حماسه ی طبیعی است که آن را باذل مشهدی سروده است.

3) خاوران نامه، حماسه مصنوعی است که آن را ابن حسام خوسفی سروده است.

4) مهابهارات، حماسه ی طبیعی است که آن را رامایانای هندی سروده است.

 

11- در کدام عبارت، آرایه ی «اغراق» وجود دارد؟             

1) بیامد که جوید ز ایران نبرد             2) همی گرد رزم اندر آمد به ابر

3) همی برخروشید بر سان کوس                   4) برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

 

12- مصراع «هماوردت آمد مشو باز جای» یعنی: ................              

1) رقیب تو آماده ی رزم است رجز مخوان.                  2) حریف و رقیب تو به میدان آمد، فرار مکن.

3) حریف و هم نبرد تو آماده است آسوده مباش.  3) هم نبرد تو به میدان کارزار آمد، خشمگین مشو.

 

13- نوع پرسش در کدام بیت «استفهام انکاری» است؟ 1) تو را در دل درخت مهربانی  به چه  ماند؟ به گلزار خزانی                    2) به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ                            سوار اندر آیند هر سه به جنگ؟

3) بدو گفت خندان که نام تو چیست؟                        تن بی سرت را که خواهد گریست؟

4) زین نمط بیهوده می گفت آن شبان             گفت موسی: «با کی استت ای فلان»؟

 

14- در کدام واژه صنعت «ممال» دیده می شود؟  

1) سلیح                   2) حبیب                  3) سلیم                   4) شهید

 

15- کدام آرایه ی ادبی در بیت «بشد تیز رُهّام با خُود و گبر / همی گرد رزم اندر آمد به گرد» مشهود نیست؟ 1) کنایه                   2) جناس                  3) تشبیه                  4) تناسب

 

16- در کدام گزینه رنگی از تحقیر و تمسخر به چشم می خورد؟           

1) تو قلب سپه را به آیین بدار             من اکنون پیاده کنم کارزار

2) کشانی هم اندر زمان جان بداد                   چنان شد که گفتی ز مادر نزاد

3) بخندید رستم به آواز گفت              که بنشین به پیش گران مایه جفت

4) ز قلب سپه اندر آشفت توس            بزد اسب کاید بر اشکبوس

 

17 در همه ی گزینه ها، به جز گزینه ی ..............، تهدید به مرگ است.          

1) بدو گفت خندان که نام تو چیست؟                       تن بی سرت را که خواهد گریست؟

2) تهمتن چنین داد پاسخ که نام                             چه پرسی، کزین پس نبینی تو کام

3) کشانی بدو گفت بی بارگی                        به کشتن دهی سر به یکبارگی

4) کشانی هم اندر زمان جان بداد                             چنان شد که گفتی ز مادر نزد

 

18-کدام گزینه معنی مصراع دوم بیت «کشانی بخندید و خیره بماند / عنان را گران کرد و او را بخواند» است؟

1) ایستاد و گفت.                                      2) ایستاد و او را صدا زد.

3) رفت و او را خواند.                        4) تند تاخت و گفت.             

 

19-بیت «چو سوفارش آمد به پهنای گوش / ز شاخ گوزنان برآمد خروش» کدام گزینه را در بر ندارد؟                 

1) تیر اندازی             2) صدای کمان           3) کشیدن کمان                   4) بلندی تیر

 20-مفهوم بیت «چو سوفارش آمد به پهنای گوش / ز شاخ گوزنان برآمد خروش» با کدام گزینه متناسب تر است؟                  

1) کمان را بمالید رستم به چنگ                             2) کمان را بزه کرد و اندر کشید

3) کمان بزه را به بازو فکند                                    4) کمان را بزه کرد زود اشکبوس

 

زهراقاضی زاده

فعل مجهول!!!!

" بچه ها صبحتان بخیر ، سلام !
درس امروز ، فعل مجهول است
 
فعل مجهول چیست می دانید ؟
نسبت فعل ما به مفعول است ... "
در دهانم زبان چو آویزی
 
در تهیگاه زنگ ، می لغزید .
 
صوت ناسازام آنچنان که مگر
 
شیشه بر روی سنگ می لغزید .
 
ساعتی داد آن سخن دادم
 
حق گقتار را ادا کردم
 
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
 
ژاله را زان میان صدا کردم :
" ژاله از درس من چه فهمیدی ؟"
پاسخ من سکوت بود سکوت ...
" د جواب بده ! کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟..."
خنده دختران و غرش من
 
ریخت بر فرق ژاله ، چون باران
 
لیک او بود غرق حیرت خویش
 
غافل از اوستاد و از یاران .
 
خشمگین ، انتقام جو ، گفتم :
" بچه ها گوش ژاله سنگین است !"
دختری طعنه زد که :" نه خانم !
درس در گوش ژاله یاسین است "
باز هم خنده ها و همهمه ها
 
تند و پیگیر می رسید به گوش
 
زیر آتشفشان دیده من
 
ژاله آرام بود و سرد و خموش .
رفته تا عمق چشم حیرانم ،
 
آن دو میخ نگاه خیره او
 
موج زن ، در دو چشم بی گنهش
 
رازی از روزگار تیره او
 
آنچه در آن نگاه می خواندم
 
قصه غصه بود و حرمان بود
 
ناله ای کرد و در سخن آمد
 
با صدایی که سخت لرزان بود :
" فعل مجهول ، فعل آن پدری است
 
که دلم را ز درد پر خون کرد
 
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
 
مادرم را ز خانه بیرون کرد
 
شب دوش از گرسنگی تا صبح
 
خواهر شیر خوار من نالید
 
سوخت در تاب تب ، برادر من
 
تا سحر در کنار من نالید
 
در غم آن دو تن ، دو دیده من
 
این یکی اشک بود و آن دگر خون بود
 
مادرم را دگر نمی دانم
 
که کجا رفت و حال او چون بود ... "
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
 
هق هق گریه بود و ناله او
 
شسته می شد به قطره های سرشک
 
چهره همچو برگ لاله او
 
ناله من به ناله اش آمیخت
 
که : " غلط بود آنچه من گفتم
 
درس امروز ، قصه غم توست
 
تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدری است
 
که تو را بی گناه می سوزد
 
آن حریق هوس بود که در او
 
مادری بی پناه ، می سوزد ... "

سیمین بهبهانی

زندگینامه سیمین دانشور

۹۰ سال زندگی بانوی داستان نویسی ایران در یک نگاه ساربانْ سرگردان، ۱۳۸۰، انتشارات خوارزمی
سیمین دانشور داستان‌نویس، مترجم و همسر زنده یاد جالا آل اجمد بعدازظهر امروز در تهران درگذشت.

به گزارش خبرآنلاین، گاه‌شمار زندگی این چهره برجسته ادبیات فارسی بدین شرح است:

1300- تولد، شیراز. پدرش دکتر محمدعلی دانشور، پزشک بود و مادرش قمرالسلطنه حکمت که مدتی مدیر هنرستان دخترانه هنرهای زیبای شیراز و نقاش نیز بود. سیمین سه برادر و دو خواهر داشته. دوران ابتدایی و متوسطه را در مدرسه انگلیسی مهرآیین به تحصیل پرداخت و در امتحانات نهایی شاگرد اول سراسر کشور شد. در تهران در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و در شبانه روزی امریکایی اقامت گزید.

1320- فوت پدر. با مرگ پدر، سیمین که در زبان و ادبیات لیسانس گرفته بود با وجود درآمد مکفی پدر و ثروت مادر ناچار می‌شود مدتی کار کند، از جمله معاون اداره تبلیغات خارجی شده و بعد برای رادیو تهران و روزنامه ایران با نام مستعار «شیرازی بی‌نام» مقاله می‌نویسد.

1327- انتشار «آتش خاموش»، شامل 16 داستان کوتاه. بعض از این داستان‌ها قبلا در روزنامه کیان، مجله بانو، امید چاپ شده بود. «آتش خاموش» اولین مجموعه داستانی است که زنی ایرانی به چاپ می‌رساند.

1327- آشنایی با آل احمد در بهار این سال و به هنگام بازگشت از اصفهان به تهران در اتوبوس، پس از انتشار «آتش خاموش».

1328- درجه دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران با رساله «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» زیر نظر فاطمه سیاح و پس از مرگ او زیر نظر فروزانفر. به قول خود دانشور پنج سال زیر دست سیاح کار کرده و اولین داستان ‌هایش را برای او خوانده و در همین زمان به تشویق او داستان‌هایش را به مدت یک سال برای کسی می‌خوانده که بعدها می‌فهمد هدایت است.(به نقل شفاهی از دانشور)

1328- ترجمه سرباز شکلاتی، برنارد شاو.

-1328 ترجمه «دشمنان» چخوف. مجموعه داستان‌های کوتاه.

1329- ازدواج با آل احمد. پدر آل احمد با این ازدواج، ازدواج با زن مکشوفه، مخالف بوده. روز عقدکنان از تهران به قم می‌رود و ده سال به خانه پسر پا نمی‌گذارد.

1331- با استفاده از بورس تحصیلی فولبرایت به ایالات متحد امریکا می‌رود و به مدت دو سال در رشته زیبایی‌شناسی در دانشگاه استنفورد به تحصیل می‌پردازد. در این مدت دو داستان کوتاه از او به انگلیسی در مجله ادبی «پاسیفیک اسپکتاتور» و کتاب داستان‌های استنفورد به چاپ می‌رسد. در کلاس‌های نویسندگی خلاقه استاد او والاس استگنر است. در بازگشت به ایران در هنرستان هنرهای زیبای پسران و دختران به تدریس می‌پردازد.

1322- ترجمه «بئاتریس» اثر آرتور شنیتسلر.

1333- ترجمه «کمدی انسانی»، ویلیام سارویان، و «داغ ننگ»، ناتانائل هاثورن.

1337- ترجمه «همراه آفتاب»، هارول کورلندر، مجموعه داستان‌های ملل مختلف برای کودکان.
1338 با سمت دانشیاری کلنل علینقی وزیری در رشته باستانشانسی و تاریخ هنر به استخدام دانشگاه تهران در می‌آید.

1340- «شهری چون بهشت».

1347 - ترجمه «باغ آلبالو» اثر آنتوان چخوف.

1348- «سووشون»، انتشارات خوارزمی. دو ماه قبل از مرگ آل احمد منتشر شد.

1351- ترجمه «بنال وطن»اثر آلن پیتون.

1356 - «مسائل هنر معاصر»، ده شب، شب‌های شاعران و نویسندگان ایران، امیرکبیر.

1358 - تقاضای بازنشستگی از دانشگاه تهران، مجموعه ده داستان کوتاه.

1359 - «به کی سلام کنم؟» خردادماه، خوارزمی

1360 - غروب جلال، تهران، انتشارات رواق.

1362 - ترجمه «ماه عسل آفتابی»، از نویسندگان مختلف.

1372 - «جزیره سرگردانی»، رمان، جلد اول، خوارزمی.

1380- ساربانْ سرگردان، رمان، انتشارات خوارزمی.

دیگر آثار: شاهکارهای فرش ایران (دو جلد به فارسی و انگلیسی) با همکاری خانم دکتر نای، راهنمای صنایع ایران، ذن و بودیسم نوشته سوزوکی که دو فصل آن به چاپ رسیده است. و مقالات «مبانی استتیک»، سلسله مقالاتی در روزنامه مهرگان، مقالاتی پراکنده در روزنامه‌های کیهان و آیندگان قبل از 1357.

خانه دوست کجاست؟

خانه دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت

به تاريكي شبها بخشيد و

به انگشت نشان داد

سپيداري و گفت

نرسيده به درخت كوچه باغي است

كه از خواب خدا سبزتر است و

در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است

ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد

كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا

جوجه بر مي دارد از لانه نور و از او مي پرسي

خانه دوست كجاست؟

سهراب سپهری

شقایق مرادی

سه شعر زیبا از پابلو نرودا

 

به علت ناز در آوردن بلاگفا از گذاشتن عکس پابلو نرودا معذورم

 

 

ادامه نوشته

بزرگ علوی

زندگی نامه بزرگ علوی

سید مجتبی بزرگ علوی در بهمن ماه 1282 ( دوم فوریه 1904 ) در تهران به دنیا آمد . پدر بزرگ علوی ، حاج سید ابوالحسن و پدر بزرگش حاج سید محمد صراف نماینده ی نخستین دوره مجلس شورای ملی بود . مادر بزرگ علوی ، نوه ی آیت الله طباطبایی رکن رکین مشروطیت ایران بود . سید ابوالحسن علوی و همسرش خدیجه قمر السادات که خانواده اصیل سنتی و طرفدار مشروطه بودند دارای شش فرزند ، سه دختر و سه پسر که مجتبی بزرگ فرزند سوم آنان بود . پدر بزرگ علوی از اعضای حزب دمکرات ایران بود که این حزب به گواه تاریخ از بدو تشکیل در آغاز مشروطه با نفوذ بیگانگان یعنی انگلیس و روس که در آن زمان چشم طمع به ایران دوخته بودند ، مقابله می کرد . بزرگ علوی به عنوان بازرگان با آلمان معاملات تجاری داشت و در هنگام جنگ جهانی اول در این کشور اقامت داشته و پس از اتمام جنگ نیز اینجا ماند . بزرگ علوی به همراه برادر بزرگش مرتضی در سال 920 (99/1289 شمسی) جهت تحصیل روانه ی آلمان شد و دوران دبیرستان را در شهرهای مختلف از جمله شهری که امروزه در لهستان قرار گرفته گذراند . در سال 1927 (1305 و 1306 شمسی) پدر بزرگ علوی یک شکست بزرگ تجاری را تاب نیاورده و خودکشی کرد . یک سال پس از این واقعه تلخ بود که بزرگ علوی از دانشگاه مونیخ فارغ التحصیل شد اما نتوانست تاب بیاورد و به ایران بازگشت . در آن زمان یک بورس تحصیلی برای ادامه تحصیل در آلمان به وی تعلق می گرفت اما با این وجود علاقه ای نشان نداد و در شیراز به عنوان معلم در خدمت معارف قرار گرفت . در این شهر بود که بزرگ علوی نخستین کار ادبی را با ترجمه قطعه ای ار آثار شیلر تحت عنوان « دوشیزه اورلئان » آغاز کردر. بزرگ علوی در آن سالیان ناآرام بود و قرار ماندن در یک جا نداشت . بزرگ علوی را در شهرهای گوناگونی در شمال می یابیم که گاهی هم برای مدتی به تهران می آمد . این سرگردانی ها و ناآرامی ها با استخدام برای معلمی در هنرستان صنعتی تهران پایان یافت ، بزرگ علوی در سال 1931 (10/1309) کار در هنرستان را آغاز کرد که با دستگیریش در سال 1937 (16/1315) به همراه 52 تن دیگر پایان یافت ، داستان ۵۳ نفر را بزرگ علوی در کتابی به همین نام آورده است اما برای آنان که کتاب ۵۳ نفر را خوانده اند و تصاویری از آن را به خاطر دارند بد نیست بدانند که بزرگ علوی این نماد فروتنی و وقار در آن باره در سالیان اخیر چه می اندیشید ، چند سال پیش در گفتگویی با مجله ی جوانان گفت: « من … گهگاهی که کتاب 53 نفر را ورق می زنم تعجب می کنم که مردم چطور آن را می خوانند ، با تحلیلی که من از آدم های این کتاب ، که بعدها به عنوان رجال مملکت معرفی شدند و افتضاح بار آوردند دارم ، شرمنده می شوم . به هر حال من پیغمبر نبودم از کجا می دانستم که روزی شاهد چنین صحنه هایی خواهم شد … عده ای از آن ها بعد از رهایی از زندان جزو همان طاغوتی ها شدند ، عده ای سرمایه دار شدند ، دیگری در آمریکا فرش فروش شده … دیگری بانکدار شد … قوام گفتنش در زندان بود و مبارزه با مرگ و رنج و بدبختی و مصیبت بود . آن جا آب دیده شدند اما بعدها هرکس به کارهای سابق خود بازگشت . » علوی این وارستگی را در جمله ای چنین بیان می کند : « … زندگانی من همیشه طوری بود که از حوادث روز متاثر شده ام و کوشش نهایی من این بود که حوادث را تا آن جا که عقلم قدر می داد و فهمم می رسید و تا آن جا که شهامت داشته ام روی کاغذ بیاورم … » تصور نمی کنم از نویسندگان معاصر که شب ها خواب دریافت جایزه ی نوبل می بینند و مدعی اند که اگر جز ایران در هر کشوری به دنیا آمده بودند تا حالا صد بار جایزه ی نوبل به آن ها داده شده بود ، چنین اعتراف پاکدلانه ای را بشنوید .

 

دوستی با صادق هدایت

یکی از ویژگی های زندگی استاد علوی نزدیکی و محشور بودن او با صادق هدایت است . این داستان که احتمالا تا کنون نشنیده اید از زبان خودش چنین آغاز می شود : « در دوران مدرسه ی ابتدایی که آقای غلامعلی فریور که یکی از رجال پاک و وارسته ی دوران ما است همکلاس بودم . چون هر دوی ما کوتاه قد بودیم روی نیمکت جلوی کلاس پهلوی هم می نشستیم . این همکلاس بودن به دوستی انجامید … »

 

بزرگ علوی در جوانی

وقتی علوی در سال 1928 از آلمان به تهران می ‌آید ، به جستجوی دوست قدیمی خود غلامعلی فریور می ‌پردازد و به مصداق « عاقبت جوینده یابنده بود » او را می ‌یابد روزی در خانه‎ ی غلامعلی فریور کتاب « پروین دختر ساسان » به دستش می‌ افتد آن را می‌ خواند و می ‌بیند که با کتاب های موجود آن دوران هم سطح نیست و از نظر شکل و محتوا چیز دیگری است از آقای فریور می ‌پرسد نویسنده ‎ی این کتاب کیست ؟ آقای فریور در پاسخ می ‌گوید جوان خوب و خوشمزه ‌ای است باید با او آشنا شوی … مدتی پس از این گفتگو روزی علوی و فریور در خیابان ناصریه آن زمان و ناصر خسروی بعدی ، به کتابخانه‎ ی معرفت می ‌روند تصادفا صادق هدایت هم آن جا بوده ‌است که فریور می ‌گوید : « این همان آقا است » . این سرآغاز آشنایی این دو دوست است که بعدها « مسعود فرزاد » و « مجتبی مینوی » نیز به آن ‌ها می ‌پیوندند و جمعی به وجود می ‌آید که بعدها ربعه نامیده شد . نامگذاری « ربعه » را خود بزرگ علوی بدین گونه تعریف کرد او گفت در آن روزها هدایت ، مینوی و فرزاد و من ( که بعدها دیگران هم به آن پیوستند ) دیدارهای مرتبی داشتیم بازار ادب در انحصار هفت هشت شخصیت ممتاز بود مثل حکمت ، تقی زاده ، اقبال ، قزوینی ، سعید نفیسی و از این شمار . یک روز همین طور بی مقدمه فرزاد گفت ما خودمان هم گروه « ربعه » هستیم گفتیم بابا ربعه که معنا ندارد ، فرزاد در پاسخ گفت : معنا ندارد ولی با سبعه ( هفت ) قافیه دارد به این ترتیب بود که ربعه در برابر سبعه پیدا شد وگرنه گروهی با نام و برنامه ‌ای خاص نبود بلکه تنها زاییده ‎ی یک شوخی بود . »

دوران تدریس در دانشگاه هومبولت :

بزرگ علوی مدتی پیش از وقوع کودتای 28 مرداد و در نتیجه شکست محمد مصدق ، نخست وزیر ایران ، به تاریخ دهم فروردین سال 1332 در سن 49 سالگی از ایران خارج شده و تا هنگام وقوع انقلاب 57 در برلین شرقی سکونت داشت . بزرگ علوی در سال 1335 ازدواج کرد . در این زمان در دانشگاه هومبولت به عنوان استادیار اشتغال یافته و ماموریت یافت در پایه گذاری رشته ایران‌ شناسی و زبان فارسی شرکت نماید . در سال 1959 کرسی استادی دریافت کرد و تا سن 65 سالگی (1969) در این دانشگاه به تحقیق و تدریس پرداخت . از جمله ثمرات این دوران تدوین لغت نامه‎ی فارسی ـ آلمانی با همکاری پروفسور یونکر است .

برخی از شاگردان مجرب بزرگ علوی مانند پروفسور زوندومن و پروفسور لورنس در دانشگاه ‌های برلین و بعضی دیگر در کتابخانه ‌های آلمان مشغول فعالیت هستند . بزرگ علوی پس از بازنشستگی از کار دست نکشید و در کنار رسیدگی به رساله ‌های دکترا و تحقیقات شاگردانش به پاسخگویی به سئوالات و جواب های فراوان اهل فرهنگ می ‌پرداخت و گاهی ساعت ‌ها وقت صرف یافتن منابع و اسناد می ‌کرد و دست رد به سینه ‎ی کسی نمی ‌زد .

از بین مجموعه داستان ‌های کوتاه علوی ، « چمدان » ( نگاشته شده به سال 1964 میلادی ) از همه مشهورتر است ، که در آن ، تاثیر به ‌سزای روانشناسی فروید به نمایش گذاشته شده‌است . همچنین رمان « چشمهایش » (1952) از آثار بسیار معروف اوست ، این رمان اثری سخت مجادله‌ انگیز و درباره رهبر یک تشکیلات زیرزمینی انقلابی و زنی از طبقه مرفه است که به او عشق میورزد . علوی آثاری نیز به زبان آلمانی نگاشته ‌است از آن جمله ، « تقلای ایران »و « تاریخچه و گسترش ادبیات فارسی مدرن » را می توان نام برد . بزرگ علوی پس از پیروزی انقلاب 57 ، برای مدت کوتاهی به ایران بازگشت ، لیکن دوباره ایران را به مقصد آلمان شرقی ترک کرد .

روزهای پایان عمر :

 مجتبی بزرگ علوی به علت سکته ی قلبی در بیمارستان فریدریش هاین برلین بستری شد و سرانجام در روز یکشنبه 21 بهمن 1375 برابر با 16 فوریه 1997 ساعت 20 و 23 دقیقه دار فانی را وداع گفت . بزرگ علوی یک فرزند پسر از همسر اول خود فاطمه علوی به نام مانی به یادگار گذاشته که به عنوان متخصص رشته ی فیزیک در آلمان شاغل است و شریک زندگی بزرگ علوی در 42 سال گذشته گرنرود علوی است ، استاد علوی حق چاپ و انتشار و کلیه نوشته ها و کتاب هایش را طبق وصیت نامه ی رسمی به پسر خود دکتر مانی علوی منتقل کرده است .

بزرگ علوی

بزرگ علوی

بزرگ علوی

بزرگ علوی

بزرگ علوی

بزرگ علوی

بزرگ علوی

جملات زیبا از دکتر علی شریعتی  :بهترین مترجم کسی است که: سکوت دیگران را ترجمه کند! شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی شیرین باشد…

لحظه لحظه زندگی را سپری میکنیم تا به خوشبختی برسیم ٬

غافل ازاینکه خوشبختی در همان لحظه ای بود که سپری شد.

عشق گاه جا به جامیشود و گاه می سوزاند اما دوست داشتن...
از جای خویش ،از کنار دوست خویش بر نمیخیزد، سرد نمیشود که داغ نیست و نمیسوزاندکه سوزاننده نیست !

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم
می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.

دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد … کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است …

چه خوشبختی بزرگی ست بدبختی های کوچک ! روح های اندکی که از رنجهای حقير به ناله مي آيند، دردهای روزمره گرفتارشان ميکند ، قدر سعادت بزرگی را که خداوند نصيبشان کرده است نمي دانند . اينها از لذتهای روزمره و نعمتهای ريخته پاش هم غرق شور و شعف ميشوند . اين دنيا ، برای اين دلها بهشت است . کامی که با آب نبات شيرين مي شود چقدر آسان ميتواند خوشبخت باشد .

دکتر علی شریعتی / آثار گونه گون / صفحه 75
                           

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم

 وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم

 سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

 چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی

و شانه راست من کاملا خیس شد.

 وچند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم

 برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود

دو قدم از هم دورتر راه برویم…

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم

 وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم

 سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

 چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی

و شانه راست من کاملا خیس شد.

 وچند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم

 برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود

دو قدم از هم دورتر راه برویم…

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...

 

" دکترعلی شریعتی"

مائده مرادپور
 

جملات کوتاه و زیبا از صادق هدایت

دووووووستان عزیز اینا رو حتما بخونید خیلی قشنگه: 1-وقتی که رئیس مملکت دزدید ،وکیل و وزیر و معاون اداره و رئیس شهربانی هم دزدیدند آن وقت چه توقع بیجایی است که از مشدی حسن بقال داشته باشیم و تعجب بکنیم که میوه اش را می گنداند و دور می ریزد اما حاضر نیست به قیمت ارزان بفروشد ؟ (صادق هدایت) 2-یکی هست در محله ی ما!!! همه او را برای یک شب دوست دارند.. حتی برایش آش نذری هم نمیبرند او با کسی کاری ندارد خودش را میفروشد و نان شبش را میخرد حاج آقا میگوید باید از محله برود چون همه جوانان مسجدی را از راه به در کرده ولی چرا مسجدی ها با یک فاحشه از راه به در شدند ولی فاحشه با این همه مسجدی به راه راست هدایت نشد ؟؟؟ شاید فاحشه به کارش ایمان دارد و مسجدی ها نه!!!! (صادق هدایت) 3-یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند ، نمی شود گفت ، آدم را مسخره می کنند! (صادق هدایت) 4-در زندگی زخم هایی هست كه مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند . (صادق هدایت) 5-انسانها زندگانی را پیوسته دشوار نموده ، گمان می کنند به خوشبختی خواهند رسید. ← صادق هدایت → 6-برای من بزرگترین معجزه همین است که من وجود دارم. ← صادق هدایت → 7-گاه آدمی در بیست سالگی می میرد ، ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده می شود...!!! (صادق هدایت) 8-فقط با سايه ي خودم خوب ميتوانم حرف بزنم ... اوست كه مرا وادار به حرف زدن مي كند! فقط او ميتواند مرا بشناسد! او حتماً مي فهمد ... مي خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگي خودم را چكه چكه در گلوي خشك سايه ام چكانيده به او بگويم: " ايــن زنـــــدگــــي ِ مـن اســت ! " صادق هدایت" "فاطمه صالحی" FATEME SALEHI

آثار صادق هدایت و ویژگی های آن

ویژگی های آثار هنگامی که هدایت در سال 1308 از اروپا به ایران بازگشت در تهران دوستان فراوانی داشت اما با سه تن از آنان یعنی بزرگ علوی و مسعود فرزاد و مجتبی مینوی بیش از دیگران نشست و برخاست می کرد. این چهار تن "پاتوقی" داشتند و در دیدارهایشان در باب فرهنگ و اجتماع، به ویژه ادبیات فارسی، دیدگاه های تازه ای را مطرح می کردند و نام گروه خود را "ربعه" نهادند. گرچه فضیلت تقدم نگارش داستان کوتاه فارسی، به سبک جدید، از آن جمالزاده است اما تبلور هنری داستان نویسی معاصر ایران را در آثار صادق هدایت باید دید. داستانهای هدایت، حتی داستانهایی که در زمینه رئالیسم اجتماعی نوشته شده اند، از مرز انتقاد سطحی، که معمول زمانه بود، فراتر می روند و به لایه هایی می رسند که به جای سخنوری و توصیف، به تجسم و تصویرسازی ناب ارتقاء می یابند. مطالعات هدایت در زمینه های فرهنگ ایران باستان و اندیشه های آریایی و تفکر بودایی و مکتبهای جدید ادبی و روانشناسی غرب از یک سو و گرایش عمیق او به مکتب ادبی سورئالیسم از سوی دیگر، در شخصیتش چنان تاثیری نهاده بود که او را به یک نویسنده تأثیرگذار تبدیل کرد. هدایت در بخشی از داستان هایش از دیدگاه راوی آشفته ذهن و حساسی، رنج ها و نومیدی های روشنفکران عصر خود را به شیوه ای سمبلیک و هنرمندانه توصیف می کند. بوف کور" بهترین اثر حدیث نفس گونه ی او، ستایش نویسندگان بزرگ جهان را برانگیخت و به شکل های گوناگون مورد تقلید داستان نویسان ایرانی قرار گرفت اما همتایی نیافت هدایت در دسته ای دیگر از داستان هایش از دیدگاهی انتقادی زندگی مردم کوچه و بازار را شرح می دهد و آشنایی عمیق خود با لایه های پنهان زندگی و تیپ های متنوع ایرانی را به نمایش می گذارد. آثار آثار هدایت را به طور کلی می توان در پنج موضوع طبقه بندی کرد: داستان، ترجمه، تحقیق، نمایشنامه و سفرنامه. داستان زنده به گور (1309): نخستین مجموعه داستان اوست؛ این کتاب را در پاریس نوشت و در تهران چاپ کرد بوف کور: این کتاب را حدود 1309 در تهران به خط خویش به صورت پلی کپی در 150 نسخه تکثیر کرد و فقط به دوستانش هدیه داد، اما چاپ اول آن در هند انجام گرفت. بوف کور مهمترین اثر هنری صادق هدایت شناخته شده و ابعاد جهانی یافته است. آثار دیگر داستانی وی عبارتند از: سه قطره خون (1311)، علویه خانم (1312)، سایه روشن (1312)، سگ ولگرد (1322) ولنگاری (1323) و حاجی آقا (1324) ترجمه صادق هدایت به دو زبان فرانسوی و فارسی میانه تسلط داشت؛ فارسی میانه را در هند آموخته بود و آثاری را از آن دو زبان به فارسی ترجمه کرده است: یادگار جاماسب، کارنامه اردشیر بابکان، گزارش گُمان شکن، گُجسته اَبالِش، شهرستانهای ایران و زند وُهومَن یسن را از فارسی میانه ترجمه کرده است. "مسخ" اثر فرانتس کافکا و "دیوار" اثر ژان پل سارتر را نیز از زبان فرانسه به فارسی برگردانده است. تحقیق "فواید گیاهخواری"، "ترانه های خیام"، "نیرنگستان"، "انسان و حیوان" و "فولکور یا فرهنگ توده" از نوشته های تحقیقی هدایت اند. نمایشنامه "مازیار" (با مجتبی مینوی)، "پروین دخترساسان" و "افسانه آفرینش". سفرنامه سفرنامه مهم هدایت عنوانش "اصفهان نصف جهان" است که در چاپهای بعدی با نمایشنامه "پروین دخترساسان" یک جا به چاپ رسیده است. گفته می شود که صادق هدایت نوشته های دیگری نیز داشته که پیش از اقدام به خودکشی در یک حالت بحرانی تمام آنها را سوزانده است. یکی از این کتابها، کتابی بوده است به نام "روی جاده نمناک" که گفته اند بعضی از دوستانش آن را جزو دست نوشته های هدایت دیده بودند. همچنین کتابی به نام "توپ مروارید" جزو آثار چاپ شده اوست که فقط یک بار در نسخه هایی محدود و با تغییر نام نویسنده به "هادی هدایت" در تهران چاپ شده است. "فاطمه صالحی" *FATEME SALEHI*

زندگینامه کامل صادق هدایت

" بيوگرافی صادق هدايت" صادق هدايت،شب سه شنبه 28 بهمن 1281 خورشيدي(17 فوريه 1903) در خانواده اي اشرافي در تهران به دنيا آمد.در كودكي به دليل ظرافت و زيبايي و داشتن موهاي طلائي و چشمان آبي،همه ي افراد خانواده دوستش مي داشتند.نام او را به رسم معمول بزرگ خانواده نير الملوك(جد پدري هدايت) "صادق" نهادند. يكي از نياكان او،"رضا قلي خان هدايت" نويسنده ي "مجمع الفصحا" اديب نام آور دوره قاجاريه است.به گفته ي "محمود هدايت": ((برادرم صادق،در همه ي دوره ي كودكي مايه سرگرمي بزرگ و كوچك خانواده بود.حركات و گفتار شيرين و دلچسبش همه ي ما را سرگرم مي كرد.در پنج شش سالگي خيلي زودتر از معمول و سن خودش،آرامش و سكوتي در او ديده مي شد.شيطنت هاي بچگانه نداشت،غالبا در خودش فرو مي رفت و از ديگر كودكان كناره مي گرفت...)) صادق هدايت را در شش سالگي به مدرسه ي "علميه" سپردند و او پس از پايان گرفتن آموزش دوره ي ابتدايي،به "دارالفنون" رفت و تا سال سوم دبيرستان در آنجا درس خواند،ولي پس از مدتي از برنامه ي درس ها سر خورد،و از قيل و قال مدرسه، دلش گرفت،و براي ياد گرفتن زبان خارجي پافشاري كرد.پس او را به مدرسه ي "سن لوئي" فرستادند.او در آنجا با پشتكار زياد زبان فرانسه را فرا گرفت،و به نامه نويسي به انجمنهاي ادبي اروپا پرداخت،و كتابها و رساله هاي دلخواه خويش را به اين وسيله بدست آورد. هدايت در سال 1302 كتاب "انسان و حيوان" و در 1306 "فوائد گياهخواري"(چاپ برلين) را انتشار داد.او در اين كتاب ها زير نفوذ انديشه هاي بودائي،آشكارا تنفر خود را از كشتن جانوران بيان مي كند و در سودهاي گياهخواري،داد سخن مي دهد. "جفر"،"اصطرلاب"،"پيشگوئي" و "روح شناسي" از اروپا بدست آورد و خواند،ولي پس از مدتي از اين قبيل مطالعه ها دست كشيد. در سال 1304(1925 ميلادي) در مسابقه ي اعزام دانشجويان به اروپا شركت جست و موفق شد و به اروپا رفت.نخست براي آموزش عالي مهندسي وارد بلژيك شد،ولي سال بعد او را با دانشجويان ديگر براي تحصيل در دانشكده ي معماري به پاريس فرستادند،ولي آموزش هاي رياضي و معماري،با دلبستگي هاي عاطفي و ادبي او سازگار نبود و آنها را ترك گفت و وقت خود را صرف آموزش هاي هنري و ادبي كرد.چهار سال در اروپا ماند و در همان سالها در روزنامه هاي فرانسه،مقاله ها و داستان هاي چندي به چاپ رساند. وي به زبان فرانسه تسلط داشت و از زبان هاي انگليسي و عربي نيز به خوبي مي توانست بهره گيرد.بعدها زبان پهلوي را نيز فرا گرفت و چند اثر پهلوي را به زبان فارسي برگرداند.هدايت از همان آغاز دريافت كه وظيفه او داستان نويسي و پژوهش ادبي و شناخت و شناساندن فرهنگ مردم ايران به خود و ديگران است،از اين رو داستان ها و مقاله هايي نوشت كه زندگاني و فرهنگ مردم ايران در قرن 14 هجري در آنها انعكاس يافت. در همين سفر اروپا به انديشه ي خودكشي افتاد و خود را در رودخانه ي "مارن" انداخت ولي نجاتش دادند و او به برادرش نوشت: ((يك ديوانگي كردم،الحمدالله به خير گذشت!)) پس از بازگشت از سفر اروپا مدتي بيكار بود و بعد به تناوب در اداره ها و سازمانهاي ديگر رفت:اداره ي كل تجارت(1311)- وزارت خارجه- شركت كل ساختمان ايران (1315).محيط اداره ها و طرز كار مديران با روحيه ي هنري هدايت،سازگار نبود و چون از همان زمان نيازي شديد به آموختن زبان پهلوي در خود حس مي كرد،در سال 1315(1936 ميلادي) به هندوستان رفت.در هندوستان نزد "استاد انگلساريا" به فرا گرفتن زبان پهلوي پرداخت و در نتيجه ي اين زبان آموزي در اين دوره،ترجمه هايي است كه به نام "زند و هومن يسن" و "كارنامه ي اردشير بابكان" در سال 1322 و 1323 در تهران به چاپ رسيده است. او يك سال در هند ماند و در 1316 به ايران بازگشت و بار ديگر وارد خدمت بانك ملي شد،بعد به اداره موسيقي ملي(1317) و سپس به دانشكده هنرهاي زيبا رفت(1320) و تا پايان زندگي در اين دانشكده با سمت هاي متفاوت كار كرد. در سال 1324 به تاشكند(ازبكستان) رفت و دو ماه در آنجا بود و فراواني نسخه هاي خطي ادب كهن ايران نظرش را به خود كشيد.سپس در نخستين كنگره نويسندگان ايران - بزرگترين مجمع ادبي و هنري آن روزها- شركت جست و براي "هيئت مديره" ي اين كنگره برگزيده شد.در اين كنگره نام آوران ادبي ايران:بهار،نيما،كريم كشاورز،خانلري،طبري،علوي و... شركت داشتند (1325). در سالهاي 1320به بعد با روشن تر شدن افق هنري و ادبي،هدايت از لاك تنهايي خود به در آمد و به فعاليتهاي اجتماعي دست زد.اگر چه وابسته ي هيچيك از گروه هاي سياسي آن روزها نشد،ولي با كوشندگان راه آزادي و هنرمندان پيشرو،همدلي و همراهي مي كرد.داستانهاي سگ ولگرد(1321)،حاجي آقا(1324)،فردا(1325) و توپ مرواري كه واقعيت هاي اجتماعي را منعكس مي كنند،و هدايت مستقيم و نا مستقيم از سيماي زشتكاران پرده بر مي گيرد،فرآورده ي همين دوران است. هدايت به گفته ي دوستانش خوش برخورد،بذله گو و مهربان بود و خود را - گر چه دير- مي توانست در دل ديگران جا كند.قامت متوسط،اندام باريك،حالت خونسرد،قيافه ي تودار،ظاهر لاابالي داشت.عينك ميزد و هميشه سيگاري لاي انگشتانش ديده مي شد.دوستاتش در چهره ي او نوعي گيرندگي و زيبايي مي ديدند. هدايت با مجله هاي موسيقي،سخن،پيام نو و ...همكاري داشت و نويسندگان آنها را راهنمايي مي كرد و با اثار خود رونقي به آنها مي داد.نخستين دوستانش: مسعود فرزاد،بزرگ علوي،مجتبي مينوي ... بودند كه با هم گروه "ربعه" را درست كرده بودند(در برابر اديبان سبعه! كه كارشان راست و ريست كردن نسخه هاي خطي و حاشيه نويسي بود.) كافه نشيني هدايت و دوستانش دهن كجي به اديبان رسمي بود،اديباني كه با هرگونه انديشه ي تازه و نوآوري هنري مخالفت مي ورزيدند.دوستان بعدي هدايت:مسعود رضوي،خانلري،چوبك،انجوي شيرازي،حسن قائميان... هر كدام در رشته اي از شاخه هاي فرهنگ و ادب كار مي كردند و از شور و شوق او الهام مي گرفتند. هدايت از سال 1327 در انديشه سفر به فرانسه - وشايد ديار خاموشان- بود و ديگر نمي توانست تاريكي محيط را برتابد.در اين سالها با "كافكا" همدم و همدل شده بود،"مسخ" را ترجمه كرد(1329) و "پيام كافكا" را نوشت كه يكي از پژوهش هاي مهم ادبي درباره ي "كافكا"ست. هدايت در 12 آذر ماه 1329 به فرانسه رفت و چهار ماه بعد در نوزدهم يا بيستم؟ فروردين ماه 1330 در پاريس با باز كردن شير گاز،خودش را كشت.در منزلش كه در كوچه "شامپيونه" واقع بود،جسدش را در حاليكه روي كف اطاق دراز كشيده بود و چهره اي بسيار آرام داشت،در كنار خاكستر آثار چاپ نشده اش يافتند. روز 27 فروردين،جسدش پس از توقف كوتاهي در مسجد پاريس،در گورستان پرلاشز به خاك سپرده شد.هدايت نسبت به حيوانات دلسوز بود و گربه را به ويژه دوست مي داشت و هميشه يك گربه روي ميزش بود.دلسوزي او به جانوران در "فوائد گياهخواري" و "سگ ولگرد" به خوبي نمايان است. او زن نگرفت و تنهايي را برتري داد.ولي هدايت اگرچه زن و فرزندي نداشت،كودكان انديشه ي خود را براي هموطنانش به يادگار گذاشت. او به فرزندان ايران ياد داد كه چگونه مرز و بوم خود را دوست داشته باشند،و براي شكوهمندي دوباره ي فرهنگ ملي خود بكوشند و براي به ثمر رساندن آنچه در گذشته زيبا و دوست داشتني بوده و امروز نيز به كار مي آيد،گام هاي بلندي بردارند. "فاطمه صالحی" FATEME SALEHI**

زندگی نامه صادق چوبک

: صادق چوبک به سال 1295 در بوشهر متولد شد. پس از کسب ديپلم ادبي از کالج آمريکايي تهران، به استخدام وزارت فرهنگ و سپس شرکت نفت در آمد.
نخستين ترجمه‌ها و داستان‌هايش را در دوره‌اي از مجله " سخن " که تحت نفوذ صادق هدايت بود و ماهنامه " مردم" به چاپ رساند.
درسال 1324 مجموعه‌اي ازنخستين داستان‌هايش را باعنوان " خيمه شب بازي " منتشر کرد. ديري نکشيد که دومين مجموعه‌اش را ، " انتري که لوطيش مرده بود " در سال 1328 به چاپ رساند. داستان‌هاي اين دو کتاب از لحاظ فضا سازي و نمايش روحيه و روابط شخصيت‌ها از وراي گفتگوهاي زنده و طبيعي، از بهترين‌هاي ادبيات داستاني ايران است.
درسال 1334 چوبک براي شرکت در سمينار دانشگاه هاروارد به امريکا سفر کرد و سپس به دعوت کانون نويسندگان شوروي، به مسکو، سمرقند و بخارا رفت. در همين سال بود که چاپ دوم "خيمه شب بازي " منتشر شد.
چوبک در نخستين مرحله خلاقيت ادبي خود، از رنج و ستمي نوشته بود که بر ستمديدگان و به خصوص زنان، روا مي‌شود. در رمان تنگسير در سال 1342 و مجموعه داستان‌هاي چراغ آخر ( 1334) و روز اول قبر (1344) به مضمون " کيفر ستمگران " پرداخت.
چوبک سال 1349 را به تدريس در دانشگاه يوتا گذراند، درسال 1351 در کنفرانس نويسندگان آسيايي و آفريقايي در قزاقستان حضور يافت و گزيده‌اي از آثارش به زبان روسي در مسکو منتشر شد. وي در سال 1353 پس از بازنشستگي، راهي انگلستان و آمريکا شد. بسياري از آثار چوبک به زبان‌هاي گوناگون ترجمه شده و درسال‌هاي اخير مجالسي براي بزرگداشت او در دانشگاه‌هاي آمريکا برپا شده است. آخرين اثر صادق چوبک با نام " مهپاره " درسال 1370 منتشر شد که ترجمه‌اي شيوا از داستان عاشقانه هندي است.
فهرست کامل آثار :



خيمه شب بازي ـ مجموعه داستان ـ 1324
انتري که لوطيش مرده بود ـ مجموعه داستان ـ 1328
تنگسير ـ رمان ـ 1342
چراغ آخر ـ مجموعه داستان ـ 1334
روز اول قبر ـ مجموعه داستان ـ 1344
سنگ صبور ـ رمان ـ 1345
مهپاره ـ ترجمه‌اي از داستان‌هاي عاشقانه هندي به فارسي 137

زهرا یاوری

جریان سیال ذهن

سلام دوستان

اگه دوست دارین بیشتر درباره ی جریان سیال ذهن بدونین ادامه مطلب رو بخونین:

سال هاي بين جنگ جهاني اول و دوم، عصر شکوفايي هنر مدرن بود. احساس نوميدي و بي اعتمادي هنرمند نسبت به جهان خارج باعث شد تا به درون خود پناه برده و تلاش کند تا دراين سيردروني زواياي اين عالم ناشناخته را کشف کند. از دل وحشت و نابساماني و ناامني مادي و معنوي، جريان سيال ذهن روييد....

ادامه نوشته

جزوه ادبیات

http://dl.konkur.in/post/93/12/adabiyat2-BorhanNezhad-%5Bwww.konkur.in%5D.rar

 

آیداصفارشرق

لغات مشکل ادبیات 2و3و4

http://dl.konkur.in/post/91/09/loghat-Adbiyat-%5Bwww.konkur.in%5D.rar

 

آیداصفارشرق

آرایه های ادبی

http://dl.konkur.in/post/91/02/1257/Araye-haye-Adabi-%5Bwww.konkur.in%5D.zip

 

آیداصفارشرق

زندگی محمد علی جمال زاده

سید محمد علی جمال زاده در 23 دی ماه سال 1274 شمسی ( 1309- قمری – 1891 میلادی ) در شهر اصفهان محله بید آباد  به دنیا آمد .

محمد علی نویسنده و مترجم معاصر ایرانی   است. او را پدر داستان کوتاه فارسی و آغازگر سبک رئالیسم یا واقع گرایی در ادبیات فارسی  می دانیم . جمال زاده از پیشروان مدرنیته و جنبش فکری آزادیخواهان در ایران به حساب می آید .

پدرش سید جمال ، معروف به صدرالمحققین ، واعظ مشروطه خواه و از مخالفان استبداد اصفهان ( متولد 1240شمسی ( ۱۲۷۹ قمری ) در همدان - مقتول 1287 شمسی ( جمادي الثاني۱۳۲۶ )  در بروجرد ) ،  همدانی و از سادات شیعی جبل عامل لبنان بود .

مادرش اصفهانی و از خانواده میرزا حسین باقر خان خوراسکانی است.

وی دوران کودکی اش را در اصفهان سپری نمود ، و از 10 سالگی پدرش را در مجالسی که وعظ می کرد همراهی می نمود و به این ترتیب ، به قول خودش « گیر و دار های اول مشروطیت » را به خوبی دیده بود .

پدر محمد علی بارهای بسیار ،به دلیل مشروطه خواهیش ،  مورد غضب محمد علی شاه قرار گرفت و در سال 1282 شمسی ( 1321 قمری )  ، در یکی از سفرهایش که برای وعظ می رفت ، ظل‌السلطان تهدید کرده که اگر پای سید جمال به اصفهان برسد گوشت بدنش را تکه‌تکه خواهد کرد. پدر محمد علی هم به ناچار  دیگر به اصفهان نرفت و  یکی از دوستان خانه و اثاثیه آن ها را فروخت خانواده او را  با دلیجان شبانه به تهران برد ؛ و به این ترتیب آن ها در تهران ساکن شدند .

محمد علی در این زمان ، در مدرسه  ثروت  و ادب تهران درس می خواند .

 تحصیلات جمال زاده در خارج از ایران

در سال 1287 شمسی ( 1908 میلادی ) ، محمد علی که حالا بیش از  12 سال سن داشت ، برای تحصیل به بیروت رفت  و در آن جا در مدرسه آنطورا ، تحصیل کرد . در این زمان ، محمد علی و یکی از هم کلاسی هایش ، روزنامه ای به زبان فرانسه به نام لاودیز منتشر می کردند.

به دنبال وقوع جنگ جهانی اول ، در سال در سال 1294 شمسی (1915 م .) سید حسن تقی زاده در برلن  ، کمیته ملّیون ایرانی را تشکیل داد و محمد علی نیز از جمله ایرانیانی بود که به این کمیته دعوت شد . به دنبال این دعوت ، محمد علی در این سال

محمد علی جمالزاده که حدود 102 سال عمر کرد ، مجموعا  در طول عمر خود، پنج بار به ايران سفر كرد ؛ وی سیزده سال از عمرش را در ایران سپری کرد و باقی عمر را در کشور های دیگر زندگی کرده است  ؛ اما با این وجود وی ایرانی زندگی می کرد ؛ خانه اش آراسته به قالي و قلمكار و قلمدان و ترمه و تافته و مسينه و برنجينه هاي كرمان و اصفهان و يزد بود ، درباره ایران تحقیق می کرد ، تالیفاتش همه برای ایرانیان بود و همیشه فارسی می نوشت و هدفش بیداری و گسترش معارف ایرانیان بود

وی مطابق نامه ای در سال 1355 کلیه آثارش را به دانشگاه تهران وگذار کردتا از محل انتشار آن ، یک ثلث به مصرف خرید کتابهای مفید برسد و با مجموعه کتابهای اهدایی او در اختیار کتابخانه مرکزی دانشگاه باشد ، یک ثلث دیگر را دادن بورس به دانشجویان ایرانی که به تحقیقات ادبی – تاریخی مشغولند در نظر گرفته شود و یک ثلث دیگرش را نیز به موسسه های خیریه از قبیل یتیم خانه و خانه سالمندان – بشرط آنکه در اصفهان باشند – واگذار گردد.

 وی در سال 1300 شمسی ، نخستین مجموعه داستان کوتاه فارسی را منتشر کرد و به همین علت او را پدر داستان نویسی فارسی یا پیشوای نوول نویسی فارسی می دانیم .

آثار محمد علی جمال زاده

داستان یکی بود ، یکی نبود : ( 1300 ه.ش ) - نخستین مجموعه داستان کوتاه فارسی است - در دیباچه این اثر جمال زاده نخست به علت عقب ماندگی ادبی ایران اشاره می کند آنگاه نکاتی را در باب رمان و فواید تبلیغی و تعلیمی آن روشن می سازد . فارسی شکر است - درد دل ملا قربانعلی - بیله دیگ بیله چغندر - ویلان الدوله داستانهای این مجموعه هستند.

·         دارالمجانین : ( 1321 ه.ش - 1942 م. )

·         سرگذشت عمو حسينعلي (1321)

·         گنج شایان :  (چاپ برلین، ۱۳۳۵ ه. ق ) - نخستین تاریخ اقتصادی ایران در دوره قاجاری است.

·          قلتشن ديوان : ( 1325 ه.ش ) - ( 1946 م. ) - این داستان که در 6 بخش نوشته شده،حدیث ناکامی حاج شیخ مشروطه خواه در مصاف با شخصیتی به نام قلتش دیوان است.

·         صحراي محشر (1326)

·         معصومة شيرازي (1333)

·         تلخ و شيرين  : ( 1334ه.ش )- ( 1955 م. ) مجموعه ای از چند قصه : یک روز در رستم آباد شمیران، حق و ناحق،درویش مومیائی یا مصیبت هوش و تلخکامی سرگذشت اولاد بشر، خواستگاری، آتش زیر خاکستر و پیشوا 

·         سروته يك كرباس (1335)

·         شاهكار (1337)

·         كهنه و نو (1338)

·         غير از خدا هيچ كس نبود (1340) 

·         آسمان و ريسمان (1343)

 در تأليف و ترجمه نيز كتاب های زير را از او می توان نام برد:

·         قهوه خانه سورات (ترجمه، 1340 ق)

·         گلستان نيكبختي يا پندنامه ي سعدي (1317)

·         قصه ي قصه ها (1320) : از روی قصص‌المعمای تنکابنی

·         هزار پيشه (1326)

·         سرگذشت بشر (ترجمه، 1335)

·         دون كارلوس (ترجمه، 1335) 

·         خسيس (ترجمه، 1336)

·         بانگ

·         ناي (1337) - قصه های مثنوی

·         آزادي و حيثيت انساني (ترجمه و تأليف ؤ 1338) 

·         كشكول جمالي (1339)

·         هفت كشور (ترجمه، 1340)  : ترجمه هفت داستان از نویسندگان خارجی :  آناتول فرانس - لئون تولستوی - برنارد دو سن پیر - ویلیام سن مارو آکل - ماکول - آنتوان چخوف - آلفونس دوده 

·         دشمن ملت (ترجمه، 1340)

·         خاك و آدم (ترجمه و تأليف، 1340) 

·         فرهنگ لغات عاميانه (1341) : خدمت ارزنده و خاص جمالزاده آن بود که اصطلاحات عامیانه را که تا آن زمان ناپسند می پنداشتند ، به زیبایی و استادی تمام به جایگاه واقعی خود ، یعنی داستان هایش ، وارد کرد .با این کار جمالزاده بی تردید به غنای بیشتر زبان مادری و تکامل آن یاری رساند .

·         زمين و ارباب و دهقان (1341)

·         صندوقچه اسرار (1342)

·         طريقه ي نويسندگي و داستان سرايي (1345)

·         خلقيات ما ايرانيان (1345)

·         تصحيح سرگذشت حاجي باباي اصفهاني (1348)

·         قنبرعلي، جوانمرد شيراز (گوبينو، ترجمه، 1352)   : این کتاب ترجمه اثری از آرتور کنت دو گوبینو می باشد،جمالزاده در مقدمه ترجمه قنبر علی مینویسد:  « در ترجمه قنبر علي گاهي زينت دادن متن اصلي را بر خود مجاز و مستحب دانسته از آن چيزي نکاسته ولي بر شاخ و برگ آن مبلغي افزوده است. چيزي که هم هست تخطي و تجاوز ازروح و مغز داستان را بر خود حرام ساخته تنها در حشو و زوايد تصرفاتي به عمل آورده است

·         قصه هاي كوتاه براي بچه هاي ريشدار (1352) 

·         هزار دستان 

·         جنگ تركمن

·         اصفهان (1352) 

·         قصه ي ما به سر رسيد (1357)

·         اندک آشنایی با حافظ ( 1366 )

·         تاریخ روابط روس با ایران (چاپ برلین، چاپ تهران 1372 ) 

 

نگین صباغ زاده

 

v   زندگی نامه سیمین دانشور

سیمین دانشور در 8 اردیبهشت 1300 در شیراز به دنیا آمد پدرش دکتر محمدعلی دانشور (احیاءالسلطنه) همان کسی است که دانشور در رمان پدرش دکتر محمدعلی دانشور (احیاءالسلطنه) همان کسی است که دانشور در رمان «سووشون» از او به نام دکتر عبدالله خان یاد می‌کند؛ احیاءالسلطنه مردی با فرهنگ و ادب بود و عضو گروه حافظیون که شب‌های جمعه بر سر مزار حافظ جمع می‌شدند و یاد حافظ را زنده می‌داشتند. مادر سیمین دانشور قمرالسلطنه حکمت نام داشت. بانوی شاعر و هنرمند که نقاشی را به فرزندانش می‌آموخت و مدتی هم مدیر هنرستان دخترانه هنرهای شیراز بود سیمین سه برادر و دو خواهر داشت و در خانواده‌ای اهل ذوق و هنر پرورش یافت.
این بانوی داستان‌سرا از کودکی با ادبیات و هنر توسط مادر و پدرش آشنا شد و دوران ابتدایی و متوسط را در مدرسه انگلیسی «مهرآئین» به تحصیل پرداخت و در امتحانات نهایی شاگرد اول سراسر کشور شد. سپس به تهران آمد و در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل مشغول شد و در مدرسه‌ای آمریکایی در تهران اقامت گزید.
پدرش در سال 1320 زمانی که سیمین موفق به اخذ مدرک لیسانس شده بود، درگذشت و با وجود درآمد مکفی پدر و ثروت مادرش برای مدتی مجبور به کار کردن شد. از جمله کارهایی که سیمین به آن اشتغال داشت، معاونت اداره تبلیغات خارجی و همچنین نوشتن مقاله برای روزنامه ایران آن زمان با نام مستعار «شیرازی بی‌نام» بود و برای مدت کوتاهی نیز در رادیو تهران مشغول بود.
دکتر سیمین دانشور در سال 1327 توانست اولین مجموعه داستان‌های کوتاهش را با عنوان «آتش خاموش» منتشر کند که برخی از داستان‌های این مجموعه 16 قسمتی، قبلا در روزنامه کیهان، مجله بانو و امید چاپ شده بود.
دانشور در واقع اولین زنی است که داستان نویس بودن را به صورت حرفه‌ای پیش گرفت. البته قبل از او هم افرادی بودند مانند امینه پاکروان که البته به فرانسه می‌نوشت، ولی فارسی را خوب نمی‌دانست، اما در هر حال سیمین دانشور را اولین زن نویسنده ایرانی می‌دانند.
او در دوره‌ای داستان‌نویسی را آغاز می‌کند که حضور زن به عنوان نویسنده خرق عادت بود؛ کاری را که فروغ فرخزاد در شعر انجام می‌دهد، دانشور در داستان ترسیم می‌کند. اولین اثرش «آتش خاموش» را در 22 سالگی نوشت و در 27 سالگی چاپ کرد؛ البته این داستان مشق اول او بود. البته خود دانشور علاقه چندانی به اولین اثرش نداشت و معتقد بود این مجموعه به مقتضای سنش بسیار رمانتیک است و هرگز اجازه چاپ مجدد آن را نداد.
در آخر بهار همان سال یعنی 1327 پس از انتشار «آتش خاموش» سیمین دانشور در مسیر بازگشت از شیراز به تهران با جلال‌ آل‌احمد آشنا شد. این تاریخ نقطه عطفی در زندگی سیمین محسوب می‌شود؛ زیرا جلال ‌آل‌احمد نیز از نویسندگان بنام دوره است که اولاً با بزرگان این عرصه آمد و شد دارد، ثانیاً ذاتاً نویسنده‌پرور است.
سیمین دانشور در سال 1328 موفق به اخذ مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد و رساله زیبایی شناسی «علم الجمال و جمال» را که در رابطه با ادبیات قرن هفتم است، به رشته تحریر درآورد. در سال 1329 جلال آل‌احمد و سیمین دانشور با یکدیگر ازدواج کردند. سیمین دانشور تا سال 1348 که جلال به طور ناگهانی در اسالم گیلان نقاب خاک بر چهره پوشید، با وی همراه بود.
در سال 1331 (1951 میلادی) دکتر سیمین دانشور با استفاده از بورس تحصیلی فولبریت به ایالات متحده آمریکا رفت و به مدت دو سال در رشته زیباشناسی در دانشگاه استنفورد مشغول به تحصیل شد و نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایشنامه نویسی آموخت. در این مدت داستان‌های کوتاه او به انگلیسی در مجله ادبی پاسیفیک اسیکتاتور و کتاب داستان‌های استنفورد به چاپ رسید. دانشور در آمریکا تکنیک، فضاسازی، مکان و محیط داستانی را آموخت و در واقع از مدرن‌ترین شیوه‌های روایی داستان آگاه شد. وقتی از آمریکا برگشت، «شهری چون بهشت» را نوشت که ده‌ها قدم از آثار قبلی‌اش جلوتر بود.
سیمین دانشور، با آنکه اهل شیراز بود، اما به دلیل سال‌ها حضور و زندگی در تهران به یکی از نمادهای فرهنگی این شهر تبدیل شد. او در بسیاری از آثار خود راوی فضای شهر تهران می‌شود و این شهر به خصوص در آثار بعد از «سووشون» جزء لاینفک ساختار داستانی وی شد.
به طور کلی سیمین دانشور در آثار خود به مشکل هویت و جایگاه زن ایرانی در مرحله‌ای از تغییر و تحول اجتماعی می‌پردازد و تلاش زنان برای خودیابی را با انتقاد از جامعه‌ای ـ که دنیای زنان ناشناخته‌تر از دنیای مردان است ـ مورد بررسی قرار می‌دهد.
رمان «جزیره سرگردانی» که وقایع آن از نزدیکی‌های پاگیری انقلاب اسلامی در کشور آغاز و تا بحبوحه انقلاب ادامه می‌یابد، جزء آخرین آثار داستانی منتشره از این بانوی کهنسال نویسنده است که در شمارگان بالایی به چاپ رسیده و مورد توجه محافل و منتقدان ادبی واقع شده است.

برخی از جمله تالیف‌ها و ترجمه‌های دانشور عبارتند از:

«آتش خاموش» 1327، «سرباز شکلاتی » اثر برنارد شاو 1328، «دشمنان» اثر آنتوان چخوف، مجموعه داستانهای کوتاه 1328، «بتاتریس» اثر شنیتسلر 1332، «رمز موفق زیستن » اثر دیل کارنگی 1332، «کمدی انسانی» اثر ویلیام سارویان 1334، «داغ ننگ» اثر ناتانیل هارثون 1334، «همراه آفتاب» اثر هارول کور لندر، مجموعه داستانهای ملل مختلف برای کودکان 1337، «شهری چون بهشت» 1340، «باغ آلبالو» اثر انتوان چخوف 1347، «سووشون» 1348، «چهل طوطی با جلال آل‌احمد»1351، «بنال وطن» اثر آلن پیتون 1351، «مسائل هنرایران» ده شب، شبهای شاعران و نویسندگان ایران 1356، «مجموعه داستان کوتاه» 1358، «بی کی سلام کنم؟» 1359


نازنین قوامی

زندگی نامه جلال ال احمد

جلال آل احمد

 

زادروز

۱۱ آذر ۱۳۰۲
تهران

درگذشت

۱۸ شهریور ۱۳۴۸ (۴۵ سال)
اَسالِم، گیلان

آرامگاه

شهر ری،مسجد فیروزآبادی در شهر ری

ملیت

ایرانی ایرانی

پیشه

نویسنده، منتقد، دبیر

مکتب

رئالیسم

همسر

سیمین دانشور

فرزندان

نداشته

والدین

سید احمد طالقانی


 

ü   زندگی‌نامه

جلال آل احمددر۱۱آذر ۱۳۰۲درخانواده‌ای مذهبی در محله سیدنصرالدین شهر تهران به دنیا آمد.وی پسرعموی آیت‌الله طالقانی بود.خانواده وی اصالتااهل شهرستان طالقان وروستایاورازان بود.دوران کودکی و نوجوانی جلال درنوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت  پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال،سید احمدطالقانی به او اجازهٔ درس خواندن در دبیرستان را نداد؛اما او که همواره خواهان و جویای حقیقت بود به این سادگی تسلیم خواست پدر نشد.دارالفنون هم کلاس‌های شبانه بازکرده بودکه پنهان ازپدراسم نوشتم روزهاکار؛ساعت سازی،بعدسیم‌کشی برق، بعد چرم‌فروشی و از این قبیل...و شب‌ها درس. با در آمد یک سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاه‌گداری سیم‌کشی‌های متفرقه .

پس از پایان دبیرستان، پدر او را به نجف نزد برادر بزرگش سید محمد تقی فرستاد تا در آنجا به تحصیل در علوم دینی بپردازد، البته او خود به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رفت، اما در نجف ماندگار شد.

در سال ۱۳۲۲ وارد دانشسرای عالی تهران شده و در رشته زبان و ادبیات فارسی فارغ‌التحصیل می‌شود، او تحصیل را در دوره دکترای ادبیات فارسی نیز ادامه داد، اما در اواخر تحصیل از ادامه آن صرف نظر کرد. نخستین مجموعهٔ داستان خود به نام «دید و بازدید» را در همین دوران منتشر کرده بود. او که تأثیری گسترده بر جریان روشنفکری دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعی، پژوهش‌های مردم شناسی، سفرنامه‌ها و ترجمه‌های متعددی نیز پرداخت.شاید مهم‌ترین ویژگی ادبی آل احمد نثر او بود. نثری فشرده و موجز و در عین حال عصبی و پرخاشگر، که نمونه‌های خوب آن را در سفرنامه‌های او مثل «خسی در میقات» و یا داستان-زندگی‌نامهٔ «سنگی بر گوری» می‌توان دید. در سال ۱۳۲۶ دومین کتاب خود به نام «از رنجی که می‌بریم» چاپ می‌کند.

یکی از بزرگراه‌های مهم پایتخت ایران، تهران، به نام اوست و هم چنین هرساله جایزه و جشنواره‌ای ادبی به نام او از سوی دولت برگزار می‌شود.

تأثیر جلال آل احمد بر ادبیات فارسی

·         آلبر کامو او را به جامعه ادبی معرفی کرد؛ و یا اینکه چند سال بعد با ترجمه‌هایی از آندره ژید، یونگر، اوژن یونسکو، داستایوسکی نقش بسیار مؤثری در پیش برد ادبیات معاصر ایفا کرد.

·         معرفی بیشتر شعر نو نیمایی و کمک به گسترش آن

·         حمایت از شاعرانی چون احمد شاملو و نصرت رحمانی و حمایت از جوانان دیگر

·         نثر جلال آل احمد باعث یک جهش بی‌سابقه در نثر فارسی شد جهشی به سوی فضای هیجان عصبانیت و...

·         تأثیر پذیرفتن و تقلید دیگران از آثارش (به خصوص نویسندگان، روشنفکران و دانشجویان) باعث گسترش هر چه بیشنر نوع نگارش ادبی آل احمد شد به گونه‌ای که او به الگویی در میان طیف ادبی و مردمی تبدیل شد.

·         ایجاد تشکل‌های ادبی و صنفی، از جمله کانون نویسندگان ایران و انتشار مقالات گوناگون از دیگر خدمات جلال به ادبیات معاصر است. در حقیقت در نیمه‌های دهه ۱۳۴۰ جلال نقش «پدرخوانده» ادبیات ایران را ایفا می‌کرد.

·         جلال آل احمد ادامه دهندهٔ راهی بود که محمدعلی جمالزاده و صادق هدایت در ساده‌نویسی و استفاده از زبان و لحن عموم مردم در محاورات، آغار کرده بودند. در واقع این نوع نوشتن و استفاده از زبان محاوره‌ای به وسیلهٔ جلال به اوج می‌رسد و گسترش می‌یابد.

آثار جلال آل احمد

ü   داستان و مقاله

·         پنج داستان (۱۳۵۰)

·         نفرین زمین (۱۳۴۶)

·         ارزیابی شتاب‌زده (۱۳۴۳)

·         سنگی بر گوری (نوشتهٔ ۱۳۴۲، چاپ ۱۳۶۰)

·         غرب زدگی (۱۳۴۱)

·         نون والقلم (۱۳۴۰)

·         مدیر مدرسه (۱۳۳۷)

·         سرگذشت کندوها (۱۳۳۷)

·         زن زیادی (۱۳۳۱)

·         سه تار (۱۳۲۷)

·         از رنجی که می‌بریم (۱۳۲۶)

·         دید و بازدید (۱۳۲۴)

·         در خدمت و خیانت روشنفکران (انتشار پس از مرگ)

·         سفر به ولایت عزراییل

·         مکالمات

·         یک چاه و دو چاله

·         نیما چشم جلال بود

·         در خدمتیم

·         اسرائیل، عامل امپریالیسم (چاپ کتاب در تاریخ مهر ۱۳۵۷)

ü   سفرنامه و مشاهدات

·         خسی در میقات (۱۳۴۵)

·         سفر روس

·         سفر آمریکا

·         جزیرهٔ خارک درّ یتیم خلیج فارس (مشاهدات، ۱۳۳۹)

·         تات‌نشین‌های بلوک زهرا (مشاهدات، ۱۳۳۷)

·         اورازان

ü   ترجمه

·         تشنگی و گشنگی اثر اوژن یونسکو (۱۳۵۱)(در حدود پنجاه صفحه این کتاب را جلال آل احمد ترجمه کرده بود که مرگ زودرس باعث شد نتواند آن را به پایان ببرد، پس از آل احمد دکتر منوچهر هزارخانی بقیه کتاب را ترجمه کرد)

·         چهل طوطی، قصه‌های کهن هندوستان (با سیمین دانشور، ۱۳۵۱)

·         عبور از خط اثر ارنست یونگر (با محمود هومن، ۱۳۴۶)

·         مائده‌های زمینی اثر آندره ژید (با پرویز داریوش، ۱۳۴۳)

·         کرگدن اثر اوژن یونسکو (۱۳۴۵)

·         بازگشت از شوروی اثر آندره ژید (۱۳۳۳)

·         دست‌های آلوده اثر ژان پل سارتر (۱۳۳۱)

·         سوء تفاهم اثر آلبر کامو (۱۳۲۹)

·         بیگانه اثر آلبر کامو (با خبره‌زاده، ۱۳۲۸)

·         قمارباز (رمان) اثر فئودور داستایفسکی (۱۳۲۷)

نازنین قوامی

زنگی نامه بزرگ علوی

بزرگ علوی

  Bozorg Alavi.jpg

نام اصلی

مجتبی بزرگ علوی

زادروز

۱۳ بهمن ۱۲۸۲

۲ فوریهٔ ۱۹۰۴(۱۹۰۴-02-0۲)
محله چاله‌میدان، تهران

مرگ

۲۱ بهمن ۱۳۷۵

۱۶ فوریه ۱۹۹۷ میلادی (۹۳ سال)
برلین، آلمان

ملیت

 ایران

جایگاه خاکسپاری

گورستان تمپل‌هوف برلین

پیشه

نویسنده

همسر(ها)

فاطمه علوی

گرترود (گیتا)

فرزندان

مانی

 بزرگ علوی

 زندگی

بزرگ علوی در بهمن ماه ۱۲۸۲ (دوم فوریه ۱۹۰۴) در تهران متولد شد. پدر او حاج سید ابوالحسن و پدر بزرگش حاج سید محمد صراف نمایندهٔ نخستین دوره مجلس شورای ملی بود. مادر وی نوهٔ آیت‌الله طباطبایی بود. سید ابوالحسن علوی و همسرش خدیجه قمر السادات که از طرفداران مشروطیت بودند دارای شش فرزند، سه دختر و سه پسر بودند که مجتبی بزرگ فرزند سوم آنان بود.

 دوران تحصیل

بزرگ علوی به همراه برادرش مرتضی علوی در سال ۱۹۲۰ (۱۲۹۰-۱۲۸۹ شمسی) جهت تحصیل روانهٔ آلمان شد و دوران دبیرستان را در شهرهای مختلف از جمله شهری که امروزه در لهستان قرار گرفته گذراند. او در دوران اقامت در آلمان چند اثر ادبی آلمانی را به فارسی برگرداند.

از بین مجموعه داستان‌های کوتاه علوی، چمدان از همه مشهورتر است، که تاثیر به‌سزای روانشناسی فروید، در آن مشهود است. همچنین رمان چشمهایش (۱۹۵۲) از آثار بسیار معروف اوست، این رمان، اثری سخت مجادله‌انگیز است و درباره رهبر یک تشکیلات زیرزمینی انقلابی و زنی از طبقه مرفه که به او عشق می‌ورزد. علوی آثاری نیز به زبان آلمانی نگاشته‌است که از آن جمله، «مبارزات ایران» و «تاریخچه و تحول ادبیات فارسی نوین»را می‌توان نام برد. او پس از پیروزی انقلاب ۵۷، برای مدت کوتاهی به ایران بازگشت، لیکن دوباره ایران را به مقصد آلمان شرقی ترک نمود. علوی به علت سکتهٔ قلبی در بیمارستان فریدریش هاین برلین بستری شد و سرانجام در روز یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۷۵ برابر با ۱۶ فوریه ۱۹۹۷ درگذشت.

علوی یک فرزند پسر از همسر اول خود فاطمه علوی به نام مانی دارد و شریک زندگی بزرگ علوی، گرترود (Gertrud Paarszh) است که در برلین زندگی می‌کند.

 آثار مشهور

نگین صباغ زاده

بروبچچچچچچچ گلللللللللل!!!!!بازم منم این سری با سوالای ترم1 ادبیات!!!خوبنا بخونید!

ادامه نوشته

X


 

آموزش فعل مرکب:

 اگر به فعل ساده یا پیش وندی یک یا چند تک واژ آزاد اضافه شود، فعل مرکب به دست می آید.

فعل مرکب دو ویژگی دارد که برای تشخیص ساختمان فعل توجه بدان لازم است:

1-گسترش پذیر نیست                ۲- جزء همراه فعل نقش پذیر نیست.

یعنی اگر جزء همراه با پذیرفتن عناصری دیگر ، گسترش یابد یا نقش نحوی بپذیرد، فعل مرکب نخواهد بود ؛مثلاً«حرف زد» به این دلیل فعل مرکب نیست که می توان گفت «حرف جالبی زد»یا «حرفی زد»؛«حرف» در این مثال مفعول است و چون نقش پذیرفت،نمی توان آن را جزئی از فعل مرکب شمرد.

1- مقصود از «گسترش پذیری » آن است که بتوان پس وندهای (ها،تر،ی) را بین دو جزء فعل آورد؛ یعنی به جزء غیر صرفی فعل افزود.

پس هرگاه این پس وندها را در آن بافت به کار ببریم ،فعل مورد نظر مرکب نیست،بلکه ساده به شمار می آید ؛مثلاً:

- دوستم با معلمش مصاحبه کرد/ مصاحبه ای کرد (مصاحبه مفعول است و«کرد» فعل ساده به معنی انجام داد.)

- آن پهلوان برای حفظ حرمت، سوگند خورد/ سوگندها خورد (سوگند مفعول و خورد فعل ساده است به معنی به جا آورد،انجام داد.)

- به نام دوست سخن گفت/ سخن ها گفت . (سخن نقش مفعولی دارد و گفت فعل ساده است.)

- با حرف های خود کارها را خراب کرد/ خراب تر کرد .(خراب مسند است و کرد فعل ساده به معنی :نمود،ساخت و گرداند.)

- هرکس در این کار رنج می برد/ رنج ها می برد.(رنج مفعول است و می برد فعل ساده است.)

-  خورشید بالا آمد/ بالاتر آمد. (آمد فعل ساده و بالاتر قید است.)

 ۲-نقش پذیری:

راه دیگر برای پی بردن ساختمان فعل مرکب،توجه به نقش پذیر نبودن جزءغیر صرفی آن است.

اکنون به نمونه های زیر توجه کنید:

- خورشید از مشرق پدید آمد. (نمی توان گفت:پدیدها،پدیدی و پدیدتر ؛ پس «پدید آمد»فعل مرکب است.)

- محبت خویش را از ما دریغ کرد.(چون«دریغ کرد»قابل گسترش نیست،فعل مرکب است.)

- فرهاد کار خود را آغاز نمود.(«آغاز نمود»چون در این جمله گسترش نمی پذیرد،فعل مرکب است.)

-فرمانده ی سپاه دشمنان خود را گول زد.(«گول زد»دراین جمله فعل مرکب است)

 توجه(1):

نکته ی مهم این است که باید فعل مرکب رادر جمله ای که به کار رفته است ،در نظر گرفت و مورد بررسی قرار داد؛زیرا ممکن است کاربرد آن فعل در جمله ی دیگر متفاوت باشد ؛به نمونه های زیر توجه کنید :

- من در این کلاس، دوست ها دارم.(«دوست»گسترش پذیرفته و مفعول است و «دارم»فعل ساده است.)

-چنگیز در بخارا اعدام ها کرد.(«اعدام»گسترش پذیرفته مفعول است. «کرد»فعل ساده است به معنی انجام داد.)

 بنا بر این باید هر فعل رادر جمله مورد نظر خود بررسی کنیم و با توجه به ساختار و کاربرد آن داوری نماییم واز قضاوت درباره ی فعل های بیرون از جمله بپرهیزیم.

 توجه(2):

عبارت ها و ترکیب های کنایی،«فعل مرکب» به شمار می آیند ؛مانند:

- او هرگز دست از پا خطا نمی کند.(«دست از پا خطا کردن»کنایه از اشتباه کردن.)

- فرهاد از انجام تکلیف های خود سر باز زد.(«سر باز زدن»کنایه از :نپذیرفتن و خود داری کردن.)

- او نیز در پوستین خلق افتاد.(«در پوستین کسی افتادن»کنایه از عیب جویی و غیبت کردن است.)

- با این اعمال در پیشگاه الهی ،زردروی می شوی.(«زردروی شدن»کنایه از شرمندگی و خجالت است.)

 پس عبارت های کنایه ای از دید عناصر سازه ای مورد نظر نیستند؛بلکه کل مجموعه ی  واژگانی که یک مفهوم کنایه ای را پدید آورند،به عنوان یک پیکره سنجیده می شوند ، به همین سبب در ساخت های کنایی جداسازی یک واژه و بررسی نحوی آن بیرون از ساختمان کنایی کاری نادرست است.

 روش پیشنهادی (1):

برای تشخیص فعل مرکب ،کتاب دو شیوه را به ما آموزش داد:«1- گسترش پذیری 2- نقش پذیری ».اکنون ما یک راه ساده و کاربردی را برای شناخت فعل مرکب به شما پیشنهاد می کنیم و آن روش «مفعول پذیری »است: یعنی هرگاه ترکیب های فعلی را در جمله هایی یا فتید و نمی دانید که ساده اند یا مرکب ،به کلمات پیش از آن بازگردید ؛اگر نقش مفعولی در آن جمله به کار رفته است ،ترکیب پایانی جمله حتماً فعل مرکب است ؛در غیر این صورت جزءغیر صرفی فعل ،خود،نقش مفعولی می پذیرد و فعل ساده به شمار می آید؛به نمونه ها توجه فرمایید:

مرکب:فریدون کتاب داستان را مطالعه کرد.(در این جمله «مطالعه کرد»قابل گسترش نیست و پیش ار آن مفعول وجود دارد ؛ پس مرکب است.) 

فعل های دیگر:

-او،مردم را اغفال کرد . («اغفال کرد»در این جمله قابل گسترش نیست و پیش از آن هم مفعول به کار رفته است ؛پس مرکب است.)

- او درباره ی این موضوع تلاش کرد .(«کرد» به معنی انجام داد ، فعل ساده و تلاش مفعول ان است.)

- مردم همواره، کار می کنند.(«می کنند» به معنی انجام می دهندو «کار»مفعول آن است.)

- خبرنگار با ما مصاحبه کرد.

-مبصر اسم بجه ها را یاد داشت کرد.

- خیلی زود همه جا را وارسی کردند. 

یاد آوری:

این روش پیشنهادی ما ،فقط در مورد جمله هایی غیر اسنادی است؛زیرا فعل جمله های اسنادی چهار جزئی (مفعول و مسند )که در آن ها «مفعول»به کار رفته است، با جزءغیر صرفی خود – که نقش

« مسندی» می گیرد-  «مرکب»نیست؛بلکه فعل ساده به شمار می آید؛ مانند:-      

   او خود را فاضل می داند.

- خورشیدهمه جا را روشن ساخت.

-دود، فضای شهر را آلوده نمود.

- غرض،دوستی ها را تیره می سازد.

توجه:همه ی این جمله ها قابل بازگشت به سه جزئی اسنادی با فعل «است» می باشند.

روش پیشنهادی (2):

فعل هایی که با جزء صرفی «کرد» به کار می روند ، معمولاً به چند صورت ظاهر می شوند.از آن جا که این فعل پر کاربردترین جزءصرفی در زبان فارسی است ، شناخت گونه های آن هم دشوار . مهم است.

نکته :گاهی اسنادی است و معادل فعل های : نمود، گرداند،ساخت.

 «کرد»گاهی فعل ساده ی غیر اسنادی است(در این صورت معمولاً به معنی «انجام داد»به کار می رود.)گاهی با جزء غیر صرفی خود ترکیب می شود و فعل مرکب می سازد.

 -  برف ، هوا را سرد کرد= نمود/ساخت/گرداند.

-  آرش،دست هایش را بلند کرد.

- او با من مصا حبه کرد.

از میان گونه های کاربردی فعل«کرد»معمولاًنوع اسنادی با گونه ی مرکب با هم اشتباه می شوند و شناخت آن ها دشوارتر است . پیشنهاد ما برای باز شناسی این دو نوع این است که اگر جمله ی مورد نظر را بتوان به یک جمله ی سه جزئی با فعل«است»یا «هست» برگرداند،آن جمله اسنادی استو فعل آن ساده می باشد ؛در غیر این صورت یعنی اگر نتوان آن جمله ی اصلی را به یک جمله ی سه جزئی اسنادی با فعل «است»تبدیل کرد،پی می بریم که فعل آن جمله ی مرکب است؛مثال:

- رادیو، اخباررا اعلام کرد.(چون نمی توان گفت:«اخباراعلام است»؛پس فعل«اعلام کرد»مرکب است.)

-معلم دانش آموز راآکاه کرد(«دانش آموز آگاه است»؛پس فعل این جمله ساده است و آگاه مسند است.)

- رازی الکل راکشف کرد.(نمی توان گفت:«الکل کشف است»؛پس «کشف کرد» فعل مرکب است.)

 

داستان سووشون

 
خلاصه داستان سووشون
یوسف تنها کسی بود که محصولات خود را به اجنبی‌ها نمی‌فروخت بلکه به مردمان خود می‌داد و می‌خواست اینجوری اعتراض خود را نشان دهد.

آنروز، روز عقدکنان دختر حاکم بود. حاکم برای دخترش مراسمی گرفته بود که حد و حساب نداشت و اکثر صنف‌های شهر برای این روز تدارکات دیده بودند که بیشتر آنها زیادی بود. یوسف و زهرا هم در این مراسم حضور داشتند. یوسف با دیدن این اوضاع طبق معمول شروع به نق زدن درباره اوضاع شهر می‌کند و می‌گوید که: «مردم این شهر گرسنگی و بدبختی و نداری می‌کشند، ولی در یک روز کلی ولخرجی می‌کنند».زری از یوسف می خواهد که باز شروع نکند و خودش را ناراحت نکند.

زری در این مراسم اول از همه خانم حکیم و «سرجنت زینگر» را دید. خانم حکیم به سرجنت زینگر توضیح داد که هر سه بچه زری (خسرو، مینا و مرجان) از دست او می‌باشد. زری از قبل سرجنت زینگر را می‌شناخت که قبلاً مأمور فروش چرخ خیاطی سینگر بود که با نام «مستر زینگر» هفده سال در شیراز زندگی می‌کرد ولی همین که جنگ شد مستر زینگر یک شبه لباس افسری پوشید ویراق و ستاره زده و نشان داد که هفده سال به دروغ زندگی می‌کرد. خانم عزت‌الدوله هم در مراسم بود، طبق معمول وقتی حاکمی به شهر می‌آمد او فوری مشیر و مشار خانواده‌اش می‌شد.

زری که مراسم را نگاه می‌کرد یک دفعه گیلان تاج دختر کوچک حاکم آمد و گوشواره‌های زری که یادگار مادرشوهرش بود را امانت خواست که عروس بیندازد و فردا پس بدهد. زری چون چاره‌ای نداشت با ناراحتی آن‌ها را داد ولی می‌دانست دیگر نخواهد آنها را دید.

زری تا آن لحظه متوجه حمیدخان نشده بود، خواستگار سابقش بود و ازش خوشش نمی‌آمد و به قول خودش شانس آورد که یوسف همان وقت از او خواستگاری کرده بود و گرنه برادر و مادرش گول زندگی خوب آنها را می‌خورند. مراسم که شروع شد افسران اسکاتلندی و هندی با زنها شروع به رقصیدن کردند در صورتی که مردهایشان نشسته بودند و نگاه می‌کردند، تنها کسی که نرقصید مک‌ماهون بود که فقط عکس می‌گرفت.

یوسف از زری خواست که بروند، همین که خواستند بروند مک ماهون پیدایش شد و شروع به صحبت کرد و یک قصه گفت که زری از آن قصه خوشش آمد، و بعد برادر شوهرش ابوالقاسم‌خان آمد و با یوسف صحبت کرد و او را نصیحت کرد که با اجنبی‌ها در نیافتد که به نفع خودش نیست. یوسف تنها کسی بود که محصولات خود را به اجنبی‌ها نمی‌فروخت بلکه به مردمان خود می‌داد و می‌خواست اینجوری اعتراض خود را نشان دهد. ابوالقاسم‌خان از زری خواست که فردا عصر به جشن بیاید و خسرو ه را هم دعوت کرده‌اند. ولی زری گفت «فرداشب، شب جمعه است، می‌دانید که من نذر دارم».

ولی ابوالقاسم به زری التماس کرد که فردا بیایند. یوسف و زری به خانه آمدند و خود را برای خوابیدن آماده کردند. آنها قبل از خوابیدن با هم در مورد مراسم صحبت کردند و موضوعاتی که پیش آمده بود. زری که از کارهای یوسف خسته شده بود به گریه افتاد و گفت: «جنگ را به خانه من نیار، چون مملکت من همین خانه است». زری موقع خواب همه چیز را فراموش کرد حتی آن گوشواره‌ها را.

صبح روز بعد که پنجشنبه بود زری از خواب بیدار شد و به تالار آمد و خواهر شوهرش که فاطمه خانم بود را دید که پشت سماور نشسته و دارد به دوقلوها (مینا و مرجان) صبحانه می‌دهد. زری نذری را که شب جمعه داشت را به خاطر فرزندانش کرده بود. چون باریک اندام و سخت‌زا بود و به خاطر همین سر زایمان خسرو نذر کرد که برای دیوانه‌ها نان خانگی و خرما ببرد و برای دوقلوها نذر کرد که برای زندانیها هم همان کار را بکند. عمه‌خانم چای ریخت و جلوی زری گذاشت و پرسید که چه خبرها بود و زری کدورت بین برادران را گفت. اما عمه خانم هم یوسف را می‌شناخت و هم ابوالقاسم را و می‌دانست که حق با کیست، و می‌دانست که ابوالقاسم‌خان می‌خواهد وکیل شود و برای این کار باید با آنها همکاری کند. در این بین خسرو هم آمد و صبحانه خورد تا آماده شود به مدرسه برود. خسرو یک کره اسب داشت به نام سحر که خیلی دوستش داشت و هر صبح قبل از مدرسه به او سر می‌زد.

زری مشکل مهمانی شب را که در پیش داشت را به عمه خانم گفت و بلاتکلیفی خود را در نذرش.

اما عمه خانم گفت که خود تو ناراحت نکن، از حاجی محمدرضای رنگرز می‌خواهم که با غلام بروند دارالمجانین و خودم هم با حسین آقای عطار هم می‌رویم زندان. سکینه هم آمده و دارد نام می‌پزد. در این بین صدای در می‌آید، زری فکر می‌کند که گوشواره‌ها را از خانة حاکم آورده‌اند ولی بعد از باز شدن در دید که ابوالقاسم خان است. ابوالقاسم خان آمده بود که یوسف را برای مهمانی شب آماده کند که هم اولاً به مهمانی بیاید و ثانیاً در آن مهمانی حرف نامربوط نزد. باز اختلاف بین دو برادر شروع شد و تا جایی کشید که پای عمه‌خانم هم وسط کشیده شد. ابوالقاسم خان به عمه گفت: «اگر حاج آقا عقل داشت ترا به آدم بی‌کله‌ای مثل پسر میرزا شوهر نمی‌داد که دستی دستی خودش را به کشتن بدهد و تو مجبور به کلفتی در خانه....» زری حرف برادر شوهرش را برید و گفت: «خان عمو، عمه خانم اینجا بزرگتر همة ما هستند و روی سر همه ما جا دارند». به هر صورت خان‌عمو بعد از مدتی از عمه‌خانم عذرخواهی کرد و رفت. آن روز قرار بود که سحر را نعل کنند و خسرو از این قضیه ناراحت بود. به همین خاطر زری خواست که خسرو برود پیش پسرعمویش هرمز ولی یوسف خواست که باشد و بداند که سحر برای کفش به پا داشتن باید چند میخ را تحمل کند.

ولی غلام وارد می‌شود و می‌گوید که زن نعل بند آمده و می‌گوید که شوهرش تب کرده و نمی‌تواند بیاد. عصر که می‌شود عمه همراه با غلام و حاج محمدرضا رنگرز و حسین آقا به همراه دو طبق‌کش نذرها را بردند. بعد از مدتی ابوالقاسم‌خان همراه پسرش هرمز با ماشین می‌آید و همگی با هم به مهمانی می‌روند. سرجنت زینگر برای پیشوازشان آمد. سپس با هم قدم‌زنان به سوی چادر رفتند. زری با خان کاکا جلوتر از همه می‌رفتند. یوسف و زینگر به دنبال آنها می‌آمدند و عقب‌تر از همه خسرو و هرمز می‌آمدند. وقتی به چادر رسیدند دیدند که زودتر از همه آمده‌اند و تنها خانم حکیم و یک افسر اسکاتلندی بودند. یک سرباز هندی شربتها و مشروب‌های رنگارنگ به چادر آورد. یوسف و خان‌کاکا و زینگر شروع به نوشیدن آن‌ها کردند. یوسف باز هم شروع به ستیزه‌گری کرد و حرف‌های نامربوط می‌زند؛ خان‌کاکا سعی می‌کرد جلویش را بگیرد ولی نتوانست در آخر نیز زینگر به خان‌کاکا پیشنهاد می‌کند جلویش را بگیرد تا بیشتر از این نگوید.

افسرهای دیگر انگلیسی، اسکاتلندی و هندی و مک‌ماهون به چادر می‌آیند و بعد از مدتی وحاکم کلنل لوچ از جلو و عروس و داماد و گیلان تاج به دنبالشان به چادر می‌آیند. رئیس قشون، مدیران روزنامه‌های شهر و رؤسای ادارات و همه با زن‌هایشان کم‌کم آمدند و چادر را غلغله کردند. زری فکر کرد بهتر است برود نزد گیلان‌تاج و سراغی از گوشواره‌هایش بگیرد ولی تازه عروس به پیش زری آمد و از هدیه زری تشکر کرد و زری ماند که چه کار کند با بی‌عرضگی خودش.

مراسم شروع شد و خانم حکیم اول از همه خیر مقدم گفت و بعد مک‌ماهون با شنل قرمز روی دوش و چکمه‌ی سیاه آمد و شروع به شعر گفتن کرد و بعد نمایش شروع شد. و آخر سر هم مترسکی درست کردند که مانند هیتلر بود و سپس با تیر و کمان به جان مترسک افتادند و آن را داغون کردند و آخر سر هم دست زدند و هورا کشیدند و بعد نمایش‌های دیگر و ...

بعد از ظهر روز شنبه یک نعل‌بند غریبه سحر را نعل کرد. خسرو نبود یعنی در مدرسه بود و شاهد نبود امّا وقتی آمد ناراحت شد. یوسف به خاطر اینکه خسرو از ناراحتی در بیاد قول داد تا خسرو و سحر را به شکار ببرد. عصر پنجشنبه سواران برای شکار رفتند. فردای آن روز زری به دل شوره افتاد. ساعتی بعد در زدند. زری فکر کرد سواران هستند ولی وقتی غلام در را باز کرد یک درشکه آمد و رو به روی ایوان توقف کرد و دو تا زن با چادر یک راست بدون سلام و جواب وارد عمارت شدند. زری با دیدن این قضیه تعجب کرد وقتی به دنبالشان رفت زن‌ها چادرشان را انداختند. بله ملک رستم و برادرش ملک سهراب بودند و به دلیل گیر نیفتادن چادر زنانه به سر کرده بودند.

آن‌ها سراغ یوسف را گرفتند و زری گفت که رفتن شکار و امروز باید بیایند. سپس مدتی زری با ملک رستم و ملک سهراب یاد خاطر‌ههای گذشته افتاده بودند و صحبت می‌کردند. سواران آمدند که دو تا آهوی نر زده بودند و یک بچه آهوی زنده نیز آورده بودند.

یوسف بعد از آمدن وارد تالار شد و با آن‌ها احوال‌پرسی کرد و بعد از آن‌ها ایراد گرفت چرا به غارت و کشتن مردم می پردازند و آن‌ها جواب دادند برای مقابله با اجنبی‌ها باید جنگید و نباید زیر دستان آن‌ها بود و دلیل آمدنشان به آن‌جا این بود که می‌خواستند تمام آذوقه یوسف را بخرند ولی یوسف گفت: «که نمی‌فروشد چون آنها را به قشون خارجی می‌دهید و به جای آنها اسلحه می‌گیرد و بعد به جان برادر و هم وطن‌هایتان می‌افتید». بعد از صحبت کردن در مورد این موضوع یوسف حاضر شد مقداری از آذوقه که به اندازه‌ی مصرف افراد خودشان باشد بفروشد وقول گرفت آنها را به قشون خارجی ندهند. یوسف شروع کرد به پند و نصیحت آن‌ها که این کارها آخر و عاقبت ندارد بیایید و از این کارها دست بکشید ولی آنها قبول نکردند و دلیل خود را آزادی و آزاد زندگی کردن می‌دانستند. کم‌کمک ملک رستم و ملک‌سهراب آماده رفتن شدند و بعد از خداحافظی با درشکه‌ای که آمده بودند، رفتند. بعد از رفتن آنها عمه خانم از یوسف خواست که به غلام بگوید بچه آهو را فردا بکشد چون اولاً گوشت شکار به همه نرسیده بود، ثانیاً نگهداری از آهو شگون ندارد.

ده روزی می‌شد که یوسف به گرمسیر رفته بود. طبق معمول همه مشغول کار بودند. عمه خانم تازه از حمام آمده بود و همش از اوضاع شهر می‌نالید و از نداشتن امنیت گله می‌کرد. ابوالقاسم‌خان سراغ از یوسف می‌گیرد و می‌گوید دختر حاکم «گیلان‌تاج» که به تازگی از بیماری راحت شده است سراغ اسب خسرو را «سحر» کرده و حاکم نیز گفته آن اسب را بیاورید و پولش را هر چه قدر که باشد می‌پردازیم ولی زری و عمه خانم ناراحت می‌شوند و مخالفت می‌کنند و می‌گویند،‌جان سحر است و جان خسرو. ابوالقاسم خان آن را راضی می‌کند و می‌گوید که خسرو را با خود به شکار می‌برد و در آن‌جا می‌گوید که اسب مریض شده است و دارد می‌میرد و وقتی برگشت بهش بگید که اسبت مرد و آن را چال کردیم. خسرو آمد و از مادر اجازه گرفت و با ابوالقاسم خان به شکار رفتند. عمه خانم هم همش می‌گفت که مانند بی‌بی‌اش می‌رود کربلا و در مجاورت امام حسین (ع) زندگی می‌کند تا بمیرد...

خان کاکا با خبری که آورد همه‌ی خانه را آشفته کرد. بچه‌ها می‌ترسیدند و نمی‌خوابیدند و عمه خانم به یاد شوهر و پسرش افتاد که مرده بودند. زری به عمه خانم گفت: «چندین و چند سال هستم اما هرگز نشنیده‌ام اشاره به بچه یا شوهر ناکامتان بکنید. امشب می‌خواهم داستان آن‌ها را برایم تعریف کنی».

عمه خانم قبول می‌کند و شروع به گفتن آن چه در دل داشت کرد. عمه خانم گفت که: «آقام یک ملای شیعه و یک مجتهد جامع‌الشرایط بود که در مدرسه هم درس می‌داد ولی وقتی که محمدحسین و سودابه خواهرش از هند آمدند آقام به سودابه دل می‌بندد به طوری که تمام شهر فهمیند و بی‌بی‌ ما رو ترک کرد و به اسم زیارت حضرت معصومه و امام رضا قاچاقی به کربلا می‌رود و در سن چهل و چهار سالگی در اثر کلفتی و کار زیاد می‌میرد. آقام سودابه و محمدحسین را به خانه می‌آورد اما سودابه هرگز زن پدر من نشد و همین طور خانه‌ی حاج آقایم ماند تا پیر شد. من تازه ازدواج کرده بودم و شوهرم در کار تجارت با مصر و هندوستان بود ولی خودشو کشت و بعد از آن بچه هم مرد و تنها ماندم و رو آوردم به تریاک و دود». عمه خانم با زری گفت: «بس است، دیگر، خیلی حرف زدم و سرت را درد آوردم، بگو خدیجه شام بیاورد، یک لقمه بخوریم و بخوابیم و ببینیم فردا چه می‌شود».

صبح زود، زری به غلام دستور داد که اگر کسی از طرف حاکم آمد و خواست چیزی بگوید خانم خانه نیست و من اجازه ندارم. آن روز گذشت خبری از حاکم نشد، فردا هم گذشت و خبری نشد. یواش یواش دل زری آرام گرفت که منصرف شده‌اند اما صبح زود روز سوم در زدند و دیدند که ژاندارمن است و با دادن یک نامه از طرف خانم حاکم به زری سحر را با خود برد. پس از بردن سحر زری به غلام گفت برو در باغ یک گور ساختگی درست کن تا وقتی خسرو آمد بگویند سحر مرده است.

عمه خانم به تالار می‌رود و با تلفن عزت‌الدوله را برای ناهار پسان فردا دعوت کرد. عمه خانم و عزت‌الدوله خواهرخوانده‌های هم بودند و عمه خانم فکر می‌کرد بتواند به این وسیله سحر را برگرداند. پسان فردا عزت‌الدوله با کلفت سگلیش فردوس آمدند. زری در پذیرایی از آن‌ها از هیچ چیز کوتاهی نکرد. اما عزت‌الدوله هی بهانه می‌گرفت و نق می‌زد. در هر صورت بعد از ظهر شد و زری به اتاق خواب رفت و خواهر خوانده‌ها را تنها گذاشت تا صحبت کنند ولی یواشکی از لای در به حرفهایشان گوش می‌داد. عزت‌الدوله وقتی از بردن سحر خبردار می‌شود خود را در این موضوع بی‌تقصیر می‌داند و می‌گوید تمام مشکلات به خاطر ابوالقاسم‌خان است که برای وکالت همه کار می‌کند، اما حاضر شد که هر کاری می‌تواند بکند تا سحر را برگرداند و همچنین گوشواره زمرد که عمه خانم تا آن لحظه خبر نداشت. عزت‌الدوله قبول کرد که کار گوشواره کار او بوده و در پی ناراحتی عمه خانم قول می‌دهد که آن گوشواره‌ها را هم پس بگیرد و بعد هم شروع به صحبت درباره‌ی گذشته می‌کنند که هر دو ازدواج کردند و هر دو سیاه‌بخت شدند و شوهر عزت‌الدوله که دنبال زن‌های مردم بود وبا دیدن هر زن چادری حالی پیدا می‌کرد و اینکه حمید پسر عزت‌الدوله مثل پدرش شده است، بعد از چند ساعتی عزت‌الدوله می‌رود. سه روز گذشت و خبری از سحر و قول عزت‌الدوله برای برگرداندن سحر نشد،‌ در این بین خسرو خسته و خاک‌آلود آمد که چند تا کبک کشته دستش بود، آن را به مادر نشان داد و از بی‌توجهی مادر ناراحت شد و گفت: «انگار از آمدن من هیچ کس خوشحال نشده آن از غلام و این از مامانم». خسرو سراغ سحر را می‌گیرد یکی از خواهرانش با زبان کودکانه می‌گوید: «سحر اوخ شد و مرد، داداش». انگار دنیا را از خسرو گرفتند، اینقدر ناراحت شد که همان جا کنار حوضچه سر دو پا نشست و گفت: «از اولم دلم می‌دانست که اتفاقی می‌افتد. از حرف‌های خان عمو معلوم بود. هی به گوشم می‌خواند که اسبم مریض است و مشمشه‌ی اسبی گرفته که کشنده است».

زری خسرو را دلداری می‌دهد و برای سحر یک مراسم ختم مردانه می‌گیرد که دوستان خود را که حدوداً 20 نفر می‌شد دعوت کرد و شربت و حلوا داد. زری به یاد مرگ مادرش افتاد که در بیمارستان تنها و غریب مرد و حتی زری هم پیش مادرش نبود. بعد از مراسم خسرو و هرمز به تالار آمدند و ابوالقاسم خان هم آمد و خسرور را در بغل گرفت و پرسید: «بفرستیم آن کره‌ای را که پسندیده‌ی از ده برایت بیاورند؟» خسرو گفت: «نه، خان عمو اصلاً اسب نمی‌خواهم». آن روز گذشت.

قابله‌ی هم ولایتی که تهران درس خوانده بود و تازه مطب باز کرده بود سرش شلوغ بود و زری با اصرار توانسته برای ساعت هفت شب جمعه برای او وقت بگیرد. بعد از ظهر که به دارالمجانین رفته بود که نذرش را بدهد، دید که اکثر دیوانه‌ها بیماری تیفوس گرفته‌اند که چند تا از آنان هم مرده‌اند. در هر صورت کار او در دارالمجانین خیلی زود تمام شد. زری غلام را مرخص کرد و به مطب رفت، ولی از دم در حیاط مطب گرفته تا اتاق انتظار شلوغ بود و جای نشستن نبود. وقتی به منشی گفت که وقت گرفتم، منشی گفت: «دیگر از وقت کار گذشته، اگر کارت واجب نیست، یک روز دیگر بیا». زری دید که راست می‌گوید، به همین خاطر به خانه برگشت. وقتی در خانه را زد پسر سیاه چرده‌ای در را باز کرد، زری او را شناخت. پرسید: «کلو، تو اینجا آمده‌ای چه کنی؟» کلو گفت:‌«با ارباب آمده‌ام». زری از شنیدن این خبر خوشحال شد و به طرف یوسف دوید اما طرفش نرفت چون پر از میکروب بود، و به حمام می‌رود و زود بر می‌گردد و کنار یوسف می‌نشیند. زری دلیل آوردن کلو را می‌پرسد و یوسف جواب می‌دهد: «در مردن پدر او مقصر است، چون نمی‌بایست می‌گذاشت قسم دروغ بخورد و به همین خاطر کلو را آورده تا از او مراقبت کندو به مدرسه بفرستد، تا شاید دلش آرام گیرد».

خدیجه به ایوان آمد و چراغ ایوان را روشن کرد و از زری سراغ پتوی خسرو را گرفت اما زری بی‌اطلاع بود. اضطراب شدیدی دل زری را فرا گرفت چون صبح دید که خسرو یواشکی طناب رختشویی را کنده و برده، سریع به تالار می‌رود و در گنجه را باز می‌کند و می‌بیند که تفنگ سر جایش است، شروع می‌کند به تلفن کردن به ابوالقاسم خان که می‌شنود که هرمز گفته شام را در خانه‌ی عمویش خواهد خورد. زری به شدت به دلشوره افتاد به پیش یوسف رفت و گفت: «باید به دنبال خسرو بگردیم». عمه خانم که قضیه را فهمید سریع گفت: «بروید به باغ حاکم». یوسف که از همه جا بی‌خبر بود، با زری به سوی باغ حاکم به راه افتادند، و زری در راه قضیه‌ی سحر را گفت، یوسف ناراحت و سریع به باغ رفت. در اتاقک پاسگاه را زد و وارد شد، بله خسرو و هرمز آنجا هستند زری هم آمد و دید که بچه‌ها سالم هستند و به خاطر اینکه اطراف باغ قدم می‌زدند آن‌ها را گرفته بودند. ابوالقاسم خان که با تلفن عمه خانم قضیه را فهمیده بود به پاسگاه آمد و درجه‌داران و افسران برای ادای احترام بلند شدند و به هر صورت با شناخت ابوالقاسم خان که تازه همین امروز وکیل شده بود، بچه‌ها را ول کردند و به خانه برگشتیم. بعد از مدتی که خان عمو با هرمز رفت، خسرو و یوسف افتادند به جان زری که چرا این کار را کردی، چرا دروغ گفتی و ...

زری گفت: «به خاطر اینکه خواستم کاری به تو نداشته باشند و بتوانیم راحت زندگی کنیم». یکدفعه به گریه افتاد و گفت: «به خاطر این یکی که توی شکمم است، چه فایده‌ای دارد بچه را با بدبختی به دنیا بیاوری و بزرگش کنی طاقت نداری، مفت از دستش بدهی». یوسف و خسرو آروم شدند و شروع کردند به نوازش زری که ما را ببخش. یوسف گفت: «اگر از همان اول حقیقت را گفته بودی، این همه اذیّت نمی‌شدی». آن شب گذشت و زری فقط به فکر این بود که آیا او ترسو است پس شجاعتش کجا رفته. آیا نگه داشتن خانواده و پرهیز از جنگ در آن ترس است. براستی ترس و شجاعت چیست؟ فردا صبح هر کس مشغول کاری بود. عمه داشت دینارهای طلا را که خریده بود میان رویه و آستر کت جا می‌داد و دور آ‌ن‌ها را می‌دوخت. خسرو داشت نامه‌ای می‌نوشت برای حاکم تا شاید اسبش را پس بگیرد. یوسف داشت کتابی می‌‌خواند و هر گاه خسرو با مشکلی بر می‌خورد از پدرش می‌پرسید. زری داشت لباس اتو می‌کرد،‌یک دست لباس کهنه‌ی خسرو را اتو کرد و به غلام داد و گفت: «کلو را اول به حمام ببر و بعد این لباس‌ها را بده بپوشه». غلام که رفت خانم فاطمه به یوسف گفت: «نگه داشتن کلو امکان ندارد و بایستی که او در کنار خانواده‌اش باشد». زری با حرف عمه خانم موافق بود ولی یوسف اصرار داشت کلو را به مدرسه بفرستد تا نوشتن یاد بگیرید. زری بلند شد تا عرق معطر بیاورد ولی تمام شده بود و با دو مشربه بزرگ رفت تا از همسایه خود که پیرمردی بود عرق بخرد که متوجه می شود دختر حاکم را اسبی برداشته و به صحرا زده است. زری به خانه می‌آید و موضوع را به همه می‌گوید که ناگهان صدایی از تپه می‌آید که می‌بینند، سحر در حالی که دختر حاکم را سوار دارد بر روی بالای تپه ظاهر می‌شوند. پایین تپه کلی ماشین بود، از ژاندارمن و پاسبان گرفته تا خود حاکم و زینگر و ... همه آنجا بودند.

عمه خانم رو به خسرو می‌کند و می‌گوید: «برو پیش اسبت ببینم چکار می‌کنی». یوسف هم حرف عمه خانم را تأئید می‌کند. خسرو از ایوان پرید پایین و دوید به سوی تپه. زری دید که چه جوری دارد از تپه بالا می‌رود، از عمه خانم خواست تا برای خسرو دعا کند که عمه گفت: «والله خیرالحافظین و هو ارحم الرحمین». و رو به تپه فوت کرد. خسرو وقتی به نوک قله رسید سوت زد، از همان سوت‌هایی که معمولاً برای سحر می‌کشید. سحر شیحه‌ای کشید و پیش خسرو آمد و سرش را خم کرد. خسرو سحر را بغل کرد و بوسید و یالهایش را صاف کرد. بعد خسرو کمک کرد تا سوار، از اسب پیاده شد و هر سه با هم از تپه سرازیر شدند. دختر همراهانش را رها کرد و خود را در آغوش پدرش انداخت که به پیشوازش آمده بودند، و بعد خسرو سوار شد و رو به باغ تاخت. فردا یوسف می‌خواست برود ده که کلو آمد و خواهش و التماس کرد که او را ببرد پیش ننه‌اش و کاکایش، ولی یوسف می‌خواست که کلو در شهر بماند و درس بخواند و هزار چیز یاد بگیرد. یوسف رفت و زری کلو را با وعده و وعید آرام کرد و از گریه کردن کلو جلوگیری کرد. در همین هنگام خانم عزت‌الدوله زنگ زد و زری و عمه خانم را روز چهارشنبه برای حمام و ناهار دعوت کرد. روز سه‌شنبه صبح کلو تب کرد. و زری هر چه خواست کلو را به مریضخانه بفرستد نشد که نشد،‌ از یک طرف خود دکترهای درجه اول شهر تیفوس گرفته بودند و حتی حال خانم مسیحادم و سه پرستار مریضخانه غازی، وخیم بود و حاذق‌ترین طبیب شهر، دکتر عبدالله خان، از بالین خانم مسیحادم تکان نمی‌خورد. بعد از آن زری به خانم حکیم زنگ زد و خانم حکیم گفت که: «متأسفانه تختهای مریضخانه‌ی مرسلین، مختص افسرها و سربازهای خارجی می‌باشد و همه‌ی تخت‌ها پر می‌باشد». حال کلو به قدری بد بود که زری نذر کرد که در صورت خوب شدنش او را به ده بفرستد. زری و عمه خانم عقلهایشان را روی هم ریختند و شروع به معالجه کردند ولی بی‌فایده بود. کلو بی‌هوش شده بود و هذیان می گفت. زری مجبور شد به ابوالقاسم خان زنگ بزند و از او کمک بگیرد. ساعت هشت شب بود که خانم حکیم تلفن کرد وگفت: «یک تخت خالی در راهرو آماده می‌باشد». زری و غلام کلو را به مریضخانه بردند و برگشتند. بیماری کلو و دردسرهایش باعث شد که زری مهمانی خانه‌ی عزت‌الدوله را پاک از یاد ببرد. اما عزت‌الدوله که از یاد نبرده بود،‌صبح زود چهارشنبه تلفن کرد، و به خانه‌ی عزت‌الدوله رفت. عزت‌الدوله از مهمانانش به خوبی پذیرایی می‌کرد به طوری که زری فهمید که حتماً از آنها چیزی می‌خواهد که این چنین پذیرایی می‌کند،‌ خدا کند که چیز بزرگی نباشد. به هر صورت با عمه خانم به حمام رفتند ولی عمه خانم زود رفت، اما زری می‌خواست تا می‌تواند استفاده کند. پس از حمام نزد عزت‌الدوله رفتند و شروع کردند به صحبت. عزت‌الدوله برای دست به سر کردن بچه‌ها، آن‌ها را با خدیجه و فردوس فرستادند به باغ کلانتر برای تماشای پهلوان کچلک. عزت‌الدوله شروع کرد به گفتن بدبختیهای خودش و از اینکه نه از شوهر شانس آورده و نه از پسر. خوش‌گذرانی‌های پدر و پسر و اینکه شوهرش هر چه داشته از قبیل ملک و زمین و ... را که با کلک فروخته و هیچ چیز دیگری ندارد و به همین خاطر مجبور به قاچاق شده است. عزت‌الدوله اجناس زیادی از افسران و سربازان خارجی می خرید و به وسیله‌ی ننه فردوس می‌فروخت، ولی در آخرین کارش که قاچاق اسلحه بود ننه فردوس دستگیر شده و در زندان زنان است و به همین خاطر از زری می‌خواست که برود پیش ننه فردوس و از او بخواهد که بگوید که جنس‌ها را از دامادش کل عباس گرفته است و بایست به میرزاآقای حناساب بدهد. دلیل عزت‌الدوله این بود که طبق نام اگر کسی به خاطر پول این کار را کرده باشد نهایتش دو سال زندان است ولی در غیر این صورت به اعدام و یا حبس ابد محکوم می‌شود. اما عمه خانم به تلخی گفت: «چرا باید کل عباس بدبخت شود و گناه میرزاحناساب چیست». عزت‌الدوله گفت که با هر دو صحبت کرده‌ام و هم کل عباس قبول کرده است و میرزا فرار کرده و یک جای مطمئن مخفی شده است. این گره به دست زری باز می‌شود چون زری برای خیرات به زندان می‌رود و مستقیماً‌با آنها برخورد دارد. زری بعد از کلنجار رفتن با خود و اینکه این کار درست است یا نه به عزت‌الدوله گفت نه و این کار را انجام نمی‌دهم و حتی در برابر پیشنهاد بازپس گرفتن گوشواره‌های زمردش از دختر حاکم مقاومت کرد. حمید با سلام و صلوات و خوشحال وارد شد و شروع به احوال‌پرسی عمه‌جان کرد. حمید که مدت زیادی بود که عمه‌خانم را ندیده بود شروع کرد به خاطرات گذشته که با عمه داشت. ولی کل عباس آمد و در گوش حمید چیزی گفت و هر دوی آنها رفتند، زری به دل شوره افتاد و نگران بچه‌ها شد که نکند بلایی سر بچه‌ها بیاورند. بعد از مدتی حمید با یک زن چادری آمد، زری سریع زن را شناخت، بله او ملک سهراب بود. سهراب نشست و بعد از احوال‌پرسی شروع کرد به اتفاق‌هایی که افتاده بود ولی عزت‌الدوله با سر به او اشاره کرد که همه متوجه اشارش شدند ولی حرف را کشاند جای دیگر. صدای بچه‌ها آمد، زری نفس راحتی کشید و به شتاب اجازة مرخصی خواست، عزت‌الدوله از خدا خواسته صدا زد:‌«فردوس،‌چادر خواهرم را بیاور... جانماز مرا هم بیاور». و بعدش شروع کرد به نماز. زری که می‌خواست بداند قضیه چیست به سهراب گفت: «سهراب‌خان از میدان جنگ می‌گفتی...» سهراب شروع کرد به گفتن تمام جزئیات که چگونه خود آنها اسلحه و مهمات می‌دادند و دومرتبه با قرار قبلی که با خودشان گذاشته بودند، غارتشان کردند و چگونه زینگر قول داده بود که ایستگاه اول سمیرم و بعدی شیراز و اصفهان و تهران است و آنها را به جلو فرستاده بودند. از حمید به خاطر دادن اسلحه و فشنگ‌ها تشکر کرد. عزت‌الدوله نمازش را سلام داد و رو به آنها کرد و گفت: «چه لازم کرده جلو غریبه‌ها این حرف‌ها را بزنی؟» بعد از مدتی زری با عمه خانم به خانه رفتند. و زری یکراست رفت سراغ رادیو و هر چه گشت چیزی در مورد این جنگ پیدا نکرد ولی سه روز بعد، در یک روزنامه قضیه حمله به کامیونهای حامل آذوقه و مهمات و البسه که از جانب لشکر برای تقویت پادگان سمیرم تحصیل کرده بودند دید.

کلو که از مریضخانه آمد ضعیف‌تر از آن بود که زری نذرش را ادا کند و به ده بفرستد. سرش را تراشیده بودند و یک صلیب به گردنش آویخته بودند. کلو از مردی ریشداری با لباس سر تا پا سیاه حرف می‌زد که همیشه کتابی دستش بوده و طلسم هم نظیر طلسمی که به کلو داده به گردنش آویخته بوده و کلو را مثل پسر خودش می‌دانسته و برای کلو قصه می‌خوانده است و برای سلامتی کلو دعا می‌کرده است. صبح زود چهارشنبه یوسف از ده برگشت. کی راه افتاد بود که صبح به آن زودی رسیده بود؟ زری به پیشواز شوهرش رفت. اما تنها نبود و یک مرد دیگری با چشم‌های بسته روی اسب قزل بود. غلام به دستور یوسف آن مرد را به حمام برد و بعد توضیح داد که هنگام برگشت کنار جوی افتاده بود و هی التماس می‌کرد که ببرمش شهر و در راه هی از کامیون حرف می‌زد که آتش گرفته. شاید شوفر کامیونی، چیزی باشد. یوسف از زری خواست که بچه‌ها را بیدار کند تا ببینمشان و گفت که امروز چند تا مهمان دارد و نمی‌خواهد هیچ کس مزاحم آنها شود. چند ساعت بعد یوسف دستور داد که غلام، مینا و مرجان را همراه خسرو رو به باغهای مسجد وردی به گردش بروند. کلو هم نا نداشت و در طویله جای غلام خوابید. خدیجه هم در آشپزخانه آنقدر کار داشت که نتواند بیاید بیرون. عمه خانم هم بقیة دینارهای طلا را در کت آخر جا می‌داد.

مرد غریبه در آبدار خانه خوابیده بود، یوسف گاه خودش می‌رفت و به صدای تنفس او گوش می‌داد و گاه زنش را می‌فرستاد. تا اینکه مهمان‌های یوسف با ماشین آمدند. زری آنها را شناخت. راننده‌اش مجیدخان یکی از هم‌قسم‌های شوهرش بود که تصمیم داشتند نان شهر را در اختیار بگیرند و سرنشین‌های دیگر، فتوحی و ملک‌سهراب و ملک‌رستم بودند. قراین نشان می‌داد که کار مهمی در پیش دارند. زری از آنها پذیرایی می‌کرد و آنها مشغول نقشه‌ای بودند که در سرشان بود. دل زری به شور افتاد که نکند می‌خواهند بلایی سر خودشان بیاورند. مهمان‌ها بعد از ناهار رفتند و تنها مجیدخان ماند که با یوسف تخته نرد بازی می‌کرد. قبل از غروب آفتاب بود که مرد غریبه بیدار شد، از صحبت‌هایش معلوم بود که آن رانندة شوفر کامیون نیست بلکه سروان ارتش است.

مرد غریبه شروع کرد به چگونگی زخمی شدند، او گفت:‌ «برای رساندن مهمات و آذوقه به پادگان سمیرم مأموریت داشتیم،‌ اما در میانه راه بویراحمدیها و قشقاییها به ما حمله کردند و بعد از کشتن سربازها به چپاول آذوقه و مهمات و اسلحه پرداختند و چگونگی نجات خودش را گفت». داستان سروان که به سر رسید، مجید پاشد و گفت: «عجب دنیای کوچکی است!». زری گفت: «کوه به کوه نمی‌رسد، آدم به آدم می‌رسد». فردای آن روز مرد غریبه که دیگر غریبه نبود رفت به ستاد و دیگر پیدایش نشد تا یک هفته بعد که نامه‌اش از تهران رسید. تشکر کرده بود و گفته بود می‌خواهد از ارتش استعفا بدهد و همراه با زن و دو پسرش برود سویس، اما ذکری از دویست تومان پولی که از یوسف به قرض گرفته بود نکرده بود.

پنجشنبه عصر، زری به دیوانه‌خانه رفت، آقای مدیر نبود و با سرپرستار،‌زنی که شبیه خدیجه کلفتشان بود،‌ راه افتاد. از بیماران سابق چند تا بیشتر نمانده بود،‌اما بیماران تازه هم کم نبود. زری نان و میوه آورده بود به بیماران داد و سپس برای دیدن خانم فتوحی رفت. خانم فتوحی که پشت به بیماران و رو به پنجره نشسته بود یک دفعه داد زد که به دام افتاده بود برادرم می‌آید من را می‌برد. زری از پنجره نگاه کرد ولی کسی را ندید. اما طولی نکشید که با برادرش برگشت و روی تخت نشست و شروع به گریه و زاری کرد. زری که آماده رفتن می‌شد، آقای فتوحی گفت: «که برای دیدن شما آمده‌ام». آقای فتوحی بعد از کمی صحبت با خواهرش با زری به باغچه‌ بی‌گل دار المجانین رفتند و شروع به صحبت کردن شدند. آقای فتوحی به زری گفت: «من امروز موضوع و نقشه را با حزب مطرح کردم، اما همه مخالف بودند و من نمی‌توانم با یوسف و دیگران به خوزستان بروم، فقط خواستم به یوسف خان بگویید». زری به سادگی گفت: «پس آنها حق داشتند. شما را بی‌خود دعوت کرده بودند. شما دلتان برای خودی‌ها نمی‌سوزد، همان طور که دلتان برای خواهرتان هم نمی‌سوزد». آقای فتوحی دلیل‌های خودش را گفت،‌اما خواهرش دیگر امانش نداد و به سمت آنها آمد و شروع کرد به پرت و پلا گفتن. زری سردرد عجیبی پیدا کرده بود، و در حال رفتن بود. سرپرستار به طرفش آمد و گفت: «شکر خدا حال مسیحادم خیلی خوب است. ملاقاتی می‌پذیرند. تشریف ببرید آنجا تا من برایتان یک مسکن بیاورم». زری خیلی دوست داشت خانم مسیحادم را ببیند و به اتاقش رفت. یک زنی نشسته بود که هی سرش را می‌چرخاند، وقتی زری را دید با یکی از بیمارانی که اسمش طلعت بود و سر زایمان مرده بود، اشتباه گرفت. اما زری به روی خود نیاورد و از اینکه می‌دید با دیدن او خوشحال می‌شود به پیشش نشست و با او صحبت کرد. در آخر که می‌خواست برود با پیرمردی رو به رو شد. زری سریع او را شناخت، آن پیرمرد کسی نبود جز عبدالله خان. آن پیرمرد به سمت بیمار رفت و او را نوازش کرد.

مهر آن پیرمرد در دل زری نشست. زری دیگر دیرش شده بود، چون مک‌ماهون قرار بود شام مهمان آنها باشد. زری به خانه رفت. مک‌ماهون آمده بود و با یوسف داشت صحبت می‌کرد. زری بعد از احوال‌پرسی به دلیلی به اتاق خواب رفت و دراز کشید. یوسف آمد، وقتی دید زری دراز کشیده نگران شد،‌وقتی زری گفت: «آقای فتوحی آمده و گفت که نمی‌تواند با شما همکاری کند و به خوزستان بیاید و از دیدن آن همه بدبختی در دیوانه‌خانه حالش بد شده است، و از اینکه شوهرش با داشتن سه فرزند و یکی هم در راه است، فقط به فکر خودش است و کاری به خانواده خود ندارد. یوسف که علت سردرد زری را فهمید کمی با زری صحبت کرد و بعد به معالجه او پرداخت. مک‌ماهون هم آمد، یوسف از مک‌ماهون خواست داستانی که تازه چاپ کرده را برای زری بگوید، مک‌ماهون هم با کمال میل قبول کرد و شروع کرد به داستان گفتن و زری به خوبی داستان را گوش می‌داد.

آن شب گذشت. آخریها که کلو راه افتاد بود، تیر و کمانی درست کرده بود و به جان گنجشک‌های باغ افتاده بود. هر صبح یکشنبه از خواب بیدار می‌شد و بعد از خوردن صبحانه به سراغ مرد سیاهپوش به مریضخانه مرسلین می‌رفت. نزدیکیهای ظهر به خانه برمی‌گشت و می‌گفت: «بنده، مسیحی هستم».

اما هنوز ظهر نشده یادش می‌رفت و به ابوالفضل العباس قسم می‌خورد. در یکشنبه آخری کلو دیرتر به خانه آمد و وقتی هم آمد،‌ پیش زری دستهایش را به هم چسبانید و جلو لبش گرفت و گفت: «ای مسیح که در آسمان هستی، بیا و اگر راست می‌گویی مرا پیدا کن و پیش ننه‌ام ببر!».

عصر همان روز یوسف که می‌خواست به زرقان برود کلو را هم با خود برد تا به دست اقوامش دهد، زری می‌اندیشید: «حالا چه فکر می‌کند، فکر می‌کند، مسیح پیدایش کرده؟» به هر صورت کلو با یوسف می‌روند و زری ماند و شبهای پر از کابوس و خوابهای آشفته.

عمه در تعبیر خواب استاد بود، اما در تعبیر بعضی از خواب‌های زری درماند. کتاب خواب‌گزاری را هم هر چه ورق زد نتوانست کلید رمز آن خواب‌ها را پیدا کند. ده روز از رفتن یوسف گذشته بود که در شهر چو افتاد که ملک سهراب یاغی شده و همه درباره‌ی او صحبت می‌کردند. زری از خان‌کاکا شنید که: «بی‌بی‌ همدم رفته ستاد و برای ملک سهراب زنهار خواسته و گفته می‌روم می‌آورمش ولی شما کار به کارش نداشته باشید».

زری برای دریافت اطلاع بیشتر در مورد این موضوع به روزنامه‌ها سر زد ولی خبر نیافت ولی یک خبر دید که زیاد هم تعجب نکرد و آن هم قدردانی از عزت‌الدوله به خاطر آزادی یک زندانی بود. از رفتن یوسف که دو هفته‌ای می‌گذشت، دل زری بدجوری گرفته بود و هر جوری بود می‌خواست خود را مشغول کند تا از دل شوره خود کم کند. زری که در ایوان نشسته بود و مشغول منجوق بند کردن بود به باغ نگاه کرد، بنظرش آمد که باغ شادابی خود را از دست داده،‌ بر روی همة درخت‌ها غبار نشسته،‌ برگهایشان زرد کرده، یک لحظه خیال کرد درخت‌ها ماتشان برده و تماشایش می‌کنند. یک دفعه صدای شیهة اسب را شنید. شیهة مادیان بود. اما دید که سید محمد پیشکار یوسف سوار بر مادیان آمد و اسب قزل را یدک می‌کشید. وقتی زری سراغ یوسف را گرفت،‌گفت: «با ماشین ملک‌رستم می‌آید». سیدمحمد بدون مقدمه به نماز برخواست. عمه وارد خانه شد و با هیچ کس حرفی نزد و در ایوان با همان چادر کوچه، به نماز ایستاد. خان کاکا هم آمد. ماشین ملک رستم توی آمد و ملک رستم و مجید پیدا شدند، او می‌دانست که شوهرش دیگر پیاده نخواهد شد. می‌دانست که هرگز نه سوار خواهد شد و نه پیاده و روی صندلی عقب نشسته بود. زری با گفتن کلماتی از اعماق وجودش و با آه و ناله از حال رفت. طولی نکشید که همه آمدند مردها در یک اتاق و زن‌ها هم در اتاق دیگر، زری به هوش می‌آید و به اتاقی که زن‌ها بود می‌رود. خسرو هم آمد. از قبل بهش گفته بودند بابات فقط تیره خورده، اما آنجا فهمید که مرده است.

خسرو پیش مادرش آمد. هر دو گریه می‌کردند، زری از خسرو خواست فردا صبح پیش عبدالله‌خان برود و او را به اینجا بیاورد. زری باز از هوش رفت. خانم حکیم را آوردند بالای سر زری و به او سه تا آمپول زد و زری به خواب رفت. اما نه خواب کامل بلکه بین خواب و بیداری بود. گوش زری به صدای سیدمحمد بود که می‌گفت: «نمی‌دانم شاید عموی کلو آمد و تیر انداخته، اما همش توطئه است و کار کس دیگری است». می‌خواهند بیندازند به گردن کسی دیگر. دلال زینگر آمده بود پیش یوسف که او را از پخش کردن انبارها بین مردم باز نگه دارد و آنها را به زینگر بفروشد، اما یوسف قبول نمی‌کند و در همان هنگام تیر شلیک می‌شود و یوسف می‌میرد». زری دراز کشیده و خوابید و خواب دید درخت عجیبی در باغشان روییده و غلام با آبپاش کوچکی دارد خون پای درخت می‌ریزد.

زری که از هوش می‌رفت خواب می‌دید، در بیداری هم که بود یا کسی در ذهنش حرفهای نامربوط می‌زد، یا وقایع از جلوی چشمش می‌آمدند. زری خواب می‌دید که همه دارند یکی یکی می‌آیند و خاطرات بودن با یوسف در گذشته را خواب دید که ملک سهراب را گرفته‌اند و می‌خواهند دار بزنند. همه مشغول کاری هستند. عمه داشت دستور حلوا را می‌داد، خان کاکا با خسرو داشتند اعلامیه را درست می‌کردند، اما زری باز دارد خواب می‌بیند، خواب گذشته را، خوابی که به واقعیت نزدیک بود. به یاد‌ آن روزی که از پیرزنی پرسید:‌ «چرا چارقد سیاه سر کرده‌اید؟» پیرزن می‌گوید: «امشب شب سوشون است». زری در خواب به گریه افتاده و اشکهایش جاری شده بود،‌ اما دستی اشکهایش را پاک کرد، آن دسته عمه بود زری بلند شد و گفت: «برای سیاوش گریه می‌کردم... اوایل نمی‌شناختمش، از او بدم می‌آمد، اما حالا خوب می‌شناسمش و دلم برایش همچنین می‌سوزد». خان کاکا فکر کرد که حتماً زری دیوانه شده است ولی ملک رستم بهش گفت: «کسی که برای سیاوش گریه کند دیوانه نیست». زری باز توضیح داد که: «اولین بار که درخت گیسو را دیدم از دور خیال کردم درخت مراد است و لته کهنة سیاه و زرد و قهوه‌ای به آن آویزان کرده‌اند. نزدیک که رفتم دیدم نه،‌گیس‌های بافته شده به درخت آویزان کرده‌اند، گیس زنهای جوانی که شوهرهایشان جوانمرگ شده بود. یا پسرهایشان، یا برادرهایشان...».

عاقبت شب تمام شد و صبح رسید، زری بلند شد و به باغ آمد. سر صبحانه نشست و با عمه خانم صبحانه خوردند. زری سراغ قرآن خوان را گرفت که صدایش می‌آید، خدیجه گفت: «جنازه را گذاشته‌اند سر چاه منبع، میان گونیهای پر از برف، آنجا از همه جا خنک‌تر بود».

غلام با حاجی محمدرضا رنگرز از در باغ وارد شدند، در دست آنها لباس و ملافه مشکی بود. زری لباس مشکی را گرفت و هر طوری بود پوشید چون خیلی تنگ بود. غلام با حاجی محمدرضا مشغول انداختن ملافه‌های سیاه در تالار بودند. زری فقط منتظر آمدن عبدالله خان بود که خسرو رفته بود دنبالش. زری به غلام دستور داد که برود و قند و چای از مغازه بخرد و خدیجه را فرستاد تا بادبزن از همسایه‌ها تهیه کند.

مهمان‌ها یکی یکی می‌آمدند. اول از همه حسین آقای عطار و برادرش حسن آقای علاف آمدند، بعد دو تا عرق‌گیرهای همسایه‌ها با دو گونی آمدند که در آنها گلهای خشبو بود. درشکه‌ای ایستاد فکر کرد که دکتر عبدالله خان است،‌ اما دید که فردوس با عزت‌الدوله هستند. عزت‌الدوله آمد و باز مشغول وراجی شد و حتی برای خوشحال کردن زری، گوشواره‌های زمردت زری را از دختر حاکم گرفته بود و به زری داد. زری با دیدن گوشواره‌ها باز داغ دلش تازه شد، گوشواره‌هایی که شب عروسیشان، یوسف با دست خودش به گوش زنش کرده بود.

عزت‌الدوله با فردوس گفت که زری را ببر اتاق و لباسش را مقداری بزرگ کند که برای زن آبستن ضرر دارد. فردوس زری را با خود به اتاق برد و در حین بزرگ کردن لباس به زری گفت: «این مادر و پسر نقشه‌ای برای تو کشیده‌اند، پسرش حمید می‌گوید که حالا که شوهرش مرده، زری دیگر قسمت من است». غلام در زد و ورود عبدالله خان را اطلاع داد. زری لباسش را پوشید و به فردوس گفت: «برو و به دکتر بگو من حاضرم». دکتر وارد می‌شود و از اینکه هنوز زنده است ولی جوانی مثل یوسف مرده، ابراز ناراحتی کرد ولی زری مخالف این طرز تفکر دکتر می‌شود. دکتر از خوبی و معرفت و مردانگی یوسف حرف می‌زند و در آخر علت حضورش را خواست. زری حقیقت را به دکتر گفت: «که از دیشب تا حالا پریشانم، حواسم را نمی‌فهمم، می‌ترسم دیوانه شوم... وسوسه می‌شوم که ادای دیوانه‌هایی را که دیده‌ام در آورد». پیرمرد پا شد و کنار پنجره ایستاد و به باغ نگاه کرد و به زری گفت: «نشنوم تو از این حرفها بزنی، اگر مضطرب بوده‌ای، اگر پرت گفته‌ای، حق داشته‌ای. به هیچ وجه دیوانه نشدی و نمی‌شوی. ولی یک بیماری مسری داری که علاجش از من ساخته نیست و آن ترس است». دکتر قبل از رفتن به زری یک شیشه داد که در آن نوعی نمک بود و از او خواست که هر گاه حالش بد می‌شد در آن را باز کند و نمک را بو کند. دکتر که رفت، زری روحیه گرفت و خواست که دیگر از چیزی نترسد.

همه آمده بودند برای تشییع جنازه، در باغ دیگر جا نبود، مهمان‌های خان کاکا هم آمدند و روی تختی نشستند. دو طبق کش آمدند که جارو چلچراغ بر سر داشتند. نوبت مرد نیمه لختی رسید که با علامت تعزیه وارد باغ شد. تا ساعت نه و نیم همه آمده بودند و دسته آخر زنجیر‌زن‌ها بودند که حجله قاسم آوردند، که زری با دیدن آن خواست شیون بکشد، اما جلوی خودش را گرفت. مهمان‌های خان‌کاکا به پیش زری آمدند و با عرض پوزش اجازه‌ی مرخصی خواستند.

چند لحظه بعد خان کاکا آمد و کنار زری نشست. رنگش بدجوری پریده بود و به زری گفت: «زن‌داداش بیا این‌ها را از کارشان منصرف کن. خواهرم که هی می‌گوید: می‌خواهم همین شهر سگساران را کربلا کنم. اراذل شهر هم هی به‌به می‌گویند و شیرش می‌کنند». زری با خان‌کاکا به اتاق خسرو رفتند که به قول خان‌کاکا اراذل شهر در آن جمع بودند. ملک رستم، مجید،‌ حاجی‌محمدرضای رنگرز، سیدحمد، حسین آقا، حسن‌آقا،‌ ماشاءالله قری، فتوحی و آقای مرتضایی با لباس روحانیت و دیگر هم‌قسم‌های یوسف و با چند مرد سیاه‌پوش که زری نمی‌شناخت در اتاق بودند. خان کاکا گفت که هرچه زری بگوید قبول است. زری هم آب پاکی را روی دستان خان‌کاکا ریخت و گفت: «دیگر نباید ترسید، شوهرم را با تیر ناحق کشته‌اند. حداقل کاری که می‌شود که عزاداری است، عزاداری که قدغن نیست». همه زری را تحسین کردند اما خان‌‌کاکا باز حرف خودش را زد. کم‌کم به راه افتادند تا به شاه چراغ بروند. تابوت غرق گلهای سرخ و نسترن بود و بر دوش حسین آقا و حسن آقا و مجیدخان و آقای فتوحی از در باغ بیرون رفت. علامت و جاروچلچراغ از جلو و حجلة قاسم به دنبال تابوت رفتند. خسرو و هرمز زین اسب مادیان را سر تا سر پارچة سیاه پوشانده بودند و کلاه یوسف را روی کتل و تفنگش را حمایل گردن مادیان آویخته بودند. یک ملافه سفید که جا به جا با جوهر گل سنبلی رنگ شده بود، عین کفن خون آلود روی سحر قرار داشت، را به دنبال حجلة قاسم هدایت کردند. خان کاکا خودش را به اسب رساند و کفن خون‌آلود را از روی اسب کشید، مچاله کرد و پرت کرد. بعد کشیده‌ای به گوش هرمز زد. یک ماشین آمد و توقف کرد، یک سرباز هندی پیاده شد. یک دسته گل سفید به شکل صلیب که با روبان سیاه زینت شده بود از ماشین درآورد،‌خواست که دسته گل را روی تابوب گذارد،‌تابوت به دوشها، تک‌پا ایستادند و تابوت را دور از دسترسش در هوا، سردست نگاه داشتند. خسرو آمد و گل را گرفت و خورد کرد و پیش اسبها انداخت، حتی اسب‌ها هم گل‌ها را نخوردند. سرباز هندی رفت. اما وقتی پسر کوچک عرق‌گیر همسایه‌ها، با یک بغل گل صحرایی آمد، خسرو گلها را گرفت و روی تابوت گذاشت.

در خیابان اصلی، پاسبان‌ها به طور پراکنده ایستاده بودند، در کنار آنها یک کامیون پر از سرباز انتظار می‌کشیدند. اول کاری به دستة تشیع‌کنندگان نداشتند ولی وقتی دسته خواست به شاهراه بپیچد، سرپاسبان سوت کشید و پاسبان‌ها دویدند و در شاهراه صف بستند و جلو جماعت را سد کردند. سرپاسبان به طرف جماعت آمد و فریاد کشید: «آقایان غیر از کس و کار مرحوم همه باید متفرق بشوند». صدای آرامی از میان جمع گفت: «همه ما کس و کار آن مرحوم هستیم». سروانی که از کامیون پیاده شده بود به یوسف توهین کرد و گفت: «سیداشرف مرده‌اش عزا، زنده‌اش عزا». کم‌کم نزاع سر گرفت و پاسبانها همراه با سربازها با باتون و ته تفنگ به جمعیت هجوم آوردند، چپ و راست می‌زدند. همه در نزاع بودند و حتی تابوت بر روزی زمین بود و تنها خان‌کاکا و زری بودند که بالای سر تابوت ایستاده بودند». زری و خان‌کاکا به کمک مجید و حاجی‌محمدرضای رنگرز هر طوری بود تابوت را به سر چاه منبع بردند. صدای مردم می‌آمد و صدای تیرانداختن سربازها. حالا باغ پر بود از آدم‌های زخمی. زری رفت و جعبه دواها را از توی گنجه درآورد و زخم زخمی‌ها را ببندد. زری شروع کرد به معالجة روی مچ خسرو، زری پرسید: «خیلی درد می‌کند». خسرو گفت: «نه مادر از پدر که عزیزتر نیستم».

شبانه جنازه را از سر چاه منبع برداشتند ودر صندوق عقب ماشین خان‌کاکا گذاشتند. عمه و زری و خسرو و هرمز و خان‌کاکا در ماشین نشستند. خانم فاطمه گریه می‌کرد و می‌گفت: فدای غریبیت بشوم». اما زری اشک نداشت که گریه کند. در گورستان جوان‌آباد، قبر آماده بود و در نور یک چراغ بادی که به دست غلام بود، جنازه را در گور گذاشتند. خسرو روی پدر را کنار زد و دست به چشمهایش برد و گریست. غلام و سیدمحمد با دست خود، روی یوسف خاک ریختند و عمه زار می‌زد و می‌گفت: «شهید من همین جاست،‌ کاکای من همین‌جاست، کربلا بروم چه کنم؟».

اما زری از همه چیز دلش به هم خورده بود، حتی از مرگ، مرگی که نه طواف، نه نماز میت و نه تشییع جنازه داشت. اندیشید روی سنگ مزارش هم چیزی نخواهم نوشت.

به خانه که آمدند چند نامة تسلاآمیز رسیده بود. از میان آنها تسلیت مک‌ماهون به دلش نشست و آن را برای خسرو و عمه ترجمه کرد.

«گریه نکن خواهرم. در خانه‌ت درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی».

faeze  moeininezhad

 

                                                 زندگی نامه صادق هدایت

                         

صادق هدایت در سه شنبه 28 بهمن 1281 برابر با 17 فوریه1903 در تهران متولد شد. پدرش هدایت قلی‌خان (اعتضاد الملک، فرزند نیرالملک وزیر علوم، در دوره ناصرالدین شاه) و نام مادرش زیور الملوک (دختر عموی هدایت‌قلی‌خان، دخترحسین‌قلی مخبرالدوله)استجدّ اعلای صادق رضاقلی‌خان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتاب‌هایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. صادق کوچک‌ترین پسر خانواده بود و دو برادر و دو خواهر بزرگ‌تر از خود و یک خواهر کوچکتر از خود داشت. (از برادرانش محمود خان، قاضی دیوان عالی کشور بود که در زمان نخست وزیری سپهبد رزم آرا، سمت معاون نخست وزیری را داشت. عیسی خان، سرلشکر و از رؤسای سابق دانشگاه جنگ بود. هر دو برادر در هنر و ادبیات دستی داشتند). سپهبد حاج‌علی رزم‌آرا همسر انورالملوک هدایت، شوهر خواهر صادق هدایت، بود

صادق هدایت در سال1287 تحصیلات ابتدایی را در سن 6 سالگی در مدرسهٔ علمیهٔ تهران آغاز نمود. در سال 1293 روزنامه دیواری ندای اموات را در مدرسه انتشار داد و دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز نمود. ولی در سال1295 به خاطر بیماری چشم‌درد مدرسه را ترک کرد و در سال1296 در مدرسهٔ سن‌لویی که مدرسهٔ فرانسوی‌ها بود، به تحصیل پرداخت به گفتهٔ خود هدایت اولین آشنایی‌اش با ادبیّات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی می‌داد و کشیش هم او را با ادبیّات جهانی آشنا می‌کرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین سال صادق اولین مقالهٔ خود را در روزنامهٔ هفتگی (به مدیریت نصرالله فلسفی) به چاپ رساند و به‌عنوان جایزه سه ماه اشتراک مجانی دریافت نمود. همچنین همکاری‌هایی با مجله ترقی داشت. صادق در همین دوران گیاه‌خوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش مبنی بر ترک آن وقعی نمی‌نهاد. در سال1303 درحالی‌که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود، یک کتاب کوچک انتشار داد: انسان و حیوان، که راجع به مهربانی با حیوانات بود و در سال 1306 کتاب فواید گیاه‌خواری در برلین به چاپ رسید. تصحیحی از رباعیات خیام با نام رباعیات خیام (با کتاب «ترانه‌های خیام» اشتباه نشود) به همراه مقدمه‌ای مفصّل در سال1302 منتشر شد. در سال1303 بود که صادق داستان «شرح حال یک الاغ هنگام مرگ» را در مجلهٔ وفا، سال دوم، شماره5-6 منتشر کرد

هدایت نقاش

صادق هدایت نقّاشی هم می‌کرد و برخی طرح‌های او موجود است. از جمله آهویی که در مجموعه آثار هدایت چاپ انتشارات امیرکبیر بر جلد کتاب‌های او نقش بسته‌است.جهانگیر هدایت، برادرزادهٔ او مجموعه‌ای از این نقاشی‌ها را با عنوان «آهوی تنها» منتشر کرده‌است

آهوی تنها، اثر صادق هدایت.

عمده‌ترین ویژگی ساختاری و محتوایی نوشته‌های هدایت را می‌توان چنین برشمرد:

  • درون‌مایهٔ اغلب داستان‌های هدایت، مرگ‌اندیشی، انتقاد از جامعهٔ تحت استبداد و نفی خرافه‌پرستی است.
  • تصویرها و توصیفات و شخصیت‌ها و چهره‌های داستان‌های او اغلب رنگ ملی دارند. نثر هدایت ساده و بی‌پیرایه و عاری از دشوارنویسی‌ست.
  • نثر وی مستحکم، منسجم و قوی‌مایه است.
  • او از زبان و فرهنگ مردم به خوبی و در حد اعجاز بهره می‌گیرد و همین مایهٔ غنای داستان‌هایش می‌گردد.
  • توصیفات هدایت رئالیستی، دقیق و واقع‌بینانه است.
  • او به جنبه‌های روانی و درونی چهره‌ها و اشخاص داستانی خود می‌اندیشید، ضمن آنکه از وصف ظاهر آنها نیز در نمی‌ماند.
  • برخی از داستان‌های هدایت، انعکاس مسائل روحی و روانی خود نویسنده است.
  • طنز قوی و مؤثر و انتقادیِ هدایت در سرتاسر آثار داستانی و تحقیقیِ وی سایه افکنده‌است. وجود این خصیصه، در رفتارهای اجتماعی او هم گزارش شده‌است. به‌عنوان نمونه، دربارهٔ شیرینکاری صادق هدایت در جشن عروسی جلال آل احمد با سیمین دانشور در سال ۱۳۲۹ خورشیدی، نقل شده‌است که هدایت جعبهٔ بزرگ کادوپیچی‌شده‌ای را به‌عنوان هدیه به عروس خانم می‌دهد و وقتی که آن جعبه را باز می‌کنند، می‌بینند که یک جعبهٔ دیگر در آن است. جعبهٔ دوم را که باز می‌کنند، باز می‌بینند که یک جعبهٔ دیگر در آن است، و این قضیه چندین بار تکرار می‌شود تا اینکه بالاخره به جعبهٔ کوچکی می‌رسند که در داخل آن، یک قاشق مرباخوری گذاشته شده بود!
  • اندیشه و تفکّری در پس داستان‌های اوست که وی را متفکری اندیشمند معرفی می‌کند.
  • او به زندگی مردم و نقد رفتار آن‌ها توجهی خاص داشت و همدل و همداستان مردم فرودست بود.
  • هدایت در نویسندگان پس از خود تأثیر ژرفی بر جای گذاشت.

نوشته‌های هدایت

ترجمه‌ها

ترجمه از زبان فرانسه

ترجمه از متون پهلوی به زبان فارسی

مقالات

  • مقدمه‌ای بر رباعیات خیام
  • انسان و حیوان (۱۳۰۳)
  • پیام کافکا                                                                                                                                                                    ساره خزاعی زاده

مطالب بیشتر در مورد زندگی جلال ال احمد

زندگی نامه


جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او در سال 1302 پس از هفت دختر متولد شد و نهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.

پدرش در کسوت روحانیت بود و از این رو جلال دوران کودکی را در محیطی مذهبی گذراند. تمام سعی پدر این بود که از جلال، برای مسجد و منبرش جانشینی بپرورد.

جلال پس از اتمام دوره دبستان، تحصیل در دبیرستان را آغاز کرد، اما پدر که تحصیل فرزند را در مدارس دولتی نمی پسندید و پیش بینی می کرد که آن درسها، فرزندش را از راه دین و حقیقت منحرف می کند، با او مخالفت کرد:

« دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. »

پس از ختم تحصیل دبیرستانی، پدر او را به نجف نزد برادر بزرگش سید محمد تقی فرستاد تا در آنجا به تحصیل در علوم دینی بپردازد، البته او خود به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رفت، اما در نجف ماندگار شد. این سفر چند ماه بیشتر دوام نیاورد و جلال به ایران بازگشت.

در «کارنامه سه ساله» ماجرای رفتن به عراق را این گونه شرح می دهد:

«تابستان 1322 بود، در بحبوحه جنگ، با حضور سربازان بیگانه و رفت و آمد وحشت انگیز U.K.C.C و قرقی که در تمام جاده ها کرده بودند تا مهمات جنگی از خرمشهر به استالینگراد برسد. به قصد تحصیل به بیروت می رفتم که آخرین حد نوک دماغ ذهن جوانی ام بود و از راه خرمشهر به بصره و نجف می رفتم که سپس به بغداد والخ .... اما در نجف ماندگار شدم. میهمان سفره برادرم. تا سه ماه بعد به چیزی در حدود گریزی، از راه خانقین و کرمانشاه برگردم. کله خورده و کلافه و از برادر و پدر.»

پس از بازگشت از سفر، آثار شک و تردید و بی اعتقادی به مذهب در او مشاهده می شود که بازتابهای منفی خانواده را به دنبال داشت.

«شخص من که نویسنده این کلمات است، در خانواده روحانی خود همان وقت لامذهب اعلام شد ه دیگر مهر نماز زیرپیشانی نمی گذاشت. در نظر خود من که چنین می کردم، بر مهر گلی نماز خواندن نوعی بت پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهی کرده، ولی در نظر پدرم آغاز لا مذهبی بود. و تصدیق می کنید که وقتی لا مذهبی به این آسانی به چنگ آمد، به خاطر آزمایش هم شده، آدمیزاد به خود حق می دهد که تا به آخر براندش.»

آل احمد در سال 1323 به حزب توده ایران پیوست و عملاً از تفکرات مذهبی دست شست. دوران پر حرارت بلوغ که شک و تردید لازمه آن دوره از زندگی بود، اوج گیری حرکت های چپ گرایانه حزب توده ایران و توجه جوانان پرشور آن زمان به شعارهای تند وانقلابی آن حزب و درگیری جنگ جهانی دومعواملی بودند که باعث تغییر مسیر فکری آن احد شدند.

همه این عوامل دست به دست هم داد تا جوانکی با انگشتری عقیق با دست و سر تراشیده، تبدیل شد به جوانی مرتب و منظم با یک کراوات و یکدست لباس نیمدار آمریکایی شود.

در سال 1324 با چاپ داستان «زیارت» در مجله سخن به دنیای نویسندگی قدم گذاشت و در همان سال، این داستان در کنار چند داستان کوتاه دیگر در مجموعه "دید و بازدید" به چاپ رسید. آل احمد در نوروز سال 1324 برای افتتاح حزب توده و اتحادیه کارگران وابسته به حزب به آبادان سفر کرد:

«در آبادان اطراق کردم. پانزده روزی. سال 1324 بود، ایام نوروز و من به مأموریتی برای افتتاح حزب توده و اتحادیه کارگران وابسته اش به آن ولایت می رفتم و اولین میتینگ در اهواز از بالای بالکونی کنار خیابان".

آل احمد که از دانشسرای عالی در رشته ادبیات فارسیفارغ التحصیل شده بود، او تحصیل را در دوره دکترای ادبیات فارسی نیز ادامه داد، اما در اواخر تحصیل از ادامه آن دوری جست و به قول خودش «از آن بیماری (دکتر شدن) شفا یافت».

به علت فعالیت مداومش در حزب توده، مسؤولیتهای چندی را پذیرفت. خود در این باره می گوید:

«در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره.... و از اوایل 25 مأمور شدم زیر نظر طبری «ماهنامه مردم» را راه بیندازم که تا هنگام انشعاب 18 شماره اش را درآوردم حتی شش ماهی مدیر چاپخانه حزب بودم.»

 



در سال 1326 به استخدام آموزش و پرورش درآمد. در همان سال، به رهبری خلیل ملکی و 10 تن دیگر از حزب توده جدا شد. آنها از رهبری حزب و مشی آن انتقاد می کردند و نمی توانستند بپذیرند که یک حزب ایرانی، آلت دست کشور بیگانه باشد. در این سال با همراهی گروهی از همفکرانش طرح استعفای دسته جمعی خود را نوشتند.

آل احمد با نثر عصیانگرش اینگونه می گوید:

«روزگاری بود و حزب توده ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضد استعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعویهای دیگر و چه شوری که انگیخته بود و ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی دانستیم سر نخ دست کیست و جوانی مان را می فرسودیم و تجربه می آموختیم. برای خود من «اما» روزی شروع شد که مأمور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودیم (سال 23 یا 24؟) از در حزب خیابان فردوسی تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختم، اما اول شاه آباد چشمم افتاد به کامیون های روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهرات ما کنار خیابان صف کشیده بودند که یک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و ....."

در سال 1326 کتاب «از رنجی که می بریم» چاپ شد که مجموعه 10 قصه کوتاه بود و در سال بعد «سه تار» به چاپ رسید. پس از این سالها آل احمد به ترجمه روی آورد. در این دوره، به ترجمه آثار «ژید» و«کامو»، «سارتر» و «داستایوسکی» پرداخت و در همین دوره با دکتر سیمین دانشور ازدواج کرد.

«زن زیادی» نیز به این سال تعلق دارد.

در طی سالهای 1333 و 1334 «اورازان»، «تات نشینهای بلوک زهرا»، «هفت مقاله» و ترجمه مائده های زمینی را منتشر کرد و در سال 1337 «مدیر مدرسه» «سرگذشت کندوها» را به چاپ سپرد. دو سال بعد «جزیره خارک- در یتیم خلیج» را چاپ کرد. سپس از سال 40 تا 43 «نون و القلم»، «سه مقاله دیگر»، «کارنامه سه ساله»، «غرب زدگی» «سفر روس»، «سنگی بر گوری» را نوشت و در سال 45 «خسی در میقات» را چاپ کرد و هم «کرگدن» نمایشنامه ای از اوژان یونسکورا. «در خدمت و خیانت روشنفکران» و «نفرین زمین» و ترجمه «عبور از خط» از آخرین آثار اوست.

آل احمد در صحنه مطبوعات نیز حضور فعالانه مستمری داشت و در این مجلات و روزنامه ها فعالیت می کرد.

نکته ای که در زندگی آل احمد جالب توجه است، زندگی مستمر ادبی او است. اگر حیات ادبی این نویسنده با دیگر نویسندگان همعصرش مقایسه شود این موضوع به خوبی مشخص می شود.

جلال در سالهای فرجامین زندگی، با روحی خسته و دلزده از تفکرات مادی به تعمق در خویشتن خویش پرداخت تا آنجا که در نهایت، پلی روحانی و معنوی بین او و خدایش ارتباط برقرار کرد.

او در کتاب "خسی در میقات" که سفرنامه ی حج اوست به این تحول روحی اشاره می کند و می گوید: "دیدم که کسی نیستم که به میعاد آمده باشد که خسی به میقات آمده است. . ."

این نویسنده پر توان که همواره به حقیقت می اندیشید و از مصلحت اندیشی می گریخت، در اواخر عمر پر بارش، به کلبه ای در میان جنگلهای اسالم کوچ کرد.

جلال آل احمد، نویسنده توانا و هنرمند دلیر به ناگاه در غروب روز هفدهم شهریور ماه سال 1348 در چهل و شش سالگی زندگی را بدرود گفت.

 

 

ویژگی های آثار


به طور کلی نثر آل احمد نثری است شتابزده، کوتاه، تاثیر گذار و در نهایت کوتاهی و ایجاز .

آل احمد در شکستن برخی از سنت های ادبی و قواعد دستور زبان فارسی شجاعتی کم نظیر داشت و این ویژگی در نامه های او به اوج می رسد.

اغلب نوشته هایش به گونه ای است که خواننده می تواند بپندارد نویسنده هم اکنون در برابرش نشسته و سخنان خود را بیان می کند و خواننده، اگر با نثر او آشنا نباشد و نتواند به کمک آهنگ عبارات ، آغاز و انجام آنها را دریابد، سر در گم خواهد شد.
از این رو ناآشنایان با سبک آل احمد گاهی ناگریز می شوند عباراتی را بیش از چند بار بخوانند.

آثار


آثار جلال آل احمد را به طور کلی می توان در پنج مقوله یا موضوع طبقه بندی کرد:

الف- قصه و داستان. ب- مشاهدات و سفرنامه. ج- مقالات. د- ترجمه. هـ- خاطرات و نامه ها.

الف- قصه و داستان

1- دید و بازدید 1324:
نخست شامل ده داستان کوتاه بود، در چاپ هفتم دوازده داستان کوتاه را در بردارد. جلال جوان در این مجموعه با دیدی سطحی و نثری طنز آلود اما خام که آن هم سطحی است، زبان به انتقاد از مسایل اجتماعی و باورهای قومی می گشاید.

2- از رنجی که می بریم 1326:
مجموعه هفت داستان کوتاه است که در این دو سال زبان و نثر داستانهای جلال به انسجام و پختگی می گراید. در این مجموعه تشبیهات تازه، زبان آل احمد را تصویری کرده است.

3- سه تار 1327:
مجموعه سیزده داستان کوتاه است. فضای داستانهای سه تار لبریز از شکست و ناکامی قشرهای فرو دست جامعه است.

4- زن زیادی 1331:
حاوی یک مقدمه و نه داستان کوتاه است. قبل از جلال، صادق چوبک و بزرگ علوی به تصویر شخصیت زنان در داستانهای خود پرداخته اند.
زنان مجموعه زن زیادی را قشرهای مختلف و متضاد مرفه، سنت زده و تباه شده تشکیل می دهند.

5- سرگذشت کندوها 1337:
نخستین داستان نسبتاً بلند جلال است با شروعی به سبک قصه های سنتی ایرانی، "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود" این داستان به بیان شکست مبارزات سیاسی سالهای 29 تا 31 حزبی پرداخته است.

6- مدیر مدرسه 1337:
این داستان نسبتاً بلند به نوعی میان خاطرات فرهنگی آل احمد است. خود او در این مورد گفته است:

"حاصل اندیشه های خصوصی و برداشت های سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار موثر فرهنگ و مدرسه"

مدیر مدرسه، گزارش گونه ای است از روابط افراد یک مدرسه با هم و روابط مدرسه با جامعه.

" آل احمد در مدیر مدرسه به نثر خود اعتماد کامل دارد.

قلم دیگر در دستش نمی لرزد و چنین می نماید که اندیشه هایش نیز، در چارچوبی خاص، شکل نهایی خود را یافته است.

به رغم این تکوین اندیشه، جلال شکست را باور کرده است، لذا به دنبال گوشه ای خلوت می گردد.

7- نون والقلم 1340:
یک داستان بلند تاریخی که حوادث آن مربوط به اویل حکومت صفویان است. زبان نون والقلم به اقتضای زمان آن نسبتاً کهنه است.

8- نفرین زمین 1346:
رمانی روستایی است که بازتابی از جریانهای مربوط به "اصلاحات ارضی" در آن بیان شده است.

9- پنج داستان 1350:
دو سال پس از مرگ آل احمد چاپ شده است.

10- چهل طوطی اصل (با سیمین دانشور) 1351:
مجموعه شش قصه کوتاه قدیمی از "طوطی نامه" که با تحریری نو نگاشته شده است.

آل احمد در نامه ای خطاب به حبیب یغمایی، مدیر مجله ادبی یغما می نویسد: " و من که جلال باشم وقتی خیال دکتر شدن و ادبیات را در سر داشتم به اینها دسترسی یافتم. قرار بود درباره "هزار و یک شب" و ریشه های هندی و ایرانی قصه هایش چیزی درست کنم به رسم رساله، که نشد. . ."

11- سنگی بر گوری 1360:
رمانی است کوتاه و آخرین اثر داستانی آل احمد محسوب می شود. موضوع آن فرزند نداشتن اوست.

 


ب- مشاهدات و سفرنامه ها

اورازان 1333، تات نشینهای بلوک زهرا 1337، جزیره خارک، درٌ یتیم خلیج فارس 1339، خسی در میقات 1345، سفر به ولایت عزرائیل چاپ 1363، سفر روس 1369 ، سفر آمریکا و سفر اروپا که هنوز چاپ نشده اند.

ج- مقالات و کتابهای تحقیقی

گزارشها 1325، حزب توده سر دو راه 1326، هفت مقاله 1333، سه مقاله دیگر 1341، غرب زدگی به صورت کتاب 1341، کارنامه سه ساله 1341، ارزیابی شتابزده 1342، یک چاه و دو چاله 1356، در خدمت و خیانت روشنفکران 1356، گفتگوها 1346.

د- ترجمه

عزاداریهای نامشروع 1322 از عربی، محمد آخرالزمان نوشته بل کازانوا نویسنده فرانسوی 1326، قمارباز 1327 از داستایوسکی، بیگانه 1328 اثر آلبرکامو (با علی اصغر خبرزاده)، سوء تفاهم 1329 از آلبرکامو، دستهای آلوده 1331 از ژان پل سارتر، بازگشت از شوروی 1333 از آندره ژید، مائده های زمینی 1334 اثر ژید (با پرویز داریوش)، کرگدن 1345 از اوژن یونسکو، عبور از خط 1346 از یونگر (با دکتر محمود هومن)، تشنگی و گشنگی 1351 نمایشنامه ای از اوژن یونسکو؛ در حدود پنجاه صفحه این کتاب را جلال آل احمد ترجمه کرده بود که مرگ زودرس باعث شد نتواند آن را به پایان ببرد؛ پس از آل احمد دکتر منوچهر هزارخانی بقیه کتاب را ترجمه کرد.

هـ- خاطرات و نامه ها

نامه های جلال آل احمد (جلد اول 1364) به کوشش علی دهباشی، چاپ شده است که حاوی نامه های او به دوستان دور و نزدیک است

 

 

بهناز قربان زاده

گیله مرد : بزرگ علوی

درس ششم

 در آثار بزرگ علوی با نثری ساده و بی پیرایه روبرو می‌شویم كه كاربرد بسیار كنایات و ضرب المثل‌های عامیانه بر خلاف‌ آثار جمال زاده و صادق هدایت در آثار او چندان به چشم نمی‌خورد . نویسنده در جای جای این داستان با توصیف آشفتگی طبیعت ، آشفتگی اوضاع جامعه و پریشان‌ حالی شخصیّت‌های داستان را به خواننده القا می‌كند ، اگرچه این داستان كاملاً واقع گرایانه پرداخته شده است زیرا امكان روی داد چنین ماجرایی در عالم واقع كاملاً پذیرفتنی است امّا می‌توان هر یک از شخصیّت‌های آن را نماد یک گروه از افراد جامعه ی آن زمان ( دهه 1320) دانست گیله مرد نماد توده ی ستم كشیده و مبارز ایران ، محمّد ولی « مأمور اوّل » نماد مأموران دولتی است كه به ظاهر در راه حفظ قانون از خود غیرت و شجاعت به خرج می‌دهند امّا در واقع انسان‌های بی هویّتی هستند كه در حین قدرت ، ظالمانه رفتار می‌كنند امّا اگر قدرت از چنگ آنها خارج شود به انسان‌های زبون و ترسو بدل خواهند شد . « مأمور دوم » به نماد انسان‌های ستم كشیده‌ای است كه خود از ظالم و ستم به دیگران ابایی ندارد .

بزرگ علوی ، داستان نویس معاصر ( 1357 – 1282 ) از نخستین تحصیل كرده‌های ایرانی در آلمان بود و سال‌های عمر خود را در این كشور گذراند .

از سال 1332 تا 1357 نوشته‌های او در ایران اجازه انتشار نیافت . « چشم‌هایش » ، « چمدان » ، « میرزا » ، « سالارییها » از آثار مشهور بزرگ علوی است .

داستان « گیله مرد » مدّت‌ها راهنمای عمل نویسندگان مبارز بود ، تأثیر این داستان را بر كتاب « از رنجی كه می‌بریم » نوشته جلال آل احمد به طور آشكار می‌بینیم .

نویسنده در این داستان كوتاه ، روح عدالت خواهی و مبارزه با استعداد اربابان و دولت خودكامه‌ی پهلوی را در چهره‌ی « گیله مرد » كه دهقانی است شورشی از گیلان است به تصویر می كشد . در گیرودار این ستیزه و پیكار مأموران ابتدا همسرش را می‌كشند و سپس او را دستگیر می‌كنند . قرار است دو نفر مأمور وی را در « فومن » به اداره‌ی امنیه تحویل دهند. این داستان كه از مجموعه داستان « نامه‌ها » برگزیده شده ، بیانگر واقعیّت‌‌هایی تلخ از اوضاع  اجتماعی و سیاسی دوره ی خاصّی است كه نویسنده آنها را هنرمندانه توصیف می‌كند .

باران هنگامه كرده بود : تشخیص

هنگامه : فریاد ، معرکه ، غوغا          

باد چنگ می انداخت : تشخیص

درختان كهن به جان یكدیگر افتاده بودند : كنایه از قصد نابودی یكدیگر را داشتند ، تشخیص

صدای شیون زن در بین داستان : نویسنده با تكرار این مطلب فضای ذهنی گیله مرد و ظلمی كه به او رفته است تصویر می‌كند .

صدای شیون زن : استعاره از زوزه ی باد ، غرّش باد

زجر می کشید : اذیّت و آزار می دید

خطّ سوم : غرّش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته می كرد : یعنی تنها صدایی كه به گوش می‌رسید صدای باد بود .

غرّش باد : تشخیص      

آوازهای خاموشی : پارادوكس                 

افسار گسیخته كرده بود : كنایه از رها كردن و به حركت درآوردن

رشته های باران : اضافه ی تشبیهی                           

رشته های باران آسمان تیره را به زمین گل آلود می دوخت : تشخیص

آسمان و زمین : تضاد ، مراعات نظیر

طغیان كرده : زیاد شدن آب رود ، بیرون آمدن آب از بستر رود .

بی اعتنا : بی توجّه        

بوران : برف یا باران همراه با باد

درختان تهدید كننده : تشخیص

گویی : مثل این كه ، قید تشبیه           

زیر چشمی : كنایه از پنهانی ، یواشکی 

نیم تنه : جامه‌ای كه نیمه بالای بدن را می‌پوشاند ، کت

دل پری داشت : كنایه از كینه داشتن ، به شدّت ناراحت بودن از کسی      

حرفهای نیش دار : كنایه از حرف های تند و آزار دهنده

نیش دار : مجازاً تلخ

حرف تلخ : حس آمیزی

فحشش می داد : جمله ی 4 جزیی مفعول متممی

صدمات : جمع صدمه ، آسیب ، آزار     

از چشم گیله مرد می دید : كنایه از مقصّر دانستن 

گوشش به این حرف ها بدهكار نبود : كنایه از توجّهی نمی كرد  ، نمی شنید

تولم : یکی از دهستان‌های فومن ، در خطّه گیلان

دست بردار نبود : كنایه از این كه ول كن نبود

تهدید : ترساندن

تحدید : تعیین حد و کرانه ی چیزی

زخم زبان می زد : كنایه از سخن توهین آمیز كه دل كسی را بیازارد

حساب كهنه پاک می كرد : كنایه از تسویه حساب كردن ، حسابها را برابر كردن ، تلافی كردن ، انتقام گرفتن                 

گیرش نمی آوردن : كنایه از این كه فرار می كرد

مفتی : مجازاً آسان و راحت                                                                      

كار این وكیل باشی را می ساخت : كنایه از او را می كشت  

کاش باران بند می آمد : کاش باران قطع می شد.

كاش : قید تمنّا و آرزو               

بند می آمد : كنایه از متوقّّّف شدن ، قطع شدن

خودش را به زمین می انداخت ، با یک جست برمی خاست

می انداخت و برمی خاست : تضاد

در یک چشم به هم زدن : كنایه از یک لحظه ، یک آن

بپرد : مجازاً بیفتد

پیشاپیش : جلو      

با دندان هایش حنجره او را می درید : كنایه از نهایت نفرت و خشم

برنج این ولایت بهش نمی ساخت : شرایط این منطقه با او سازگار نبود . 

نمی ساخت : مجازاً سازگار نبود

كومه : خانه ای ازنی وعلف كه كشاورزان و باغبانان در آن زندگی می كنند ، كلبه ، كپر ، آلونک

ملّاكین : مالكان زمین

صفحه ی 45 ، بند دوم : این ها اثاثیه ای ... چپاول كرده اند : یعنی مأمور دوم دزدیدن وسایل از كومه‌های گیله مردان را برای خود این گونه توجیه می‌كند كه حتماً آنها نیز این وسایل را از خانه‌های اربابان و زمین داران غارت كرده‌اند .

آدم های خان یک مرتبه مثل مور و ملخ می ریختند : تشبیه

آدم های خان : مشبّه    

مثل : ادات تشبیه        

مور و ملخ : مشبّهٌ به      

وجه شبه : تعداد زیاد ، حمله ی دسته جمعی      

مثل مور و ملخ می ریختند : كنایه از ناگهانی و با عدّه ی زیاد

بچّه و پیرزن : مجازاً كوچک و بزرگ ، تضاد

رعیّت : كشاورزی كه برای مالک زراعت کند

از وقتی كه به خاطرش هست : جمله معترضه           

مزدور : مزدگیر، كارگر

فرار كند یا نكند : تقابل فعلی دو فعل كه معنی متضاد دارند                

تیر كارش را بسازد : كنایه از این كه او را بكشند

پول و پله : مركب اتباعی        

بیابان های داغ : استعاره از سیستان

امنیِّه : سربازان ، مأموران حفظ نظم

تفتیش : بازرسی ، بازجست ، واپژوهیدن

چیزی گیرشان می آمد : كنایه از به دست آوردن  

چهار چشمی مواظب بود : كنایه از بادقّّّت

چیزی به جیب نزند : كنایه از این كه چیزی ندزد ، غارت نکند

صورت جلسه كردند : یعنی به طور رسمی ثبت كردند       

تپانچه : تفنگ   

كروج : انبار برنج   

یک مرتبه فكر تازه ای به كلّه اش زد : كنایه از فكری به ذهنش رسید ، تصمیم گرفت          

پایش بیفتد : كنایه از فراهم شدن امری در این جا یعنی : اگر قصد فروشش قطعی باشد    

باد دست بردارنبود : تشخیص ، كنایه از این كه باد همچنان می ورزید    

مشت مشت باران را توی گوش و چشم مأموران وزندانی می زد : تشخیص

گوش وچشم : مراعات نظیر

باد پتو را از گردن گیله مرد باز كند : تشخیص     

باد بارانی های مأموران را به یغما ببرد : تشخیص

یغما : غارت ، چپاول   

غرّش آب های غلیظ ... خفه می كرد: تنها صدایی كه به گوش می رسید صدای تلاطم آب بود ، تشخیص      

خشاخش : خش خش ، نام آوا     

شروع و ختم : تضاد

ذرع : واحد طول معادل 1.04 متر ، گز ، واحد طول معادل متر اروپاییان

سوی كم رنگ : نور كم ، كورسو

طارمی : نرده ی چوبی یا آهنی كه اطراف محوّطه باغی نصب كنند .        

افق روشن پدیدار بود : كنایه از این كه داشت صبح می شد .

یالا : بلند شو، صوت ، شبه جمله        

جم بخوری : كنایه از این كه كوچک ترین حركتی داشته باشی

برو پایین كشیک بكش : مجازاً كشیک بده

دستی به پاهایش كشید آب صورتش را جمع كرد و به زمین ریخت

دست ، پا ، صورت : مراعات نظیر     

جمع كرد ، ریخت : تضاد

نفیر : صدا       

شر شر : نام آوا   

جیغ مرغابی های وحشی : تشخیص

فغان : فریاد

در زمینه ابرهای خاكستری  كه در افق دائماً در حركت بود : نماد ظلم و ستم

راه آزادی برروی گیله مرد بسته بود : كنایه از اسیر بودن

راه زندگی بر روی گیله مرد بسته بود : کنایه از نزدیک بودن مرگ

راه آزادی : اضافه استعاری        

راه زندگی : اضافه استعاری        

دست و پای خود را جمع كرد : كنایه از این كه فكر خودش را متمركز كرد                        

ببین چه می گم : حس آمیزی

صفحه 47 ، خطّ 7 : هیبت خاموش اورا متوحّش می كرد: سكوتی كه در گرفته بود مأمور را مضطرب  و نگران می كرد .

هیبت : عظمت ، شكوه

متوحّش : وحشت زده   

حیف و میل بشه : كنایه از به ناحق از بین رفتن 

اعدام رو شاخته : یعنی اعدامت حتمی است

می دونم تو چه می كشی : مجازاً تحمّل می كنی        

ما از دست خان های خودمان صدمه دیده ایم .

دست : مجازاً اعمال و كردار

امنیّه ها : پلیس ها             

یاغی : سركش ، نافرمان

به اندازه  موهای سرت آدم كشتم : كنایه از تعداد زیاد ، اغراق

فدا بشه : از بین برود

اگر محض خاطر آنها‌ نبود : یعنی به خاطر آنها  نبود        

طاقت نیاورد : كنایه از خسته شد

زجر : آزار ، اذیّت ، شکنجه

زجرم میدی : آزارم می دهی

طوفان هرگونه صدای ضعیفی را خفه می كرد : تشخیص       

بهت میدمش : جمله ی 4  جزیی مفعول متممی

كارت ساخته است : كنایه از این كه كشته می شی        

یک اتوبوسو توی جاده لخت كردن : یک اتوبوس مجازاً مسافران اتوبوس     

لخت كردن : كنایه از این كه غارت كردن

آدم : مجازاً آدم های خلافكار ، مجرمین

قنداق تفنگ : قسمت انتهایی تفنگ

حقّه : نیرنگ ، كلک     

عجب بارونی ، دست بردار نیست : تشخیص

دست بردار نیست : كنایه از ادامه داشتن

در یک چشم به هم زدن : كنایه از یک لحظه ، یک آن

گلنگدن : ضامن تفنگ های قدیمی

نمی توانست برآید : كنایه از این كه نمی توانست مقابله كند     

برآمدن : مقابله كردن     

همین تو نبودی  كه علمدار هم شده بودی : استفهام تأكیدی

علمدار شدن : كنایه از رهبر شدن       

داروغه : كدخدای ده ، کلانتر

همه تون را درو می كردم : كنایه از قتل عام و كشتن 

لاور : رهبر      

درک : ته جهنم  

به درک می فرستادم : كنایه از كشتن         

یک زبون داشتی به اندازه كف دست : كنایه از گستاخانه سخن گفتن ، زبان دراز بودن ، معترض بودن      

چرا به دادت نمی رسند : كنایه از این كه چرا به كمک تو نمی آیند       

تیر خورد : مجازاً اصابت كرد

بهره : حق مالک

اختیار را از كف او ربوده بود : كنایه از از خود بی خود شده بود      

دست بردار نبود : كنایه از این كه او را آسوده نمی گذاشت     

از آن كهنه كارها هستی : كنایه  از زرنگ و باتجربه بودن        

نفیر باد : تشخیص

قعر: ته

هر چیزی دل گیله مرد را می خراشاند : كنایه از باعث آزار و اذیّت  گیله مرد می شد   

زخم را ریش ریش کردن : كنایه از دست كاری كردن زخم      

داشت بی تاب می شد : بی تحمّل می شد

كبریتی آتش زد و همین برای گیله مرد به منزله آژیربود : تشبیه

روشن شدن کبریت : مشبّه

به منزله : ادات تشبیه

آژیر :‌ زنگ خطّر ، آگاه كننده ، مشبّهٌ به

پاشنه ی تفنگ :‌ انتهای قنداق تفنگ

لوله هفت تیر شقیقه وكیل باشی را لمس كرد : تشخیص ، مجازاً تماس پیدا كرد   

خرش : گلویش

مزدت را می ذارم كف دستت : به حساب کسی رسیدن ، كنایه از مجازات كردن     

رجز بخوان : كنایه از خود ستانی کن ، در این جا تحقیر و تمسخر محمّد ولی است

باكی : ترسی

نسلتونو ور می دارم : كنایه از نابود كردن

وكیل باشی : مشبّه 

مثل : ادات تشبیه     

جرز خیس خورده : مشبّهٌ به

جرز : دیوار اتاق یا ایوان  

وجه شبه : وارفت

دلم داره خنک می شه : كنایه از آرامش یافتن

له له : حالتی که حیواناتی مثل سگ ، از فرط خستگی یا حالت درّندگی از خود نشان می دهند

از فرط درّندگی له له می زد : كنایه ازفرط شور وهیجان و خشم ، دستپاچه شده بود     

دستپاچه : عجول ، شتابزده

میگی هرج ومرج نیست ؟ : استفهام تأكیدی

هرج ومرج : آشفتگی ، بی قانونی ، مركب اتباعی     

می چاپید : غارت می كنید

تَلكه كردن : پولی یا مالی را با مكر وحیله از كسی به دست آوردن

هفت كفن هم پوسونده بودی : كنایه از مردن در گذشته ی دور ، تمثیل

لا مذهبه : بی دین و مذهب

هزار مرتبه قرآن را مهر كردید : هزار بار قرآن را سند قول و قرارتان قرار دادید ، به قرآن قسم خوردید.

زیر قولتان زدید ‌: كنایه از پیمان شكنی

جد اندر جد من : كنایه ، اززمان گذشته 

گیلون : گیلان  

تپق : گرفتگی زبان

چشم برّاق و برافروخته : كنایه از مصمّم و با اراده بودن

تته پته : كنایه از تپق زدن ، گرفتگی زبان ، نام آوا  

التماس و عجز ... آتش بریزند : كلّ جمله : تمثیل و كنایه از آرام شدن        

التماس و عجز و لابه : مشبّه     

مانند : ادات تشبیه        

آبی كه روی آتش بریزند : مشبّهٌ به             

سرد شدن : وجه شبه

آب : استعاره از التماس و عجز و لابه   

آتش : استعاره از التهاب        

لابه : اظهار نیاز ، تضرّع

التهاب : غلیان

به تعجیل واداشت : عجله كرد

قطار فشنگ : نوار یا كمری كه فشنگ‌ها به آن وصلند

 

خودآزمایی صفحه ی53

1- چه عاملی مانع از آن شد كه گیله مرد محمّد ولی را از پای درآورد ؟

التماس و عجز و لابه محمّد ولی و این كه 5 بچّه دارد مانع از كشتن او به دست گیله مرد شد و جواب كامل  تر صفحه 52 ، بند ( نكش ، امان بده ! )  تا بند 4 ( او را به تعجیل وا داشت ) .

2- نوسینده ، اوضاع اجتماعی عصر خود را چگونه توصیف كرده است ؟

خودكامگی و استبداد زمان خود را بیان می‌كند و واقعیّت‌های تلخ از اوضاع اجتماعی و سیاسی عصرش را مطرح سازد .

3- چرا مأمور دوم گیله مرد را كشت ؟

چون او با ظلم و آدم كشی خان ولایت بزرگ شده ، مزدور و تفنگ‌دار خان بود همچنین به او گفته بودند هر وقت گیله مرد خواست فرار كند ، با تیر كارش را بسازد بنابراین كشتن گیله مرد برایش كاری ساده بود .

4- نویسنده در چند جای داستان از صدای جیغ زنی كه در جنگل پیچیده است ، یاد می كند ؛ مقصود او چیست ؟

چون مأموران دولت زن گیله مرد صغری را كشته بودند از این رو باد خشنی كه از هر سو در جنگل می‌پیچید نمادی از فریاد دردناک گیله مرد است كه در اعماق جنگل جاری است .  فضای ذهنی گیله مرد و ظلمی را كه به او رفته است ترسیم می‌كند .

5- هر كدام از سه شخصیّت : محمّد ولی ، گیله مرد و مأمور دوم ، نماد چه انسان‌‌هایی در عصر خود هستند ؟

محمّد ولی : آدم زورگو و بی رحم نماند انسان‌های متملّق و چاپلوس مظهر بیداد و ظلم .

گیله مرد : ساده ، مبارز و عدالت خواه ، نماد ظلم ستیزی

مأمور دوم : انسان‌‌های ظالم و آواره كه از سردرد و گرفتاری به این كار شوم تن در داده‌اند ، مردی ضعیف النّفس ، نماد انسان ریا كار


Rabieh Rezaei